ذكـــريـات .
**
و چنین بود که :
تمام وجودش درد میگرفت چون معتاد آغوش او بود.
نه اعتیادی آشکار،نه نیازی فریاد زده؛ وابستگیای خاموش که در لایههای عمیق جان نشسته بود. آغوشی که زمانی پناه بود، اکنون به خاطرهای بدل شده بود که نبودنش تمامِ هستی را به درد میآورد. او رنج میکشید نه از فقدانِ یک انسان، بلکه از نبودِ احساسی که به آن خو گرفته بود. زمان میگذشت اما تن و روح هنوز در همان لحظه مانده بودند. برخی دردها نه دیده میشوند و نه گفته؛فقط زندگی میشوند. و این درد، دردِ کسی بود که بیش از اندازه در آغوشی خانه کرده بود
.. 🕯 ..
دوست داشتن یعنی با یادش دلت آروم میگیره،حتی وقتی کنارت نیست.
یعنی فهمیده شدن بیحرف،نگرانی ِ بیصدا،لبخندی که از خندیدنش توی دلت میشینه یعنی بلد باشی دلخور بشی اما موندن رو بلدتر باشی،انتخابش کنی نه از سر عادت ،یعنی با همهی ترس و تردیدها، هنوز بخوای و هنوز ادامه بدی.
یعنی یکی دلیل آرامشت باشه،نه دلیل آشوبت.
ذكـــريـات .
**
گاهی یک لحظه کافی است تا همهچیز بریزد و پخش شود مثل همین فنجانی که افتاده و قهوهاش سطوح را لکهدار کرده ، هر لکه شبیه فکرهایی است که توی سرم پخش شده و جمع نمیشود ؛ دلم میخواست همهچیز مرتب باشد اما زندگی همیشه طبق برنامه پیش نمیرود شاید باید یاد بگیرم همین بینظمیها را هم بپذیرم .
بعضی وقتا آدم فقط یه نفر رو میخواد؛ همون یه نفر که وقتی خستهای، سرتو بذاری روی شونهش و دنیا آروم بگیره. یکی که بدون اینکه حرف بزنی بفهمه چی تو دلت میگذره،دستتو بگیره و یواش بگه:
« من کنارتم . » با تو حتی سختترین روزا هم قابل تحمل میشه ..
ذكـــريـات .
اون طرف خیابون گلفروشی بود، خیابون رو بوی رز و نرگس برداشته بود ؛ اونور خیابون هم یه مغازه عروسکفروشی بود، مغازه پر از عروسکای گوگولی لپسرخ بود که انگار هر کدومشون منتظر بودن یکی بغلشون کنه.
من وسط این خیابون ایستاده بودم؛ بین بوی عشق و شکل معصومش. با خودم فکر کردم اگه تو کنارم بودی ، برام یه شاخه گل میخریدی، بعد یواشکی یه عروسک کوچولو هم میگرفتی و غافلگیرم میکردی و بهم میگفتی هر وقت دلم گرفت، بغلش کنم و یادم بیاد که یه نفر یه جایی دیوونهوار منو دوست داره.
اون خیابون ساده بود، ولی برای من مثل مرز بین دلتنگی و داشتنت بود. انگار دنیا فهمیده بود عشق یهجا بوی گل میده، یهجا شکل عروسکای گوگولی میشه.