زندگیِ قشنگِ من🏡
بسم الله الرحمن الرحیم #یادت_باشد فصل اول چند روزی از تعطیلات نوروز گذشته بود که ننه پیش ما آمد.
بسم الله الرحمن الرحیم
#یادت_باشد
فصل اول
چند ماه بعد از این ماجراها، عمو نقی بیست و دوم خرداد از مکه برگشته بود. دعوتی داشتیم و به همه فامیل ولیمه داد .وقتی داشتم از پلههای تالار بالا میرفتم، انگار در دلم رخت میشستند. اضطراب شدیدی داشتم .منتظر بودم به خاطر جواب منفی که داده بودم عمه یا دختر عمههایم با من سرسنگین باشند، ولی اصلاً اینطور نبود .همه چیز عادی بود .رفتارشان مثل همیشه گرم و با محبت بود .انگار نه انگار که صحبتی شده و من جواب رد دادم.
روزهای سخت و پر استرس کنکور بالاخره تمام شد. تیر ماه ۹۱ آزمون دادم. حالا بعد از یک سال درس خواندن، دیدن نتیجه قبولی در دانشگاه میتوانست خوشحال کنندهترین خبر برایم باشد. با قبولی در دانشگاه علوم پزشکی قزوین نفس راحتی کشیدم. از خوشحالی در پوست خود نمیگنجیدم، چون نتیجه یک سال تلاشم را گرفته بودم.
پدر و مادرم هم خیلی خوشحال بودند. از اینکه توانسته بودم رو سفیدشان کنم، احساس خوبی داشتم.
هنوز شیرینی قبولی دانشگاه را درست مزه مزه نکرده بودم که خواستگاری های با واسطه و بیواسطه شروع شد. به هیچکدامشان هم نمیتوانستم حتی فکر کنم. مادرم در کار من مانده بود،میپرسید"(( چرا هیچ کدوم رو قبول نمیکنی؟ برای چی همه خواستگارها رو رد میکنی؟))
این بلاتکلیفی اذیتم میکرد. نمیدانستم باید چه کار کنم. بعد از اعلام نتایج کنکور تازه فرصت کرده بودم اتاقم را مرتب کنم. کتاب های درسی را یک طرف چیدم.کتابخانه را مرتب میکردم، چشمم به کتاب (نیمه پنهان ماه )افتاد؛ روایت زندگی شهید (محمد ابراهیم همت) از زبان همسر.
خاطراتش همیشه برایم جالب و خواندنی بود، روایتی که از عشق ماندگار بین سردار خیبر و همسرش خبر میداد.
کتاب را که مرور میکردم به خاطر رسیدم که همسر شهید، نیت کرده بود ۴۰ روز روزه بگیرد، به اهل بیت متوسل بشود و بعد از این چله به اولین خواستگارش جواب مثبت بدهد.
خواندن این خاطره کلید گمشده سردرگمیهای من در این چند هفته شد. پیش خودم گفتم من هم مثل شهید همت نیت میکنم. حساب و کتاب کردم ،دیدم چهل روزه آن هم با این گرمای تابستان خیلی زیاد است، حدس زدم همسر شهید در زمستان چنین نزدیک کرده باشد !تصمیم گرفتم به جای روزه ،۴۰ روز دعای توسل بخوانم به این نیت که (از این وضعیت خارج شوم هرچی که خیر است همان اتفاق میافتد و آن کسی که خدا دوست دارد نصیبم بشود)
از همان روز نذرم را شروع کردم. هیچکس از عهد من با خبر نبود، حتی مادرم .هر روز بعد از نماز مغرب و عشا دعای توسل میخواندم و امیدوار بودم خود ائمه کمک حالم باشند.
ادامه دارد🌱
https://eitaa.com/joinchat/2742485552Cc7e2ccb1ec🏡
#شهید_سیاهکالی
#کتابخوانی
زندگیِ قشنگِ من🏡
بسم الله الرحمن الرحیم #یادت_باشد فصل اول چند ماه بعد از این ماجراها، عمو نقی بیست و دوم خرداد از
بسم الله الرحمن الرحیم
#یادت_باشد
فصل اول
پنجم شهریور سال ۹۱ ،روزهای گرم و شیرین تابستان، ساعت ۴ بعد از ظهر ،کم کم خنکهای عصر هوای دم کرده را پس میزد .از پنجره هم که به حیاط نگاه میکردی ،میدیدی همه گلها و بوتههای داخل باغچه دنبال سایهای برای استراحت هستند.
