eitaa logo
|دفترچه‌زیتون
84 دنبال‌کننده
284 عکس
32 ویدیو
3 فایل
نوشته های باقی مانده از |دفترچه زیتون
مشاهده در ایتا
دانلود
چرا زیتون؟ زیتون دوست داری؟ نه اتفاقا زیتون دوست ندارم کلا اسم زیتون خوشگل و نازه ولی جرقه زیتون از اینجا شروع شد: فلسطین؛ سرزمین زیتون بخاطر همین باعث میشه در کنار زیبایی ظاهریش یادم بمونه تو عالم چه خبره |دفترچه زیتون🌿
باید قبل از کلاس به خودم یادآوری کنم... اولا اینکه تو نباید وابسته باشی مشق استقلال کن ولییی حواست باشه که اونجا تنها نیستی نیاز داری ارتباط بگیری یعنی باید ارتباط بگیری ولییی در تمام لحظات باید خودت باشی معذب بودنو کاملا بزار کنار خنده های الکی رو کاملا بزار کنار خودت باش ناراحت و خسته ای عصبانی ای پر انرژی و خوشحالی تو خودت نریز نه بخاطر اینکه آدما دور و برت هستن بخاطر خودت بیرون بریز احساساتت رو ولییی تو این کار هم افراط نکن خود خود خودت باش باشه؟ |دفترچه زیتون🌿
من اینجا زانو هایم را در آغوش می گیرم و او در گوشه ای دیگر و دیگری در اتاق تاریکش همه چشمانمان را می بندیم و اشک هایمان تشک را خیس می کند. |دفترچه زیتون💔
دلگیر دلِ گیر، گرفته، گرفتار |دفترچه زیتون💔
رویش حالش خوبه... یکی از برگ های پایینش داره زرد میشه فکر کنم بخاطر اینه که بهش نور نمیخوره ولی اون دو تایی که تازه دراومدن، انگار سبزشون داره پر رنگ میشه و باز میشن قشنگه... اونیکی گلم که هنوز اسم نداره هنوز به دستم نرسیدهه اونم انشاءالله که حالش خوبه |دفترچه زیتون🌿
عکسا رو یکی یکی نیگا می کنم حسشون آشناست صحنه هایی که می بینم دقیقا مثل هموناییه که فکر کنم دو سه باری تجربشون کردم. میتونم تصور کنم اون لحظه ای رو که دم حسینیه رسیدن و خسته و کوفته ساکشونو از روی پله ها بالا میکشن اگر شب توی قطار بودن حتما نخوابیدن و تا وقتی برسن صحبت کردن و خندیدن و نذاشتن اون یه نفر که تو کوپه میخواد بخوابه، چشم رو هم بزاره.. هرچی هست الان که رسیدن خییلی خوابشون میاد. همونطور خسته و کوفته وقتی می بینن قرار نیست فعلا از اونجا بیرون برن سرشونو روی ساکشون میزارن و یه گوشه میخوابن. بعد از ۳ یا ۴ ساعت صدای اذان توی حسینیه می پیچه و دونه دونه بیدار میشن وضو میگیرن و توی صف جماعت وایمیستن. بعد با وجود اینکه دلشون برای تشک های اتاقشون تنگ شده و پلک هاشون برای به هم چسبیدن تقلا میکنن، می شینن کنار هم و زیپ ساک هاشون رو باز میکنن و چیزایی که آوردنو برای هم لیست میکنن. همه وسایل هاشون که بهم ریخت و گرم صحبت شدن یهو صدای خادم ها میپیچه که داد میزنن وسایل هاتون رو گوشه دیوار بزارید و آماده بشید که مراسم افتتاحیه میخواد شروع بشه. باد همه می خوابه و دوباره خستگی دست روی شونه هاشون میزاره. اینجاست که میگن: +اونا فقط چند تا عکسن ولی تو چند دقیقه ست که بهشون زل زدی... |دفترچه زیتون🌿
چی میشه اگه زندگی هامون رو برای دیگران زیبا یا زشت توصیف نکنیم چی میشه اگه خودمون رو نپرستیم و تحقیر نکنیم چه اشکالی داره متعادل بودن... |دفترچه زیتون🌿
دوست دارم خیال کنم دلش برام تنگ شده ولی حقیقت اینه که داشتم خودمو نابود می کردم و صدام کرد تا به فنا نرم اما آدم عاشق اینجوری فکر نمیکنه با خودش میگه عه پس هنوز دوستم داره که حواسش بهم هست ولی آدم عاشق یه کار دیگه هم میکنه آدم عاشق یه عالمه فکر میکنه خیلی فکر میکنه مثلا با خودش میگه چرا من انقدر خراب کاری میکنمو اون باید جور منو بکشه... یا میگه اگر من خودمو نابود نکنم اون یادی از من نمیکنه؟ بخاطر همین وقتی به عاشق خبر بدی که قراره معشوقشو ببینه، اشک شوق می ریزه میخوام ببینمش و بگم نمی دونم چرا گفتی بیام ولی من خییلی دلم واست تنگ شده بود:) |دفترچه زیتون🌿
