داستان از اونجا شروع میشه که
من می خواستم یه کسب و کار شروع کنم
دوست نداشتم تکراری باشه
چون اونموقع درگیر رقابت می شدم
و جدا از اون
هیجان نداشت...
یعنی نمی شد خلاقیتم رو براش خرج کنم
یه چیز دیگه هم این بود که
من عجله داشتم
گزینه های زیادی درنظر گرفته شدن و بعد رد شدن
مثل کار سفالی یا از اون گچی ها و سرامیکی ها که مد شدن
(منم که از هرچی مد میشه حتی اگر به نظرم خوشگل باشه بدم میاد...)
کسب درآمد از طریق تدوین
از طریق عکاسی
کار آزاد مثل کار توی آشپرخونه یه رستوران
طراحی لباس و فروختن طرح😎
طراحی دیجیتال
گل فروشی مدرن👌🏻
و یه عالمه ایده فضایی
مدیونید اگه فکر کنید بهشون جدی فکر می کردم
بعد از یه عااالمه صحبت با هوش مصنوعی
و آشنا شدن با یه عالمه کار هنری
(چون ترجیحا دوست داشتم با کار هنری پول دربیارم که هم هنرمند باشم هم شاغل)
من مجذوب کار با سیم شدم
انگار اسمی نداره...
مثل ویترای و رزین نیست
یا شاید من اسمشو نمی دونم
شایدم جهان منتظره تا من اسمشو بزارم
کلمه مجذوب نباید باعث بشه فکر کنید من ذره ای به این کار محبت قلبی دارم
من فقط چیزایی تو کار با سیم دیدم
که توی چیزهای دیگه نبود
(بعدا میگمم)
و بالاخره به نتیجه رسیدم.
|دفترچه زیتون🌿
قضیه جمعبندی دهم برای من چه شکلیه؟
به نظرم مفهوم اصلیه جمعبندی دهم
برای مشاور ها و کسایی که فکر میکنن میدونن، اینه که
تو باید درس های تخصصی رشته خودت رو توی تابستون، کامل و دوباره بخونی و تست بزنی، تا جایی که دیگه نیاز نداشته باشی برگردی و بهشون نگاه بندازی و سال بعد با یه بشکن یادت بیاد که درس دوم تاریخ راجب چی بود.
اما سوال اینه
واقعا غیر منطقیه یا داره اداشو درمیاره؟
اینکه باید توی تابستون، دهم رو جمعبندی کنیم، درسته
چون فشار رو از تابستون سال یازدهم کم میکنیم و سه ماه درس رو کلا کنار نمیزاریم، تا وقتی مدرسه ها شروع بشه احساس نکنیم بهمون حمله شده.
اما
جمعبندی دقیقا چیه و چه شکلیه؟
من میگم برای آدم ها متفاوته
ولی به هر نحوی باید انجام بشه.
من فراموش می کنم.
پس جمعبندی رو به چند پروژه تقسیم کردم.
از بعضی از درس ها صوت ضبط میکنم و توضیح میدم، که یازدهم گوش بدم.
از بعضی هاشون جزوه کوچیک درست میکنم تا سال بعد بخونم.
و از بعضی هاشون یه چیزی مثل فلش کارت درست میکنم و مثلا به دیوار می چسبونم که جلو چشمم باشه.
اینطوری هم دهم رو یه دور خوندم، هم سال بعد دوباره برام یادآوری میشه.
شاید درست نباشه که اینو بگم ولی
من این برنامه رو از اول تابستون ریختم و تا الان که تقریبا نصف تابستون رفته، هیچکدوم رو انجام ندادم...
ولی شروع کردم
شروع هم خوبه...
|دفترچه زیتون🌿
می تونید تصور کنید؟
یه روضه خونگی که پیرزن ها و خانم ها دور تا دور به دیوار تکیه دادن
چراغ ها خاموشه و آخرای جلسه ست
مداحی شور از بلندگو داره پخش میشه
و یه پسر بچه پیش فعال داره رو زمین غلت میزنه...