در حالی که هنوز خستگی یک سال درس خواندن برای کنکور در وجودم مانده بود ،گاهی وقتها چشمهایم را میبستم و از شهریور به مهرماه میرفتم، به پاییز به روزهایی که سر کلاس دانشگاه بنشینم، و دوران دانشگاه را با همه بالا و بلندیهایش تجربه کنم.
دوباره چشمهایم را باز میکردم و خودم را در باغچه بین گلها و درختهای وسط حیاط کوچکمان پیدا میکردم.
علاقه من به گل و گیاه برمیگشت به همان دوران کودکی که اکثراً بابا ماموریت میرفت و خانه نبود .برای اینکه این تنهاییها اذیتم نکند همیشه سر و کارم با گل و باغچه و درخت بود.
با صدای برادرم علی که گفت:(( آبجی !سبد رو بده)) به خودم آمدم .با کمک هم از درخت حیاتمان یک سبد از انجیرهای رسیده و خوشرنگ را چیدیم چند تایی از انجیرها را شستم داخل بشقاب گذاشتم و برای پدرم بردم.بابا چند روزی مرخصی گرفته بود وسط کاراته پایش در رفته بود .برای همین با عصا راه میرفت و نمیتوانست سر کار برود. ننه هم چند روزی بود که پیش ما آمده بود.
مشغول خوردن انجیرها بودیم که زنگ خانه به صدا درآمد مادرم بعد از باز کردن در چادرش را برداشت و گفت :((آبجی آمنه با پسراش اومدن عیادت سریع ))
داخل اتاقم رفتم .تمام مثالی که برای کنکور درس میخواندم هر مهمانی میآمد میدانست که من درس دارم و از اتاق بیرون نمیروم ولی حالا کنکورم را داده بودم و بهانهای نداشتم!
مانتوی بلند و گشاد قهوهای رنگم را پوشیدم روسری گلدار قواره کرم رنگ را لبنانی سر کردم و به آشپزخانه رفتم از صدای احوالپرسیها متوجه شدم که عمه حمید حسن آقا و خانمش آمدند. شوهر عمه همراهشان نبود برای سرکشی به باغشان به روستای سنبل اباد الموت رفته بود.
روبرو شدن با عمه و حمید در این شرایط برایم سخت بود چه برسد به اینکه بخواهم برایشان چایی هم ببرم .چایی را که ریختم فاطمه را صدا کردم و گفتم بیزحمت تو چای را ببر تعارف کن سینی چای را که برداشت من هم دنبال آبجی بین مهمانها رفتم و بعد از احوالپرسی کنار خانم حسن آقا نشستم متوجه نگاههای خاص عمه و لبخندهای مادر شده بودم.
چند دقیقهای بیشتر نتوانستم این فضا را تحمل کنم و خیلی زود به اتاقم رفتم کم و بیش صدای صحبت مهمانها را میشنیدم چند دقیقه که گذشت فاطمه داخل اتاق آمد میدانستم این پاورچین پاورچین آمدنش بیعلت نیست مرا که دید زد زیر خنده جلوی دهانش را گرفته بود که صدای خندهاش بیرون نرود.
با تعجب نگاهش کردم وقتی نگاه جدی من را دید به زور جلوی خندهاش را گرفت و گفت:( فکر کنم این بار قضیه شوخیش شوخی جدی شده داری عروس میشی!) اخم کردم و گفتم:( یعنی چی درست بگو ببینم چی شده من که چیزی نشنیدم) گفت :(خودم دیدم عمه با مامان با چشم اشاره کرد و یواشکی با ایما و اشاره به هم چیزهایی گفتند) پرسیدم :(خب که چی؟)
با مکث گفت :(نمیدونم اون طرف که من از حرفاشون فهمیدم فکر کنم حمید آقا رو بفرستن که با تو حرف بزنه.)
با اینکه قبلاً به این موضوع فکر کرده بودم ولی الان اصلاً آمادگی نداشتم آن هم چند ماه بعد از اینکه به بهانه درس و دانشگاه به حمید جواب رد داده بودم گویا عمه با چشم به مادرم اشاره کرده بود که بروند آشپزخانه آنجا گفته بود :(ما که اومدیم دیدن داداش حمید که هست فرزانه هم که هست بهترین فرصت که این دوتا بدون هیاهو با هم حرف بزنند الان هرچی هم که بشه بین خودمونه داستانی هم پیش نمیاد که چی شد ،چی نشد.