۱؛ ۱۸:۳۰ با وجود اینکه سفر کردن با اتوبوس سخت به نظر میرسد ولی امتیاز های خودش را دارد. نمی توانم بگویم به قطار ترجیحش میدهم شاید از همه بهتر هواپیما باشد. ولی این را می دانم که در حق اتوبوس اجحاف شده فکر میکنم تنها قسمت مزخرف اتوبوس وقتی باشد که پلک هایت برای به هم رسیدن تقلا میکنند و وقتی به هم میرسند جوری مژه هایشان را درهم قفل میکنند که لشگر سلول های بدنت که در مقابل خواب صف کشیده بودند، دربرابر این حصار به زانو در میایند. ولی با وجود تلاش های قابل توجه پلک ها و هجوم محاصره گونه خواب، تکان های اتوبوس و جای ثابت نداشتن برای سر بی نوا، محاصره درهم می شکند و لشگر خواب درهم و شکسته از تقلا می افتد. با اینکه این مشکل چیز کمی نیست و تقریبا هیچ راه حل محشری برایش وجود ندارد و حتی تکیه دادن سر روی شیشه اتوبوس هم بخاطر ویبره شیشه که به سر شما منتقل می شود، مشکل را حل نمی کند، بگذارید از امتیاز ویژه اش غافل نشویم. شاید مسخره به نظر برسد ولی امتیازش این است که شما چون در معرض دید دیگران قرار دارید و امکان راحت بودن زیاد را ندارید، مثل وقت هایی که به کتابخانه می روید، چون هر کنش شما یک کنش اجتماعی به حساب می آید، شما شروع به فکر استفاده از وقتی که در اتوبوس هستید، می کنید. حتی اگر تمام طول سفر را فیلم ببینید باز هم یک عمل مفید انجام شده. بگذارید قبل از اینکه برایتان سوال شود جواب یک سوال را بدهم و آن تفاوت اتوبوس و قطار است. در قطار هم میتوانید کتاب بخوانید فیلم ببینید و تازه میتوانید تمام اینها را با خیال راحت انجام دهید. و با لنگ های دراز و پای برهنه که در معرض باد کولر قرار گرفته و کم کم یخ می زند و شما را وادار می کند تا آنها را در ملافه های کوپه بپیچانید. این محشر است اما فکر نمی کنید در ان شرایط تن لش شما که حالا روی تخت دراز کشیده و بالش نرم کوپه را زیر سر گذاشته دیگر میلی به بیداری نداشته باشد؟ یا فکر نمیکنید حصار چشم هایتان میل به بسته شدن پیدا کند؟ به هر حال دیگر واقعا به این بخش زیاد پرداختم. این همه کافی بود تا احساس خوبی نسبت به مسافرت با اتوبوس پیدا کنم و برای دفعات قبل که با خیال راحت وارد راه آهن می شدیم و یا وقتی که در کوپه چادرم را کنار می گذاشتم و گیره روسری ام را باز می کردم و جوراب هایم را از پایم بیرون می کشیدم، دلم تنگ نشود. |دفترچه زیتون🌿
۱؛ دوست ندارم قدم به قدم مسیر را توصیف کنم. البته چیز های جالبی هم برای گفتن ندارم پس فقط به صورت یک گزارش برایتان موارد را فهرست میکنم. دوست ندارم از جزئیات بسته بودن درب دستشویی زنانه بگویم و اینکه چند نفر از زنان وارد دستشویی مردانه شدند. دوست ندارم راجب اینکه چطور چند تا خوراکی، ۱۶۵ هزار تومان از حسابم کم کرد صحبت کنم. از بوی سیگار که هر از چند گاهی باعث می شد نخواهم نفس بکشم، واقعا نمیخواهم صحبت کنم. از اینکه با یه عده سیگاری در جنسیت های متفاوت همسفر شدم احتمالا خوشحال نیستم. واای از اینکه درصد شارژ گوشی بی کفایتم ۴ درصد است، ناراحت نیستم ولی به نظرم مسخره است. از اینکه اینترنت ندارم تا با خیال راحت به چند نفر با ذوق بگویم که در راه مشهدم خوشحال نیستم. باید به اینترنت مادر یا برادرم با اصرار وصل شوم. البته که ۴ درصد شاید ارزشش را نداشته باشد، ولی من دوست دارم تا جایی که می شود لحظه ای گزارش بدهم. |دفترچه زیتون🌿
