eitaa logo
|دفترچه‌زیتون
84 دنبال‌کننده
282 عکس
32 ویدیو
3 فایل
نوشته های باقی مانده از |دفترچه زیتون
مشاهده در ایتا
دانلود
آدم‌هایی که دوستم دارن اضطرابم رو کم می‌کنن برای همین مجبور نیستم مثل دیوونه‌ها رفتار کنم. -فیلمِ همه داریم تلاش می‌کنیم
- باید ببینیم اونقدری که دریافت می‌کنیم تراوش هم می‌کنیم یا نه. به یه مرداب تبدیل می‌شیم که آب توش جمع شده، یا یه رودخونه که در جریانه. این فرآیند پذیرش و تراوش روح آدم رو جلا میده. اتاقِ ذهن رو مرتب می‌کنه. آدم اگر فیلم ببینه و راجبش با کسی حرف نزنه یا ننویسه یا فکر نکنه فقط پذیرش کرده نه پردازش. + اینطور که تو می‌گی فضای مجازی محیط خطرناکیه. مثل این فیلما باید با لباس مخصوص زرد و کلاه بری توش و قبل و بعدش باید ضدعفونی بشی. کی اینو راحت در اختیار مردم گذاشت؟ و مهم تر از اون چرا اینکارو کرد؟
|دفترچه‌زیتون
این بقیه هستن که تو رو قضاوت می‌کنن چون نمی‌دونن تو چه اتفاقاتی رو از سر گذروندی ولی خب تو که می‌دون
این شد که من آموختم دیگران را قضاوت نکنم و از قضاوت دیگران نترسم. اینکه کسی چهره ای عجیب دارد که من تا به حال ندیدم، ذره‌ای باعث نشود در حرف زدن با او شک کنم. اینکه کسی کمی متفاوت از من فکر می‌کند باعث نشود که نتوانم با او گرم بگیرم. آنها را با نقاب خودساخته خودم نبینم تا بتوانم حقیقتِ آنها را ببینم. و حتی وقتی حقیقت آنها را دیدم نترسم.
|دفترچه‌زیتون
آدم‌هایی که دوستم دارن اضطرابم رو کم می‌کنن برای همین مجبور نیستم مثل دیوونه‌ها رفتار کنم. -فیلمِ هم
یه چیزی که بهش رسیدم ولی هنوز نتونستم بهش عادت کنم اینه که چرا از اینکه بقیه دوستم نداشته باشن می‌ترسم؟ اینکه یه نفر همینطوری از من بدش بیاد چرا انقدر وحشتناکه؟
بسه دیگه خیلی نوشتم😂
منم نمی‌دونم
دیگر از یک جایی به بعد به جای حرف زدن با آدم‌ها فکر کردم؛ به جای نگاه کردن به چشم‌ها فکر کردم؛ فکرهایم حرف‌هایم را خورد نگاه‌هایم را گرفت. من ساکت و دور شدم. گریختم. حالا که مدتی تنها بودم نمی‌دانم اگر به جمع برگردم دوباره همان فکرها گریبانم را می‌گیرد یا بالاخره رها شدم. فکر اینکه روزی در جمعی باشم و فکر بدی سراغم نیاید، وای چقدر خواستنی ست.
|دفترچه‌زیتون
نهه انگار همیشه هم اینطور نیست امروز بین کسانی بودم که حالا به جای فکر کردن به موضوعِ متن قبلی، لبخ
مثلا کاش همه جمع ها همین حس رو داشت -باشگاهِ یه دانشگاه، مسابقه والیبال با رفقا
نه اضطرابی نه سکوت ترسناکی نه فکر مخربی
نمی‌خواستم برای شادیِ روحت صلواتِ بلند بفرستم. کاش فقط برای شادی‌ت صلواتِ بلند می‌فرستادم.
- کی میگه اونجا تسلیحات نظامی بوده؟ + نامردا میگن عمو ؛داستانهای میدون توحید