ادامه دارد🌱
https://eitaa.com/joinchat/2742485552Cc7e2ccb1ec🏡
#شهید_سیاهکالی
#کتاب_خوانی
زندگیِ قشنگِ من🏡
بسم الله الرحمن الرحیم #یادت_باشد فصل اول پنجم شهریور سال ۹۱ ،روزهای گرم و شیرین تابستان، ساعت ۴
بسم الله الرحمن الرحیم
#یادت_باشد
فصل اول
اگه به خواستگاری بخوایم بیایم، نمیشه. اولاً فرزانه نمیذاره ،دوما یه وقت جور نشه، کلی مکافات میشه .جلوی حرف مردم رو نمیشه گرفت. توی در و همسایه و فامیل هزار جور حرف میبافن.))
تا شنیدم قرار است بدون هیچ مقدمه و خبر قبلی با آقا حمید صحبت کنم، همه همانجا گریه ام
گرفت.آبجی با دیدن حال و روز بدتر از من هول کرده بود ،گفت :(شوخی کردم! تو رو خدا گریه نکن. ناراحت نباش، هیچی نیست!) بعد هم وقتی دید اوضاع ناجور است، از اتاق زد بیرون.
دلم مثل سیر و سرکه میجوشید ،دست خودم نبود. روسریام را آزادتر کردم تا راحت در نفس بکشم. زمانی نگذشته بود که مادرم داخل اتاق آمد مشخص بود خودش هم استرس دارد .گفت: (دخترم! اجازه بده حمید بیاد با هم حرف بزنید حرف زدن که اشکال نداره بیشتر آشنا میشین آخرش باز هرچی خودت بگی همون میشه.)
شبیه برق گرفتهها شده بودم .اشکم درآمده بود. خیلی محکم گفتم:( نه اصلاً !من که قصد ازدواج ندارم تازه دانشگاه قبول شدم، میخوام درس بخونم .)
هنوز مادرم از چهارچوب در بیرون نرفته بود که پدرم عصا زنان وارد اتاق شد و گفت:( من نه میگم صحبت کنید نه میگم حرف نزنید، هر چیزی که نظر خودته میخوای حرف با حمید بزنی یا نه؟!) مات و مبهوت مانده بودم گفتم :(نه من برای ازدواج تصمیمی ندارم با کسی هم حرف نمیزنم حالا حمید آقا باشه یا هر کس دیگه.)
با آمدن ننه ورق برگشت .ننه را نمیتوانستم دست خالی رد کنم ،گفت:( تو نمیخوای به حرف من و پدر مادرت گوش بدی، با حمید صحبت کن. خوشت نیومد بگو نه .هیچکس نباید روی حرف من حرف بزنه !دو تا جوون میخوان با هم صحبت کنند سنگهای خودشون رو وا بکنن حالا که بحثش پیش اومده چند دقیقه صحبت کنید تکلیف روشن بشه .)
حرف ننه بین خانواده ما حرف آخر بود همه از او حساب میبردیم.
کاری بود که شده بود قبول کردم و اینطور شد که ما اولین بار صحبت کردیم.
صدای حمید را از پشت در شنیدم که آرام به عمه گفت :(آخه چرا اینطوری ؟ما نه دسته گل گرفتیم، نه شیرینی آوردیم.)
عمه گفت:( خداوکیلی موندم توی کار شما حالا که ما عروس رو راضی کردیم داماد ناز میکنه!)
در ذهنم صحنههای خواستگاری گلهای آنچنانی و قرارهای رسمی مرور شد ولی الان بدون اینکه روحم از این ماجرا خبر داشته باشد همه چیز خیلی ساده داشت پیش میرفت گاهی ساده بودن قشنگ است.!
ادامه دارد🌱
https://eitaa.com/joinchat/2742485552Cc7e2ccb1ec🏡
#شهید_سیاهکالی
#کتاب_خوانی
زندگیِ قشنگِ من🏡
بسم الله الرحمن الرحیم #یادت_باشد فصل اول اگه به خواستگاری بخوایم بیایم، نمیشه. اولاً فرزانه نمی
بسم الله الرحمن الرحیم
#یادت_باشد
فصل اول
حمیدی که به خواستگاری من آمده بود همان پسر شلوغ کاری بود که پدرم اسم او و برادر دوقلویش را پیشنهاد داده بود .همان پسر عمهای که با سعید آقا همیشه لباس یکسان میپوشید، بیشتر هم شلوار آبی با لباس برزیلی بلند با شمارههای قرمز! موهایش را هم از ته میزد یک پسر بچه کچل فوق العاده شلوغ و بینهایت مهربان که از بچگی هوای من را داشت نمیگذاشت با پسرها قاطی بشوم.