۱؛ در جایی برای نماز مغرب و عشا توقف کردیم. قبلا با دایی مادرم آنجا به صرف ناهار و استراحت خیمه زدیم، زیرانداز پهن کردیم و یادم می اید که چیز خوشمزه ای خوردیم. ... اتوبوس سرد است و نوک دماغم یخ زده. هوا تاریک است و چراغ های آبی اتوبوس روشن و انگار هنوز در جاده اصلی نیوفتادیم چون اتوبوس ارام حرکت می کند. قبل از حرکت از راننده خواستم تا در جایی را که چمدان ها را در آن می گذارند را، که فهمیدم به آن جعبه می گویند، برایم باز کند. ته جعبه کوله ام را می دیدم. از اینکه به نظر می امد اولین چیزی که وارد جعبه شده کوله من بوده، ناله ای کردم. سرم را از جعبه بیرون کشیدم و به چپ و راست نگاهی انداختم و بعد شیرجه ای به طرف کوله ام... نه کوله من نبود. سریع خودم را بیرون کشیدم دو سه نفری آن اطراف راه می رفتند. نبابا زشت چیه خیلیم باحاله نگاه دیگری انداختم، یه کوله دیگر... آن یکی حتما مال من بود. برای شیرجه دوم آماده شدم. به سختی کوله ام را بیرون کشیدم و وقتی بیرون آمدم دستپاچه تشکری از راننده کردم و صحنه جرم را ترک کردم. اتوبوس سرعت گرفته... شارژ گوشیم حالا ۳ درصد است. و الان وقت درخواست نقطه اتصال است تا نوشته هایم را از روز اول سفر بارگذاری کنم... |دفترچه زیتون🌿
۲؛ نماز صبح را هم در جایی خواندیم که بسیار آشنا بود. نمیدانم در کدام سفر ولی مغازه ها آشنا بود. بعد از آن فقط خواب بود و خواب. انگار قبل از توقف برای نماز از تلوزیون فیلم ۷۰۳۰ را گذاشته بودند. بعد از ان هم دوباره فیلم پخش شد و دیگر یادم نمی آید که در تاریکی شب و زیر نور آبی اتوبوس به غیر از خواب چکار کردم. تا اینکه با صدای پدرم چشمانم را باز کردم و انگار باید جایی را نگاه می کردم، هنوز نمی شنیدم پدرم دقیقا چه می گوید. چند ضربه به شانه برادرم زدم :رسیدیم... کمرم را صاف کردم سرم را بالا کشیدم و سعی می کردم به رو به رو نگاه کنم. و بالاخره گنبد نمایان شد. دستم روی سینه رفت. اشک نریختم. هیچوقت در اولین نگاه اشک نریختم. وسایلم را جمع کردم و از اتوبوس پیاده شدم. دوباره رویم را به طرف حرم کج کردم دستم را روی سینه گذاشتم کمرم را به نشانه احترام خم کردم. هتل محزیار انقدر زیبا بود که از در ورودی و پله ها و اطرافش فیلم گرفتم که کاش این کار را نمی کردم. خنده دار است. چند دقیقه ای با ساک و وسایلمان نشستیم که از پنجره دیدیم تمام همسفرانمان که مثلا ما از آنها سریع تر بودیم از در ورودی رد می شدند و جلوتر می رفتند. می دانستیم دیگر آنقدر هم خوش شانس نیستیم. با خنده دوباره وسایلمان را برداشتیم و برگشتیم. بله هتل محزیار دو ورودی اش شبیه یک مسافرخانه بود. از پله ها بالا رفتیم و سعی کردیم خودمان را لای جمعیت جا کنیم. روی صندلی های غذاخوری نشته بودیم که خواهرم صدایمان کرد و کلید اتاقمان را از پدرم گرفتیم و دکمه آسانسور را فشار دادیم. طبقه سوم اتاق ۳۰۳ قفلِ در بدقلق است. حیف که گوشی ام خاموش شد واگرنه از لحظه ورود با گوشی خودم فیلم می گرفتم. ساعت ۹ صبح بود. با خودم گفتم دو ساعت می خوابم و به حرم می روم ولی ساعت ۱۲ و نیم از خواب بیدار شدم و فقط خواهرم را در اتاق دیدم. به حرم رفته بودند. نمازم را خواندم و مادرم که امد به غذاخوزی رفتیم. پدرم پایین بود. بالاخره مسئولیت سفر را دارد الکی که نیست. غذا را خوردیم و حالا که تا اینجا را نوشتم، باید از باد خنک کولر دل بکنم و آماده شوم. همین که نماز ظهر حرم نبودم بس است. الان وقت این است که تا وقت شام حرم بمانم و رفع دلتنگی کنم و به یاد تک تک کسانی که دوست دارند اینجا باشند، باشم. |دفترچه زیتون🌿