یکِ تیر سال هزار و چهارصد و چهار
فقط یکِ تیر نیست
یکِ تیر برای من که زیتون باشم
یه شروع بی پایانه
برای من، یکِ تیر
شروع تابستون نیست
شروع پروژه ایه که شروعش با تابستونه
و تموم شدنش با خداست
شروع پروژه های چند ساله
که قراره چندین سال بعد
تو دنیایی که شاید من باشم
و شاید نباشم، نتیجه بده
کانال من برای نوشتن
هدفهای میانمدت و بلندمدت نیست،
برای گزارش پروژه هاییه که تو این تابستون
دارم دکمه شروع شون رو میزنم.
همه اون پروژه ها اینجا به تصویر کشیده میشن.
از لحظه شروعشون
روند رشد کردنشون
و انشاءالله به نتیجه رسیدنشون...
|دفترچه زیتون🌿
بسم الله الرحمن الرحیم
نام اثر: خانم الف
نویسنده: فاطمه بیگدلی
همه سرشان را پایین انداخته بودند. به تک تک چهره هایشان نگاه می کردم.
چنان در فکر فرو رفته بودند که بعید می دانستم سنگینی فضا سبک شود، ولی خانم الف سکوت را شکست.
:(بگذاریم و برویم؟ مگر نه اینکه این در و دیوار بالاخره امروز می ریزد، ولی چیزی که مردم می بینند متفاوت می شود اگر...)
برخلاف روزهای دیگرش امروز کلمات سخت بر زبانش میآیند. حرف های راحتی هم نمیزند حق دارد.
از اقیانوس افکارم سر بیرون می آورم و صدایش دوباره در گوشم می پیچد.
:(من نمی گویم بمانید ولی من می مانم. کارم را مثل روز های قبل انجام می دهم، تا جایی که راه داشته باشد. کارم که تمام شد می روم.)
مدیر اتاق فرمان، آقای میم نگاهی پر از تحسین به خانم الف می اندازد. در گلو سرفه ای می کند
:( بدون اجازه من هم که پخش شروع نمی شه، دکمه دوربین را هم بلدم بزنم.)
این را می گوید و سقلمه ای به مسئول فیلم برداری که ذهنش بدجور مشغول بود، می زند.
او که از همه جا بی خبر بود با بهت به آقای میم نگاه می کند و اتاق از خنده لبریز می شود. چند ثانیه ای لبخند روی لب همه جان می گیرد ولی سکوت ظالمانه جان لبخند را می گیرد و بر فضا حاکم می شود.
فیلمبردار که به خود آمده بود می گوید
:( نخیر آقا کار تخصصیه شما دخالت نکن.)
...
هرکس مشغول کار خود بود. انگار هیچکس خیال رفتن نداشت یا شاید وجودش را...
آقای میم در فکر بود که ناگهان بلند شد و با صدای بلندی که همه بشنوند شروع به صحبت کرد.
نمی شد که همه بمانند و البته که همه هم این را نمی خواستند. نفر به نفر خطاب قرار می داد و در آغوش می کشید و راهی می کرد.
برای عده ای عذاب بود و برای عده ای تلنگر. نمی شود آنها را سرزش کرد.
از بین خانم ها هم عده زیادی رفتند و این خانم الف بود که آنها را راهی می کرد و شرمندگی را که در تک تک سلول هایشان فریاد می زد، با آغوش گرمش خفه می کرد.
...
دقایقی تا شروع ضبط باقی مانده بود.
خانم الف برگه هایش را به دست گرفت و به سمت میز رفت. آقای میم و چند نفری که باقی مانده بودند حین آماده شدن میگفتند و می خندیدند. ضبط شروع شد و همه با چهره جدی مشغول به کار شدند.
با صدای انفجار از خیالاتم به ساختمان صداوسیما پرتاب شدم و با ترس نگاهی به اطراف انداختم.
مدیر اتاق فرمان با صلابت پشت صندلی نشسته بود، آنقدر محکم ولی آرام که لحظه ای به صدای انفجار شک کردم.
نگاهم به سمت تلوزیون های بزرگ اتاق افتاد و خانم الف را دیدم که نگاهش را از روی برگههای جلوی رویش گرفته و خودش خبر می گوید. حالا او فقط گوینده خبر نیست و خبر را زنده، از محل خبر به دست مردم می رساند.
و او فقط خبر نمی گوید بلکه رجز می خواند.
