از صبح شروع کرده بود به داد و فریاد و بحث.
چندین بار رگ غیرتش بالا زده بود.
خون در قلبش پمپاژ نه، قُل قُل میزد.
از دورهمی خانوادگی تا تشییع شهدا تا تجمع شبانه.
خبرها را با کرشمه های درهم رفته چک میکرد، یا لبخند کجی به لب هایش میامد یا با اعصاب خوردی گروه بعدی را نگاهی میانداخت.
با این همه، زیاد در فضای مجازی اظهار نظر نمیکرد.
برای جواب دادن هم دنبال کوتاه ترین و بهترین پاسخ بود و از خود میپرسید آیا من چیزی میدانم که حرف میزنم؟
و میگفت باید یقین داشته باشی تا جواب بدهی واگرنه مشکلی ندارد که چیزی نگویی و فقط رد بشوی.
میگفت همیشه حس ششم من به پیام ها و حرف ها درست از آب درمیآید، فقط باید ببینم چرا حس خوبی نسبت به فلان پیام ندارم و بعد متوجه اشکال کار میشوم.
حالا زیر آسمان خدا و ماه شب چهارده، پرچم کوچکش را بیاختیار در دست میچرخاند.
ساکت شده و آرام.
حتی حرف هم نمیزند. از آنجا که ایستاده چراغقوه ها و پرچم ها را مثل آسمان شب پر ستاره و ابری میبیند.
چشمانش همراه پرچم ها اینطرف و آنطرف میچرخد و اصلا صدای رجز ها را نمیشنود. دیگر برای بررسی این یکی توانی ندارد.
تجمع که با دعای امام زمان عج تمام میشود، راه میافتد به سمت خانه.
پرچم را تا دم خانه در هوا میچرخاند.
با خودش فکر میکند که این رسالت پرچم است که در این زمانه هوا را بشکافد و بچرخد.
کلید را توی قفل میاندازد و دو دور میچرخاند. نور چراغ کوچه از پنجره، اتاق را نیمه روشن کرده. لامپ را روشن نمیکند.
همانجا به پشتی کنار دیوار تکیه میدهد و پاهایش را دراز میکند.
چشمانش روی دیوار قفل شده و بی حرکت مانده است.
نمیداند به چه فکر میکند، نمیداند حالا باید نگران چه باشد، نمیداند رسالتش چیست و دلش میخواهد پرچمی بود در دست کودکی روی شانه پدری تا فقط باد را به آغوش بکشد. کاش مثل پرچم به چوبی محکم چسبیده بود و با خیال راحت در تندباد به رقص در میآمد.
خمیازه کشید و قطره اشکش به پایین چکید.
همانجا دراز کشید و به خواب رفت.
|دفترچه زیتون
نه، برو، دور شو ای بد سیرت
دور شو، از رخ تو بیزارم
کی توانی برباییش از من
تا که من در برِ او بیدارم
-فروغ فرخزاد
شعر دیو شب از کتاب اسیر