دیگر از یک جایی به بعد
به جای حرف زدن با آدمها فکر کردم؛
به جای نگاه کردن به چشمها فکر کردم؛
فکرهایم
حرفهایم را خورد
نگاههایم را گرفت.
من ساکت و دور شدم.
گریختم.
حالا که مدتی تنها بودم
نمیدانم اگر به جمع برگردم دوباره همان فکرها گریبانم را میگیرد یا بالاخره رها شدم.
فکر اینکه روزی در جمعی باشم و فکر بدی سراغم نیاید، وای چقدر خواستنی ست.
|دفترچهزیتون
نهه انگار همیشه هم اینطور نیست امروز بین کسانی بودم که حالا به جای فکر کردن به موضوعِ متن قبلی، لبخ
مثلا کاش همه جمع ها همین حس رو داشت
-باشگاهِ یه دانشگاه، مسابقه والیبال با رفقا
نمیخواستم برای شادیِ روحت صلواتِ بلند بفرستم.
کاش فقط برای شادیت صلواتِ بلند میفرستادم.
|دفترچهزیتون
بی پرده و صریح بگویم گاهی لبخند زدن باعث میشد تکالیف مدرسه را انجام ندهم. |دفترچه زیتون
من گاهی فقط به اخم کردن نیاز داشتم.
هدایت شده از •نعنا فلفلی•
یه کشتی رو تصور کن که بدنهش سوراخ شده، آب داره آرومآروم میاد تو، ولی کاپیتان بهجای اینکه به مسافرا بگه اوضاع خرابه، فقط بلندگو دستشه که:همهچی تحت کنترله! ما داریم پیروز میشیم!
بعد همزمان چراغای بعضی قسمتای کشتی رو خاموش میکنن که کسی آبه جمعشده رو نبینه، موسیقی پخش میکنن که صدای ترک برداشتن بدنه شنیده نشه، و توی اتاق پشتی دنبال راهی میگردن که فقط کشتی کامل غرق نشه.
و تو ای انسان شب شده وقت خواب است پلک هایت را روی اشک هایت بگذار و بخواب تو که حتی نمیدانی فردا در این دنیا هستی یا نه بیخیال فکر و خیال شو و بخواب بیخیال ناراحتی هایت شو و فقط بخواب چشم هایت را ببند و روحت را آزاد کن.
فقط بخواب...