دعوا که میشد طرف من را میگرفت مکبر مسجد بود و با پدرش همیشه به پایگاه مسجد محل میرفت اینها چیزی بود که از حمید میدانستم.
زیر آینه روبروی پنجرهای که دیدش به حیاط خلوت بود نشستم حمید هم کنار به در به دیوار تکیه داد هنوز شروع به صحبت نکرده بودیم که مادرم خواست در را ببندد تا راحت صحبت کنیم جلوی در را گرفتم و گفتم:( ما حرف خاصی نداریم
دو تا نامحرم که داخل اتاق در رو نمیبندند .)
سر تا پای حمید را ورانداز کردم .شلوار طوسی و پیراهن معمولی ،آن هم طوسی رنگ که روی شلوار انداخته بود. بعداً متوجه شدم چه تازه از ماموریت برگشته بود برای همین محاسنش بلند بود.
چهرهاش زیاد مشخص نبود به جز چشمهایش که از آنها نجابت میبارید مانده بودیم کداممان باید شروع کند نمکدان کنار ظرف میوه به داد حمید رسیده بود از این دست به آن دست با نمکدان بازی میکرد. من هم سرم پایین بود و چشم دوخته بودم به گرههای فرش ۶ متری صورتی رنگ که وسط اتاق پهن بود،
خون به مغزم نمیرسید چند دقیقهای سکوت فضای اتاق را گرفته بود تا اینکه حمید اولین سوال را پرسید :(معیار شما برای ازدواج چیه؟)
به این سوال قبلا خیلی فکر کرده بودم ولی آن لحظه واقعاً جا خوردم چیزی به ذهنم خطور نمیکرد گفتم:( دوست دارم همسرم مقید باشد و نسبت به دین حساسیت نشون بدهد ما نون شب نداشته باشیم بهتر از اینه که خمس و زکاتمون بمونه.)
گفت:( اینکه خیلی خوبه من هم دوست دارم رعایت کنیم بعد پرسید شما با شغل من مشکل نداری من نظامیام ممکنه بعضی روزها ماموریت داشته باشم شبها افسر نگهبان باشم بعضی شبها ممکنه تنها بمونید.)
جواب دادم با شغل شما هیچ مشکلی ندارم خودم بچه پاسدارم میدونم شرایط زندگی یه آدم نظامی چه شکلیه اتفاقاً من شغل شما رو خیلی هم دوست دارم.
بعد گفت حتماً از حقوقم خبر دارین دوست ندارم بعداً سر این چیزها به مشکل بخوریم از حقوق ما چیز زیادی در نمیاد گفتم برای من این چیزها مهم نیست من با همین حقوق بزرگ شدم فکر کنم بتونم با کم و زیاد زندگی بسازم.
همانجا یاد خاطرهای از شهید همت افتادم و ادامه دادم من حاضرم حتی توی خونهای باشم که دیوار کاهگلی داشته باشد دیوارها رو ملافه بزنیم ولی زندگی خوب و معنوی داشته باشیم حمید خندید و گفت با این حال حقوقمون بهتون میگم تا شما باز فکراتون رو بکنید ماهی ۶۵۰ هزار تومان چیزیه که دست ما رو میگیره.
زیاد برایم مهم نبود فقط برای اینکه جو صحبتهایمان از این حالت جدی و رسمی خارج بشود پرسیدم اون وقت چقدر پسانداز دارین گفت چیز زیادی نیست حدود ۶ میلیون پرسیدم شما با ۶ میلیون میخوای زن بگیری در حالی که میخندید سرش را پایین انداخت و گفت با توکل به خدا همه چی جور میشه ولی هر جا هستید برگردید خونه حتی شده نصف شب.
قبل از شروع صحبتمان فکر نمیکردم موضوع این همه جدی پیش برود هر چیزی که حمید میگفت مورد تایید من بود و هر چیزی که من میگفتم حمید تایید میکرد.
پیش خودم گفتم اینطوری که نمیشه باید یه ایرادی بگیرم حمید بره با این وضع که داره پیش میره باید دستی دستی دنبال لباس عروس باشم.