صدایش را نمی شنوم و این تحکم حرکات دستانش است که مرا کر کرده. کارکنان با بی قراری از مقابل چشمانم میگذرند و قاب مقابل چشمم را خراب می کنند.
صدای انفجار دوم قوی تر از هیاهوی اطرافم، به گوشم ضربه می زند و دستم وادار می شود تا جلوی هجوم بی رحمانه او را بگیرد.
دیگر همان لحظه آخری که خانم الف از آن صحبت میکرد رسیده. ساعت کاری در همین لحظه به پایان می رسد.
دوان دوان به دنبال آقای میم که آخرین نفر از کار دل کند به راه افتادم. در خروج را که باز میکند با سیلی خورشید به خودم میایم.
+چته تو چند دیقه است زل زدی به تلوزیون؟
از اتاق فرمان و خانم الف و آقای میم خبری نبود.
+ساختمان صداوسیما تو سرت خراب شده که صدامو نمیشنوی؟
اگر میگفتم همین الان از آن ساختمان بیرون زدم به عقلم شک میکرد.
سکوتم را که دید چشم غره ای رفت و سرش گرم گوشی شد.
من هم تلوزیون را خاموش کردم و کنارش نشستم.
به دور از چشمانش لبخند کوچکی زدم و سرم را به دیوار تکیه دادم و دوباره در افکارم غرق شدم.
پایان...
|دفترچه زیتون🌿
گذشته آدما رو باید دونست چون به شناخت بهتر کمک میکنه ولی چیزی که باید اهمیت داشته باشه همین الانه.
گذشته آدم ها فقط پازل شما از یه آدم رو کامل میکنه، چیزی که پازل رو میسازه خود الانِ اون آدمه...
|دفترچه زیتون🌿
آرامش میخوای؟
وقتی نتیجه زحماتت رو دیدی بخاطرش خوشحال نشو.
حواستو جمع کن که برای چی خوشحالی؟
برای اینکه بدون تلاش موفق شدی؟
برای یک نتیجه بی ارزش؟
یا برای این خوشحالی که تمام تلاشت رو برای نتیجه ای که برات مهم بود کردی؟
فقط و فقط تلاش مهمه...
به میزانی که به نتیجه اهمیت بدی و براش ارزش قائل باشی کار خودتو سخت میکنی، حال خودتو بد میکنی.
و هرچقدر به تلاش هات ارزش بدی قوی تر میشی.
همینه که میگن از بچگی بخاطر تلاش بچه هاتون بهشون جایزه بدید و تشویقشون کنید نه بخاطر نتیجه خوبی که میگیرن.
|دفترچه زیتون🌿
هر قدم به سمت خودشناسی یک موهبت است که خودتان به خودتان هدیه می دهید.
هرقدر رفتار خود را تحلیل کنید و به چکیده ای از اطلاعات درباره رفتار و واکنش خود در مقابل اتفاقاتی که رخ می دهد، برسید، برد کردید.
___________________________
من فهمیدم که
من آدم آروم و بیخیالی هستم که بسیاری از اتفاقات یا صحبت ها رو جدی نمیگیرم.
نه اینکه بی شعور باشم و وقتی طرف مقابل با من جدی صحبت می کند من متوجه نباشم؛ من این توانایی را دارم که موقعیت را بسنجم ولی در اکثر مواقع ترجیح من این است که در صحبت های عامیانه و معمولی مسیر مکالمه را با شوخی و خنده جلو ببرم.
اما
هیچ کدام اینها اطلاعات جدیدی درباره شخصیت من نبود.
چیزی که جدید فهمیدم این است که من در مقابل حرف های غیر منطقی یا حرف ها و عملکرد هایی که بی توجه به مسائل با ارزش باشند، می ایستم.
تمام قد می ایستم و نکته بد ماجرا این است که به موقع نمی نشینم و کمی طولش می دهم.
من در آن لحظه جدی می شوم و در بیشتر مواقع منطقی صحبت میکنم.
من در آن لحظه لبخندی به لبم نمیزنم حتی اگر دیگران سعی در بستن ماجرا با شوخی باشند من جدی و محکم حرفم را می زنم.
برداشت اشتباه دیگران در این مواقع
این است که چون آنها همیشه مرا خندان دیدند فکر میکنند من عصبانی شدم.
در صورتی که من فقط حالت جدی به خودم گرفتم و کمی محکم و سریع صحبت می کنم.
این اتفاق کم رخ می دهد چون من معمولا از کنار خییلی چیزها می گذرم.
