بِكَ عَرَفْتُكَ وَ أَنْتَ دَلَلْتَنِي عَلَيْكَ وَ دَعَوْتَنِي إلَيْكَ وَ لَوْ لاَ أَنْتَ لَمْ أَدْرِ مَا أَنْتَ
تو را به تو شناختم، و تو مرا بر هستي خود راهنمايي فرمودي، و به سوي خود خواندي، و اگر راهنمايي تو نبود، من نميدانستم تو كه هستي؟
-ابوحمزهثمالی
اَلْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي أَدْعُوهُ فَيُجِيبُنِي وَ إِنْ كُنْتُ بَطِيئاً حِينَ يَدْعُونِي
سپاس خداي را كه مي خوانمش و او جوابم را مي دهد.
-ابوحمزهثمالی
وَ الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي تَحَبَّبَ إلَيَّ وَ هُوَ غَنِيٌّ عَنِّي
و سپاس خداي را كه با من دوستي ورزيد، درحالي كه از من بي نياز است،
-ابوحمزهثمالی
هدایت شده از تیرامیسو🇮🇷
آقای پزشکیان واقعا جالب و عجیبه.
یجوری کنار مردم تنها قدم میزنه انگار میوهفروش محلهاس.
روز و شبم به هم وصل شده.
چیزی ندارم که به عنوان روزنگار جنگ بنویسم.
چون چیزی از جنگ نفهمیدم. من صدای جنگنده و موشکی نشنیدم.
خانه آوارشدهای را از نزدیک ندیدهام.
خون ندیدم.
خاک ندیدم.
آسیب ندیدم.
من چه از جنگ میفهمم یا فهمیدهام که بخواهم روزنگار بنویسم.
|دفترچه زیتون
روزنگار را آن جوان بیست ساله ای باید بنویسد که درزمانی که من کانال خبری را چک میکنم او با زبان روزه در صحنه حاضر است و آوار برمیدارد.
آن پاسداری که چند روز درست و حسابی نخوابیده.
آن جوانی که در ایست بازرسی کار میکند در همان جایی که چند روز قبل دوستانش به شهادت رسیدند.
آن مادرانی که فرزندان همچون ماهشان را از دست دادند باید بنویسند بلکه کمی از غم وجودشان کم شود.
آن کسی که دلتنگ است،
منتظر است،
دل شوره دارد،
میترسد و دم نمیزند،
اشک میریزد،
اینها هستند که باید روزنگار بنویسند که چطور میگذرانند ساعت های روز و شب را
و خیلی دیگر از هموطنهایم که جنگ را میفهمند و زندگی میکنند.
خطاب به تمام آنها میگویم که باشرمندگی، از من فقط راهپیماییِ شبانه برمیاید که اگر شما سختی میکشید،
اگر شما عزیزی ازدست دادید،
خسارت دیدهاید،
خداینکرده خیابانها و میدانها خالی از من و امثال من نشود و جای مارا ناامنی پر نکند.
از من فقط همین برمیآید.
ولی با یادِ روزنگارِ زندگیِ شما، در همین امر کوتاهی نمیکنم.
|دفترچه زیتون
امروز ۲۴ اسفند ۴۰۴
یک نفر پیشاپیش عید را به من تبریک گفت و من به یاد آوردم که چندروز بیشتر به سالجدید نمانده.
آنقدر این روزها بههم پیوندخورده که حتی تولدم نمیتواند این پیوند را از بین ببرد.
انگار که همه اینها هنوز در یکسال اتفاق میافتد.
انگار نه انگار که من یکسالِ دیگر را گذراندهام.
باورم نمیشود که بخواهم سال جدیدی را شروع کنم، انگار که هنوز سالِ قبلی تمام نشده، سالجدید شروع شود.
اسفند، صبرکن.
باید اجازه بدهی که همه اینها تمام شود.
نمیتوانی تمام شوی وقتی هنوز هیچچیز تمام نشده.
چطور میتوانی این همه را، ناگهانی،
روی دوشِ فروردین بگذاری و بروی.
اصلا فکرمیکنی که چطور با اینهمه روبهرو شود؟
|دفترچه زیتون
دیدگاه