به ذهنم خطور کرد از لباس پوشیدنش ایراد بگیرم ولی چیزی برای گفتن نداشتم تا خواستم خورده بگیرم ته دلم گفتم خب فرزانه تو که همین مدلی دوست داری نگاهم به موهایش افتاد که به یک طرف شانه کرده بود خواستم یک ایراد بگیرم ولی باز دلم راضی نشد چون خودم را خوب میشناختم این سادگیها برایم دوست داشتنی بود.
وقتی از حمید نتوانستم موردی به عنوان بهانه پیدا کنم سراغ خودم رفتم سعی کردم از خودم یک غول بی شاخ و دم درست کنم که حمید کلاً از خواستگاری من پشیمان شود برای همین گفتم من آدم عصبی هستم،بد اخلاقم صبرم کمه امکان داره شما اذیت بشی حمید که انگار متوجه قصد من از این حرفا شده بود گفت :(شما هر چقدررم هم عصبانی بشی من آرومم خیلی هم صبورم بعید میدونم با این چیزها جوش میارم.)
گفتم اگه یه روزی برم سر کار یا برم دانشگاه خسته باشم حوصله نداشته باشم غذا درست نکرده باشم خون شلوغ باشه شما ناراحت نمیشی گفت :(اشکال نداره زن مثل گل میمونه حساسه شما هرچقدرم که حوصله نداشته باشی من مدارا میکنم.)
ادامه دارد🌱
https://eitaa.com/joinchat/2742485552Cc7e2ccb1ec🏡
#شهید_سیاهکالی
#کتاب_خوانی
زندگیِ قشنگِ من🏡
بسم الله الرحمن الرحیم #یادت_باشد فصل اول حمیدی که به خواستگاری من آمده بود همان پسر شلوغ کاری ب
بسم الله الرحمن الرحیم
#یادت_باشد
فصل اول
خلاصه به هر دری زدم حمید روی همان پله اول مانده بود از اول تمام عزمش را جذب کرده بود که جواب بله را بگیرد محترمانه باج میداد و هر چیزی میگفتم قبول میکرد حال خودم هم عجیب بود حس میکردم مسحور او شدم با متانت خاصی حرف میزد وقتی صحبت میکرد از ته دل محبت را از کلماتش حس میکردم بیشترین چیزی که من را درگیر خودش کرده بود حیای چشم های حمید بود یا زمین را نگاه میکرد یا به همان نمکدان خیره شده بود.
محجوب بودن حمید کارش را به خوبی جلو میبرد گویی قسمتم این بود که عاشق چشمهایی بشوم که از روی حیا به من نگاه نمیکرد با این چشمهای محجوب و پر از جذبه میشد به عاشق شدن در یک نگاه اعتقاد پیدا کرد عشقی که اتفاق میافتد و آن وقت یک جفت چشم میشود همه زندگی چشمهایی که تا وقتی میخندید همه چیز سر جایش بود.
از همان روز عاشق این چشمها شدم آسمان چشمهایش را دوست داشتم.گاهی خندان و گاهی خیس و بارانی.
نیم ساعتی از صحبتهای ما گذشته بود که موتور حمید حسابی گرم شده بود بیشتر او صحبت میکرد و من شنونده بودم یا نهایتاً با چند کلمه کوتاه جواب میدادم انگار خودش هم متوجه سکوتم شده باشد پرسید:( شما سوالی نداری ؟اگر چیزی براتون مهمه بپرسید.)
ادامه دارد🌱
https://eitaa.com/joinchat/2742485552Cc7e2ccb1ec🏡
#شهید_سیاهکالی
#کتاب_خوانی
زندگیِ قشنگِ من🏡
بسم الله الرحمن الرحیم #یادت_باشد فصل اول خلاصه به هر دری زدم حمید روی همان پله اول مانده بود از ا
بسم الله الرحمن الرحیم
#یادت_باشد
فصل اول
برایم درس خواندن و کار مهم بود. گفتم :من تازه دانشگاه قبول شدم اگر قرار بر وصلت شد شما اجازه میدین ادامه تحصیل بدم و اگر جور شد سر کار برم؟ حمید گفت" مخالف درس خوندن شما نیستم،ولی واقعیتش رو بخوای،به خاطر فضای نامناسب بعضی دانشگاهها دوست ندارم خانمم دانشگاه بره.البته مادرم با من صحبت کرده و گفته که شما به درس علاقه داری.از روی اعتماد و اطمینانی که به شما دارم اجازه میدم دانشگاه برین.
