روز و شبم به هم وصل شده.
چیزی ندارم که به عنوان روزنگار جنگ بنویسم.
چون چیزی از جنگ نفهمیدم. من صدای جنگنده و موشکی نشنیدم.
خانه آوارشدهای را از نزدیک ندیدهام.
خون ندیدم.
خاک ندیدم.
آسیب ندیدم.
من چه از جنگ میفهمم یا فهمیدهام که بخواهم روزنگار بنویسم.
|دفترچه زیتون
روزنگار را آن جوان بیست ساله ای باید بنویسد که درزمانی که من کانال خبری را چک میکنم او با زبان روزه در صحنه حاضر است و آوار برمیدارد.
آن پاسداری که چند روز درست و حسابی نخوابیده.
آن جوانی که در ایست بازرسی کار میکند در همان جایی که چند روز قبل دوستانش به شهادت رسیدند.
آن مادرانی که فرزندان همچون ماهشان را از دست دادند باید بنویسند بلکه کمی از غم وجودشان کم شود.
آن کسی که دلتنگ است،
منتظر است،
دل شوره دارد،
میترسد و دم نمیزند،
اشک میریزد،
اینها هستند که باید روزنگار بنویسند که چطور میگذرانند ساعت های روز و شب را
و خیلی دیگر از هموطنهایم که جنگ را میفهمند و زندگی میکنند.
خطاب به تمام آنها میگویم که باشرمندگی، از من فقط راهپیماییِ شبانه برمیاید که اگر شما سختی میکشید،
اگر شما عزیزی ازدست دادید،
خسارت دیدهاید،
خداینکرده خیابانها و میدانها خالی از من و امثال من نشود و جای مارا ناامنی پر نکند.
از من فقط همین برمیآید.
ولی با یادِ روزنگارِ زندگیِ شما، در همین امر کوتاهی نمیکنم.
|دفترچه زیتون
امروز ۲۴ اسفند ۴۰۴
یک نفر پیشاپیش عید را به من تبریک گفت و من به یاد آوردم که چندروز بیشتر به سالجدید نمانده.
آنقدر این روزها بههم پیوندخورده که حتی تولدم نمیتواند این پیوند را از بین ببرد.
انگار که همه اینها هنوز در یکسال اتفاق میافتد.
انگار نه انگار که من یکسالِ دیگر را گذراندهام.
باورم نمیشود که بخواهم سال جدیدی را شروع کنم، انگار که هنوز سالِ قبلی تمام نشده، سالجدید شروع شود.
اسفند، صبرکن.
باید اجازه بدهی که همه اینها تمام شود.
نمیتوانی تمام شوی وقتی هنوز هیچچیز تمام نشده.
چطور میتوانی این همه را، ناگهانی،
روی دوشِ فروردین بگذاری و بروی.
اصلا فکرمیکنی که چطور با اینهمه روبهرو شود؟
|دفترچه زیتون
دیدگاه
جمهوری اسلامی ایران، همین الان هم داستانی اسطورهای است در کتاب تاریخ.
-یامینپور
من تازه میفهمم.
تا حالا خجالت میکشیدم «العَجَل» آخرِ دعای فرج را بگویم. میگفتم، ولی خجالت میکشیدم؛ انگار محکم فریاد بکشم که بله، من گناه میکنم، اصلاً در طول روزها و شبها به یادِ تو نمیافتم، من حساب جمعههای روزِ ظهورت از دستم در رفته، من اصلاً به روی خودم نمیآورم که بدون تو نمیشود زندگی کرد و با خیال راحت زندگی میکنم، ولی تو بیا.
من هیچکاری برای تو نمیکنم، ولی تو بیا.
این روزها که هر روز به دنبال نقشی در این جنگ برای خودم میگردم و موقعیت خودم را بررسی میکنم، تازه فهمیدم که حکمت آن «العَجَل»ها چیست.
تا حالا با خودم میگفتم این مردمِ خیرهسر چطور رویشان میشود اینطور «العَجَل»ها را فریاد بزنند، در حالی که اگر یار میشدند او ظهور میکرد؟ وقتی امام هر شب برای اینها اشک ریخته، حالا ساده ساده فکر میکنند با یک «العَجَل» کار تمام میشود؟
این روزها دعا میکردم و میخواستم که من هم یار شوم؛ کار درست را بکنم، مسیرم یکبار برای همیشه راست شود و با سرعت حرکت کنم، حال دلم خوب شود و کار کنم و کار کنم و بار بردارم و به چشم امام بیایم.
این روزها دعای فرج که میخواندیم، ذهنم یادِ یک حرف تکراری و قدیمی افتاد و خواست که دوباره آن را بررسی کند.
این شد که فهمیدم؛ یاد همان حرفی که میگویند، این ما هستیم که در غیبتیم واگرنه زمین از حجتِ خدا خالی نمیماند.
این ماییم که در پیله گناهانمان تنیدهایم و چشممان به سیاهی عادت کرده است و از این رو امام را نمیبینیم.
بعد تازه فهمیدم که حکمت آن «العَجَل»ها چیست.
ما انسانها در باتلاق فرو رفتیم، عین خیالمان هم نیست! «العَجَل» یعنی بیا آقای من. بیا و من را از این باتلاق نجات بده. بیا و حصارِ پیله من را پاره کن تا نورِ وجودت بر من بتابد، بلکه پروانه شوم، تا دورت بچرخم، تا وقتی به پایت بسوزم.
«العَجَل» برای ماست، نه برای او.
«العَجَل» یعنی ما را نجات بده، نه به واسطه ظهورت، بلکه به واسطه حضورت در روح و جان و زندگی ما، تا به قربانت برویم، تا از این خواب بیدار شویم، تا سیاهی این پیله را درهم شکنیم و تو را جستوجو کنیم.
به فریاد رس، ما را دریاب، در همین ساعت، عجله کن.
اینها کلمات رمز دعای فرج است.
آقا جان، تا دیر نشده کاری کن که یار و همراه تو شویم.
|دفترچه زیتون
هدایت شده از کانال حسین دارابی
حرف ترامپ درباره تغییر نقشه ایران شاید محقق بشه. بحرینو پس میگیریم...
این آخرین نبرده
بحرین برمیگرده