از آدمای پر انرژی خوشم میاد
مخصوصا وقتی که شرایط فراهمه برای اینکه باهاشون همراه بشم
حیف اینبار شرایط فراهم نبود😔
|دفترچه زیتون🌿
سینی شربت تا برسه به من ۶ ۷ نفری مونده بود و موجودیش کلا ۳ تا بود
اول گفتم نه به من نمیرسه
بعد دیدم تا دو نفر قبل من، فقط یه نفر برداشت
سعی می کردم به سینی زل نزنم
اینجا با خودم گفتم نههه انگار ممکنه به من برسه
کار خدا رو میبینی
اگر خدا بخواد میرسه بهت
حالا چند نفرو چند تا شربت میمونه؟
دو نفر قبل من هردوتاشون شربت برداشتن و خانمی که تا الان ۶ ۷ بار خم و راست شده بود، کمرشو صاف کرد و رفت آشپرخونه
من که شربتمو خوردم و بعدش یه دختر کوچولو، آروم اومد و لیوان خالی جلوم رو برداشت ولییی
انگار خدا بعضی وقتا تا لقمه رو بخواد بزاره تو دهنمون، چند دورِ هلیکوپتری میزنه
لقمه هلیکوپتری خوشمزه تره مگه نه؟
|دفترچه زیتون🌿
دوباره من نشستم وسط
اینکه کسی روم لم نمیده و هر کدوم
وزن خودشونو میندازن رو در های دو طرف خوبه
ولی من به کدوم سمت بخوابم
منی که دیشب تا ساعت ۳ بیدار بودم
________________________________
به امید خدا راه افتادیم
سفرنامه دقیق نمیخوام بنویسم.
دو تا کتاب آوردم که به امید خدا حداقل یکیش رو تموم کنم.
دیگه هیچ دفتر و کتابی نیاوردم.
به یاد همه هستم انشاءالله اگر لایق باشم.
از همینجا خداحافظی از همتون
|دفترچه زیتون🌿
یکی از کتاب ها داستان جالبی داره
داستان خود کتاب رو نمی گم...
یادم نمیاد دقیقا کِی بود
ولی پارسال من و یکی از دوستام جوگیر شدیم گفتیم به همدیگه کتاب قرض بدیم و بخونیم.
توی کلاس، وقتی معلم با یه عده داشت حرف می زد و ما در جریان موضوع نبودیم( معمولا نمی فهمیدیم بچه های ردیف اول از معلم چی می پرسیدن و موضوع صحبتشون درباره چی بود، پس هروقت یکی از بچه های ردیف اول یه سوال بحث برانگیز که معمولا هم جوابش طولانی بود، می پرسید، ما خودمون مشغول می شدیم.
همیشه هم در نهایت صدا ها بالا می رفت و معلم ما رو بخاطر همراهی نکردن سرزنش می کرد در صورتی که خودش اول ما رو به حساب نیاورده بود.)
اگر بخاطر پرانتز طولانی یادتون رفت کجا بودیم، اشکال نداره ولی من بهتون نمیگم و ادامه میدم.
دوستم یادش افتاد که یه کتاب داره که هنوز به کسی نداده و داستان قشنگی داره.
داستانش رو روی یه کاغذ نوشت تا بخونم.(اون کاغذ رو هنوز دارم)
بهش گفتم که برام بیاره ولی اونیکی دوستم که بینمون نشسته بود و خیلی سریع من رو شناخته بود، روی کاغذ نوشت: اول بده من بخونم اگه بدی به فاطمه دیگه به دست من نمیرسه...
هیچی میخواستم بگم
من از آخرای سال قبل تا الان قراره اونو بخونم
۲۸۰ صفحه زیاده خب🤷♀
تو این سفر تموم میشه انشاءالله
اونیکی کتاب هم از یکی دیگه از دوستام قرض گرفتم.
این تموم شد اونو شروع میکنم.
کتاب بخونید، مثل من...
|دفترچه زیتون🌿
نتم تموم شدهه و قرار نیست گوشیمو با خودم ببرم اونور
اگر بار گراااان بودممم رفتممم
حلالم کنید
دلتنگ و به یادتونم🫂
|دفترچه زیتون🌿
اینکه شب خوابت نمی بره احتمالا بخاطر اینه که در طول روز زیاد نشستی یه گوشه و گوشی دستت گرفتی
دو دلیل داره
یکی از لحاظ فیزیکی وقتی ساعت های زیادی از روزت رو بی تحرک یه گوشه با گوشی گذروندی پس طبیعیه که بدنت خسته نباشه که سریع بخوابه
اونیکی که مهم تره:
از لحاظ ذهنی تو یه عالمه فیلم و تصویر و صوت دیدی و شنیدی
پس ذهنت بیخیالت نمیشه
و نیاز داره یه چند ثانیه تاریکی با چشم باز که یخورده به اطلاعات سر و سامون بده
خلاصه مثل من نباشید...
|دفترچه زیتون🌿