سرکار رفتن هم به انتخاب خودتون،ولی نمیخوام باعث بشه به زندگی لطمه وارد بشه.》
با شنیدن صحبت هایش گفتم:《مطمئن باشید من به بهترین شکل جواب این اعتماد شما رو میدم.راجع به کار هم من خودم محیط مردونه رو نمی پسندم،اگه محیط مناسبی بود میرم،ولی اگه بعدا بچهدار بشم و ثانیه ای حس کنم همسر یا فرزندم به خاطر سرکار رفتنم اذیت میشن،قول میدم دیگه نرم.》
اکثر سوال هایی که حمید پرسید را نیازی ندیدم من هم بپرسم.از بس در این مدت ننه از حمید گفته بود،جواب همه ی انها رو می دانستم.
وسط حرفهایش پرسیدم:《شما کار فنی بلدین؟》حمید متعجب از سوال من گفت:《در حد بستن لامپ بلدم!》گفتم:《در حدی که واشر شیر آب رو عوض کنین چطور؟》گفت:《آره،خیالتون راحت،دست به آچارم بد نیست،کار رو راه میندازم》
مسئله ای من را درگیر کرده بود.مدام در ذهنم بالا و پایین می کردم که چطور آن رو مطرح کنم،دلم را به دریا زدم و پرسیدم:《ببخشید این سوال رو می پرسم،چهره ی من مورد پسند شما هست یا نه؟》 پیش خودم فکر می کردم نکند حمید به خاطر اصرار خانواده یا چون از بچگی این حرف ها بوده،به خواستگاری من آمده است.جوابی که حمید داد خیالم را راحت کرد....
ادامه دارد🌱
https://eitaa.com/joinchat/2742485552Cc7e2ccb1ec🏡
#شهید_سیاهکالی
#کتاب_خوانی
زندگیِ قشنگِ من🏡
بسم الله الرحمن الرحیم #یادت_باشد فصل اول برایم درس خواندن و کار مهم بود. گفتم :من تازه دانشگاه ق
بسم الله الرحمن الرحیم
#یادت_باشد
فصل اول
(نمیدونم چی باعث شده همچین سوالی بپرسین اگر مورد پسند نبودین که نمیومدم اینجا و اینقدر پیگیری نمیکردم.)
از ساعت ۵ تا ۶:۳۰ صحبت کردیم حمید وقتی از اتاق بیرون میرفت گفت"( حتماً میخواین فکر کنین پس اجازه بدین آخرین حدیث رو هم بگم یک ساعت فکر کردن بهتر از ۷۰ سال عبادته)
آن روز نمیدانستم مرام حمید همین است( می آید نیامده جواب میگیردو بعد هم خیلی زود میرود)
تمام آن یک ساعت و نیمی که داشتیم صحبت میکردیم پدرم با اینکه پایش در رفته بود عصا به دست بیرون اتاق در رفت و آمد بود در چهرهاش به راحتی میشد استرس را دید میدانستم چقدر به من وابسته است و این لحظات او را مضطرب کرده.
وقتی از اتاق بیرون آمدم عمه گفت:( فرزانه جان خوب فکراتو بکن ما هفته بعد برای گرفتن جواب تماس میگیریم.)
سه روز از این ماجرا گذشت مشغول رسیدگی به گلهای گلخانه بودم مادرم غیر مستقیم چند باری نظرم را درباره حمید پرسیده بود.از اول به حمید علاقه مادرانهای داشت.
در حال صحبت بودیم که تلفن خانه به صدا آمد مادرم گوشی را برداشت با همان سلام اول شستم خبردار شد که احتمالاً عمه برای گرفتن جواب تماس گرفته است در حین احوالپرسی مادرم با دست به من اشاره کرد که به عمه چه جوابی بدهد؟
آمدم بگویم هنوز که یک هفته نشده چرا انقدر عجله دارید پیش خودم حساب کردم دیدم جواب من که مشخص است چه امروز چه روز بعد.
شانههایم را بالا انداختم دست آخر دل را به دریا زدم و گفتم :(جوابم مثبته ولی چون ما فامیل هستیم اول باید بریم برای آزمایش ژنتیک تا یه وقت بدن مشکل پیش نیاد تا جواب آزمایش نیومده این موضوع رو با کسی مطرح نکنند.)
علت اینکه عمه انقدر زود تماس گرفته بود حرفهای حمید بود به مادرش گفته بود:( من فرزانه خانم رو راضی کردم زنگ بزن مطمئن باش جواب بله رو میگیریم.)
