می تونید تصور کنید؟
یه روضه خونگی که پیرزن ها و خانم ها دور تا دور به دیوار تکیه دادن
چراغ ها خاموشه و آخرای جلسه ست
مداحی شور از بلندگو داره پخش میشه
و یه پسر بچه پیش فعال داره رو زمین غلت میزنه...
از آدمای پر انرژی خوشم میاد
مخصوصا وقتی که شرایط فراهمه برای اینکه باهاشون همراه بشم
حیف اینبار شرایط فراهم نبود😔
|دفترچه زیتون🌿
سینی شربت تا برسه به من ۶ ۷ نفری مونده بود و موجودیش کلا ۳ تا بود
اول گفتم نه به من نمیرسه
بعد دیدم تا دو نفر قبل من، فقط یه نفر برداشت
سعی می کردم به سینی زل نزنم
اینجا با خودم گفتم نههه انگار ممکنه به من برسه
کار خدا رو میبینی
اگر خدا بخواد میرسه بهت
حالا چند نفرو چند تا شربت میمونه؟
دو نفر قبل من هردوتاشون شربت برداشتن و خانمی که تا الان ۶ ۷ بار خم و راست شده بود، کمرشو صاف کرد و رفت آشپرخونه
من که شربتمو خوردم و بعدش یه دختر کوچولو، آروم اومد و لیوان خالی جلوم رو برداشت ولییی
انگار خدا بعضی وقتا تا لقمه رو بخواد بزاره تو دهنمون، چند دورِ هلیکوپتری میزنه
لقمه هلیکوپتری خوشمزه تره مگه نه؟
|دفترچه زیتون🌿
دوباره من نشستم وسط
اینکه کسی روم لم نمیده و هر کدوم
وزن خودشونو میندازن رو در های دو طرف خوبه
ولی من به کدوم سمت بخوابم
منی که دیشب تا ساعت ۳ بیدار بودم
________________________________
به امید خدا راه افتادیم
سفرنامه دقیق نمیخوام بنویسم.
دو تا کتاب آوردم که به امید خدا حداقل یکیش رو تموم کنم.
دیگه هیچ دفتر و کتابی نیاوردم.
به یاد همه هستم انشاءالله اگر لایق باشم.
از همینجا خداحافظی از همتون
|دفترچه زیتون🌿
یکی از کتاب ها داستان جالبی داره
داستان خود کتاب رو نمی گم...
یادم نمیاد دقیقا کِی بود
ولی پارسال من و یکی از دوستام جوگیر شدیم گفتیم به همدیگه کتاب قرض بدیم و بخونیم.
توی کلاس، وقتی معلم با یه عده داشت حرف می زد و ما در جریان موضوع نبودیم( معمولا نمی فهمیدیم بچه های ردیف اول از معلم چی می پرسیدن و موضوع صحبتشون درباره چی بود، پس هروقت یکی از بچه های ردیف اول یه سوال بحث برانگیز که معمولا هم جوابش طولانی بود، می پرسید، ما خودمون مشغول می شدیم.
همیشه هم در نهایت صدا ها بالا می رفت و معلم ما رو بخاطر همراهی نکردن سرزنش می کرد در صورتی که خودش اول ما رو به حساب نیاورده بود.)
اگر بخاطر پرانتز طولانی یادتون رفت کجا بودیم، اشکال نداره ولی من بهتون نمیگم و ادامه میدم.
دوستم یادش افتاد که یه کتاب داره که هنوز به کسی نداده و داستان قشنگی داره.
داستانش رو روی یه کاغذ نوشت تا بخونم.(اون کاغذ رو هنوز دارم)
بهش گفتم که برام بیاره ولی اونیکی دوستم که بینمون نشسته بود و خیلی سریع من رو شناخته بود، روی کاغذ نوشت: اول بده من بخونم اگه بدی به فاطمه دیگه به دست من نمیرسه...
هیچی میخواستم بگم
من از آخرای سال قبل تا الان قراره اونو بخونم
۲۸۰ صفحه زیاده خب🤷♀
تو این سفر تموم میشه انشاءالله
اونیکی کتاب هم از یکی دیگه از دوستام قرض گرفتم.
این تموم شد اونو شروع میکنم.
کتاب بخونید، مثل من...
|دفترچه زیتون🌿
نتم تموم شدهه و قرار نیست گوشیمو با خودم ببرم اونور
اگر بار گراااان بودممم رفتممم
حلالم کنید
دلتنگ و به یادتونم🫂
|دفترچه زیتون🌿
اینکه شب خوابت نمی بره احتمالا بخاطر اینه که در طول روز زیاد نشستی یه گوشه و گوشی دستت گرفتی
دو دلیل داره
یکی از لحاظ فیزیکی وقتی ساعت های زیادی از روزت رو بی تحرک یه گوشه با گوشی گذروندی پس طبیعیه که بدنت خسته نباشه که سریع بخوابه
اونیکی که مهم تره:
از لحاظ ذهنی تو یه عالمه فیلم و تصویر و صوت دیدی و شنیدی
پس ذهنت بیخیالت نمیشه
و نیاز داره یه چند ثانیه تاریکی با چشم باز که یخورده به اطلاعات سر و سامون بده
خلاصه مثل من نباشید...
|دفترچه زیتون🌿
از بین تمااام سفر
که پر از اتفاقات قشنگ و باحال بود
مثل دیدن دوستم
دیدن عمه، شوهرعمه، دخترعمه هام
خادم های خییلی مهربون حسینیه
و خییلی چیزای ریز و درشت دیگه
من آخرین خاطره رو میخوام بنویسم.
چون کل سفر رو دقیق یادم نیست و این خاطره چون آخریشه بهتر یادمه.
و اینکه باز چون آخرین خاطره ای بود که تو این سفر منو به وجد آورد و به عنوان آخرین حس خوب تو وجودم موند، انتخابش کردم.
اصلا نباید ادبی باشه
چون یه بار امتحان کردم و دیدم نشد.
ولی با این وجود نمیتونم عامیانه بنویسم.
میخوام زیاد بهش بپردازم اگر بشه، پس چند قسمت خواهد بود.
سعی میکنم کوتاه و چسبناک باشه که دنبالش کنید.
و البته که سعی میکنم جوری بگم که کامل حسش رو درک کنید.
داستان راجب همسفر های ما توی ون در راه برگشت از کربلا به مرز مهران هست.
|دفترچه زیتون🌿
از بین تمام کار های متنوعی که میشد با سیم انجام داد این مورد انتخاب شد.
میشد وسیله کاربردی ساخت یا مجسمه تزئینی یا جواهرات و...
من تابلو رو انتخاب کردم
دارم بیشتر یاد می گیرم
مثلا فهمیدم این سیم ها آنیل شده هستن
ولی هنوز نفهمیدم آنیل شده یعنی چی
اشکال نداره قدم به قدم
ولی قول میدم ولش نکنم
و از فکرم نیوفته
|دفترچه زیتون🌿