داشتم مصاحبه رئیس باشگاه دانش پژوهان رو نگاه میکردم
که گفتن
آخرین معافیت قبل از المپیاد هوش مصنوعی و اقتصاد که تازه اعمال شده
مربوط میشه به سال ۸۳ که توسط شخص مقام معظم رهبری انجام شده.
وقتی همه جا اثری ازشون هست،
چجور میشه با نبودشون کنار اومد.
|دفترچه زیتون
مُهر را که روی زمین گذاشت، خواست قیام کند که شکست. یعنی زانوانش خم شد و دو زانو روبه قبله نشست. من هم نشستم. کف دست هایش را کنار پاهایش گذاشت. سرش را پایین انداخت و شانه هایش بلند به نظر آمد. چادرش روی صورتش را پوشانده بود. به دیوار اتاق تکیه دادم.
_ گریه کن.
خیلی بیشتر از اینها باید گریه میکردی.
هق هقش شروع شد.
نگاهم را ازش گرفتم و به دیوار سفید روبهرویم زل زدم. سرش هنوز پایین بود.
نمیدانستم چرا گریه میکند. صورتش را آرام بالا گرفت که اشک هایش چکید روی قالیچه. انگار که به آسمان ولی به سقف اتاق خیره بود و منتظر جواب.
سرم را از دیوار برداشتم و نیمخیز شدم، چرخیدم و روی زمین دراز کشیدم. دستم را زیر سرم گذاشتم و با صدای گریه او زانوهایم را در شکمم جمع کردم.
او منِ من است و من، منِ او.
به چشم های مرواریدی اش و حصار سیاه دورش چشم دوختم.
دو دستش را روی صورت سفیدش کشید و با همان بغض در گلو، به نماز ایستاد.
و من همچنان به خیسی چشمانش که از زیر چادر برق میزند خیره ام.
بخش اول
|دفترچه زیتون