پایان فصل اول✅
ادامه دارد🌱
https://eitaa.com/joinchat/2742485552Cc7e2ccb1ec
#شهید_سیاهکالی
#کتاب_خوانی
زندگیِ قشنگِ من🏡
بسم الله الرحمن الرحیم #یادت_باشد فصل اول (نمیدونم چی باعث شده همچین سوالی بپرسین اگر مورد پسند
بسم الله الرحمن الرحیم
#یادت_باشد
فصل دوم
از پشت شیشه پنجره ی سی سی یو بیمارستان در حال دعا برای شفای همه بیماران و مادربزرگم بودم
،در حال خودم نبودم که دیدم یکی سرش را چرخاند جلوی چشم های من و سلام داد
حمید بود. هنوز جرئت نکرده بود به چشم هایش نگاه کنم ،نمیدانستم چشم های حمید چه رنگی است
گفت:(نگران نباش،حال ننه خوب میشه.راستی!دو روز بعد برای دکتر ژنتیک نوبت گرفتم)
نوبتهای که شد مادرم را همراه خودمان بردیم.
وقتی به مطب رسیدیم مادرم از منشی پرسید
دکتر هست یا نه؟
منشی که آقای جوانی بود گفت :(برای دکتر کاری پیش اومده نمیاد ،نوبت های امروز به سه شنبه موکل شده)
مادرم پیش ما که برگشت ،حمید گفت :(زندایی شما چرا رفتی جلو؟خودم میرم برای هفته ی بعد هماهنگ میکنم شما همینجا بشینید.)
مادر با خنده و آرام گفت :(فرزانه این از بابای تو هم بدتره)
سهشنبه که رسید خودمان به مطب دکتر رفتیم
حمید با اینکه سعی میکرد چهره ی شاد و بیتفاوتی داشته باشد،اما لرزش خفیف دستهایش گویای همه چیز بود.
باشنیدن اسم آقای سیاهکالی بی معطلی به سمت اتاق خانم دکتر رفتیم.به در اتاق که رسیدیم ،حمید در را باز کرد و منتظر شد تا من اول اتاق شوم و بعد خودش قدم به داخل اتاق گذاشت و در را به آرامی بست.
دکتر خانم مسنی بود و از نسبت های فامیلی ما پرسید .حمید خیلی پیگیر این موضوعات نبود .
ولی من همه ی اینها را به لطف تعریف های ننه میدانستم.
روز آزمایش فاطمه هم همراه من و حمید آمد
آزمایش خونِ سخت و دردآوری بود ،اشکم درآمده بود و رنگ به چهره نداشتم.
حمید نگران و دلواپس بالای سر من ایستاده بود
این دل را نداشت که من را در آن وضعیت ببیند
با مهربانی از در و دیوار صحبت میکرد که حواسم پرت بشود.
میگفت:(تا سه بشماری تمومه.)
ادامه دارد🌱
https://eitaa.com/joinchat/2742485552Cc7e2ccb1ec🏡
#شهید_سیاهکالی
#کتاب_خوانی
زندگیِ قشنگِ من🏡
بسم الله الرحمن الرحیم #یادت_باشد فصل دوم از پشت شیشه پنجره ی سی سی یو بیمارستان در حال دعا برای
بسم الله الرحمن الرحیم
#یادت_باشد
فصل دوم
آزمایش که دادیم ،چند دقیقه ای نشستم .به خاطر خون زیادی بود که گرفته بودن ،ضعف کرده بودم
موقع بیرون آمدن ،حمید برگه ی آزمایشگاه را به من داد و گفت:(شرمنده فرزانه خانم،من که فردا میرم ماموریت ،بیزحمت دو روز بعد خودت جواب آزمایش رو بگیر هر وقت گرفتی حتما به من خبر بده ،برگشتم با هم میبریم مطب دکتر نشون میدیم.)
این دو روز از هم خبری نداشتیم ،حتی شماره موبایل نگرفته بودیم ،گاهی مثل مرغ سرکنده
دور خودم میچرخیدم و خیره به برگه ی آزمایشگاه ،تا چند سال آینده را مثل پازل در ذهنم با خودم میچیدم.
این دو روز به کندی گذشت ، به سراغ کیفم رفتم و برگه ی آزمایش را نگاه کروم، میخواستم ببینم باید چه ساعتی برلی گرفتن جواب آزمایش برم.
