eitaa logo
|دفترچه‌زیتون
84 دنبال‌کننده
284 عکس
32 ویدیو
3 فایل
نوشته های باقی مانده از |دفترچه زیتون
مشاهده در ایتا
دانلود
ای ایران سد خارجی رو بزار تو گوشت و به خودت بگو غلط کردی پاشو کاراتو کن
داشتم مصاحبه رئیس باشگاه دانش پژوهان رو نگاه می‌کردم که گفتن آخرین معافیت قبل از المپیاد هوش مصنوعی و اقتصاد که تازه اعمال شده مربوط میشه به سال ۸۳ که توسط شخص مقام معظم رهبری انجام شده. وقتی همه جا اثری ازشون هست، چجور میشه با نبودشون کنار اومد. |دفترچه زیتون
بنظرتون وقتش رسیده؟
حیدر البیاتی یه مداحی منتشر کرده یه تیکه هاش به سبک سمفونی خرمشهره
با کیفیتشو پیدا کردم میذارم
کل الدنیا تختل🤙🏻😎
مُهر را که روی زمین گذاشت، خواست قیام کند که شکست. یعنی زانوانش خم شد و دو زانو رو‌به قبله نشست. من هم نشستم. کف دست هایش را کنار پاهایش گذاشت. سرش را پایین انداخت و شانه هایش بلند به نظر آمد. چادرش روی صورتش را پوشانده بود. به دیوار اتاق تکیه دادم. _ گریه کن. خیلی بیشتر از اینها باید گریه می‌کردی. هق هقش شروع شد. نگاهم را ازش گرفتم و به دیوار سفید رو‌به‌رویم زل زدم. سرش هنوز پایین بود. نمی‌دانستم چرا گریه می‌کند. صورتش را آرام بالا گرفت که اشک هایش چکید روی قالیچه. انگار که به آسمان ولی به سقف اتاق خیره بود و منتظر جواب. سرم را از دیوار برداشتم و نیم‌خیز شدم، چرخیدم و روی زمین دراز کشیدم‌‌. دستم را زیر سرم گذاشتم و با صدای گریه او زانوهایم را در شکمم جمع کردم. او منِ من است و من، منِ او. به چشم های مرواریدی اش و حصار سیاه دورش چشم دوختم. دو دستش را روی صورت سفیدش کشید و با همان بغض در گلو، به نماز ایستاد. و من همچنان به خیسی چشمانش که از زیر چادر برق می‌زند خیره ام. بخش اول |دفترچه زیتون
هدایت شده از هیوا ؛
چقدر سخت است حال عاشقی ‌ک نمیداند محبوبش نیز هوای او را دارد یا ن..
سرم را به راست و چپ می‌چرخانم و با اینکه نگاه سنگینش را حس میکنم به سجده می‌روم. مُهر را برمی‌دارم و چادر را در دستم می‌پیچانم و گوشه تخت می‌گذارم. خودش را جمع و جور می‌کند و بلند می‌شود. صندلی را بی‌رحمانه روی قالیچه می‌کشم و می‌نشینم. ایرپاد به گوش میذارم و بعد از چند دقیقه چرخیدن بین آهنگ ها آهنگ او را پخش میکنم و گوشی را به گوشه‌ میز پرت می‌کنم. بدون نگاه کردن، سراسیمه بودنش را حس می‌کنم. سعی می‌کند عادی رفتار کند و کم کم سمت تخت می‌رود تا بنشیند. قلب او هم اندازه من نگران و ذهنش درگیر است. بی حوصله تر از اینم که درس بخوانم و یا حتی چیزی گوش کنم. ایرپاد را از گوشم بیرون می‌کشم و کنار گوشی می‌گذارم. نباید عصبانیتم را سر او خالی کنم. سرم را روی پایش می‌گذارم و روی تخت دراز می‌کشم. نگاهم کاش به آسمان ولی به سقف سفید چسبیده. بدون هدف و انگیزه و معنا مثل جنازه ای به سفیدی سقف زل زدم‌. دستش را روی چشم هایم می‌گذارد. کمی مانده تا به خواب بروم. حرف های مادرم تا وقتی توی ذهنت این انگیزه نیس که باید از خوابم بزنم باید درس بخونم رقابت سنگینه دارم ریسک میکنم باید جون بدم وقت کمه لحظه ها و ثانیه ها مهم ان نهایی ها تاریخ المپیاد ۴۰ نفر کنکور طلا ۷۰ درصدِ مینیمم مدال‌آوران به بالا رفع تاثیر . دستم را روی دستش می‌گذارم و از جا بلند می‌شوم‌. می‌دانم می‌خواهد کمک کند ولی دستش را محکم فشار می‌دهم. _ دیگر چشمم را گرم نکن. پشت میز می‌نشینم و فعلا به چیز دیگری فکر نمی‌کنم. بخش دوم |دفترچه زیتون
اگر هم قرار باشد روزی مچ مسئولین را بگیریم و گره ها را باز کنیم از ادامه مسیر تجمعات مردم در این شب هاست. حالا شما بنشینید و مردمِ در خیابان را مسخره کنید و آنها را بازیچه صدا بزنید و از مشکلات شکایت کنید. قدرت مردمِ خیابان از میدان نظامی و دیپلماسی، بسیااار بیشتر است.