ولی سوال ترسناک ماجرا این است که
پس من چطور عصبانی می شوم؟
|دفترچه زیتون🌿
کمبود اعتمادبهنفس، این لفظ کلیشه ای
زخم بازیست که مراقبت میخواهد.
دستمالی کردن زخم عفونت را به همراه میاورد.
بی توجهی کردن باعث از بین رفتنش نمی شود.
پانسمان میخواهد،
پماد میخواهد،
چسب زخم میخواهد.
خیلی باید مراقب بود...
|دفترچه زیتون🌿
انگار ارتباط چشمی خیلی مهمه.
و نبودش اثر بقیه چیز ها رو از بین می بره.
اینکه وقتی حرف میزنی تو جفت چشای طرف نگا کنی هم به خودت اعتماد به نفس میده هم طرف به حرفت گوش میده و روش اثر میذاره.
یعنی حرفت بی اثر نمیشه...
قربون صدقه میری دعوا میکنی کلا هر حرفی می زنی صاف تو چشم طرف نگاه کن و بزار مجذوب تو و حرفات بشه.
بعد دیگه قدم بعدی حرف زدن و قدرت بیانه که اگر درست بشه اثرش هم باهاش میاد چون ارتباط چشمی درست شده...
شاید...
|دفترچه زیتون🌿
نیاز نیست به خاطر کسی که کنارته، مجبوری همش بخندی و خوشحال باشی
و
نباید به کسی که کنارته توجه نکنی
قراره هم به فکر خودت باشی
هم به فکر اون
قراره حس واقعیتو بگی و نشون بدی
و
حواست باشه که یکی کنارته و همونطور که میشنوه حرف هم میزنه
قراره بدونی کسی که کنارته همونطور که حرف میزنه دوست داره از تو بازخورد هم بشنوه
و قرار نیست تو بازخورد مصنوعی نشون بدی
نه
فراموشش کن
فقط راحت باش
برای خودت سختش نکن
تو لبخند میزنی
که به اونا حس خوب بدی
ولی قرار نیست حال خودت بد بشه،
از خنده های الکیت
فقط...
لطفا...
انقدر فکر نکن راجبش
باشه؟...
|دفترچه زیتون🌿
ولی من دست خودم نیست
کم ببینمش کم باهاش صحبت کنم
دیگه وقتی ببینمش مثل قبل نیستم
هرچقدر کمتر ببینمش بیشتر پیشش معذب میشم
چجور باید جوش بدم این رابطه رو ها؟
تو دلت برای وقتایی که خیلی راحت بودیم تنگ نشده؟
الان من نمیدونم وقتی پیشتم چی باید بگم؟
نمیدونم راجب چی باهات صحبت کنم؟
شایدم اشکال از منه
شاااید...
|دفترچه زیتون🌿
|دفترچهزیتون
ولی من دست خودم نیست کم ببینمش کم باهاش صحبت کنم دیگه وقتی ببینمش مثل قبل نیستم هرچقدر کمتر ببینمش ب
بابا دوستیه دیگه
یجوری تمرکز کردیم رو دوستی ها رو رابطه هامون
یادمون رفته تهش قراره چی بشه...
من نمیگم گند بزنید
من میگم شل کنید بابا
آدم ها یه مسیری رو میرن
با هم باید برن
که تو راه اگر یکی خسته شد اون یکی وسیله هاشو بگیره براش
اگر یکی تشنه شد و آب نداشت
از اون یکی آب بگیره
اگر یکی پاش زخم شد رفیقش زخمشو ببنده
با هم برن برسن
نه اینکه بشینن یه جا برا استراحت و خواب و خوراکو
یهو خواب بمونن و یادشون بره اصلا مسیر کدوم وری بووود
|دفترچه زیتون🌿
این عذاب ها فقط بخاطر اون خار هاست که دورتو حصار کردن و بدنتو زخمی.
از اون حصار و تیغ هاش که خلاص شی
اونموقع همه چی درست میشه...
زیتون!
خودتو به در و دیوار اون حصار نکوبون
اون فقط زخمی ترت میکنه.
این فکرای مثل خارت فقط حالتو بدتر میکنن
فقط اون حصار رو بشکون و بزن بیرون
|دفترچه زیتون🌿
مشکل از اونجا شروع میشه که تو از ذهن خودت فراتر میری و تو ذهن بقیه آدم ها هم فکر میکنی...
|دفترچه زیتون🌿