داشتم برنامه ریزی میکردم که عمه زنگ زد و
بعد لز یک احوالپرسی گرم خبر داد که حمید از ماموریت برگشته و میخواهد که باهم برای گرفتن برگه آزمایش برویم.
هر بار میخواستیم دونفری جایی برویم راحت نبودم و خجالت میکشیدم.
حمید به دنبالم آمد ،و برای گرفتن نتیجه به آزمایشگاه رفتیم ،استرس نتیجه را از هم پنهان میکردیم، ولی ته چشمهای هر دوی ما اضطراب موج میزد.
نتیجه را گرفت به من نشان داد.گفتم:(بعدا باید ناهار مهمون کنین تا من براتون جواب آزمایش رو بگم)
حمید گفت:(شما دعا کن مشکلی نباشه ،به جای یه ناهار ،ده تا ناهار میدم)
از برگه ای داده بودن متوجه شدم مشکلی نیست
ولی به حمید گفتم ،برای اطمینان باید نوبت بگیریم، دوباره بریم مطب ،از همانجا حمید با مطب تماس گرفت و برای غروب همان روز نوبت رزرو کرد.
ادامه دارد🌱
https://eitaa.com/joinchat/2742485552Cc7e2ccb1ec🏡
#شهید_سیاهکالی
#کتاب_خوانی
زندگیِ قشنگِ من🏡
بسم الله الرحمن الرحیم #یادت_باشد فصل دوم آزمایش که دادیم ،چند دقیقه ای نشستم .به خاطر خون زیادی
بسم الله الرحمن الرحیم
#یادت_باشد
فصل دوم
از آزمایشگاه خارج شدیم،قدم زنان از جلوی مغازه ها یکی یکی رد میشدیم که حمید گفت :آبمیوه بخوریم؟گفتم میل ندارم.چند پیشنهاد دیگر داد و گفتم نه،از پیشنهاد های جورواجورش مشخص بود دنبال بهانه اس تا بیشتر باهم باشیم.
از اینکه تمامی پیشنهادهایش به در بسته خورد کلافه شده بود.یکی از مژه های حمید روی پیراهنش افتاده بود،مژه را به دستش گرفت
به من نشان داد و گفت،نگاه کن از بس با من حرف نمیزنی و منو حرص میدی ،مژه هام داره میریزه.!
ناخودآگاه خنده ام گرفت،ولی به خاطر همان خنده وقتی به خانه رسیدم کلی گریه کردم،چرا باید به حرف نامحرم میخندیدم!
مادرم گریه مرا که دید گفت،دخترم!
اینکه گریه ندارد تو دیگه میخوای رسما زن حمید بشی،اشکالی ندارد.
حرف های مادرم در اوج مهربانی آرامم کرد.
نزدیکی های غروب همان روز حمید دنبالم آمد و به مطب دکتر رفتیم،
خانم دکتر با لبخندی گفت ،باید مژدگانی بدین ،تبریک میگم،هیچ مشکلی نیست،شما میتونین ازدواج کنین.
تا دکتر این را گفت ،حمید چشم هایش رابست و نفس راحتی کشید.حمید در پوست خودش نمیگنجید ولی کنار خانم دکتر نمیتوانست احساسش را ابراز کند.
از مطب بیرون آمدیم،چشم های حمید عجیب. میخندید به من گفت،خدا رو شکر دیگه تموم شد راحت شدیم.
به حمید گفتم ،نه هنوز تموم نشده ،یه آزمایش دیگه هم باید بدیم برای عقد لازمه.
حمید که سر از پا نمیشناخت ،گفت،نه بابا لازم نیست!همین جواب آزمایش رو بدیم کافیه،زودتر بریم که شیرینی بگیریم و به خانواده ها این خبر خوش رو بدیم،حتما اونا هم از شنیدم این خبر خوشحال میشن.
شانه هایم را بالا انداختم و گفتم ، نمیدونم،
شاید من اشتباه میکنم و شما اطلاعاتتون دقیق تره!!
ادامه دارد🌱
https://eitaa.com/joinchat/2742485552Cc7e2ccb1ec🏡
#شهید_سیاهکالی
#کتاب_خوانی
هدایت شده از زندگیِ قشنگِ من🏡
از اونجاییکه ،با خودم قرار گذاشتم
باهم داخل کانال ،کتاب #یادت_باشد
رو بخونیم، رفتم یه نگاهی به خاطرات شهید
انداختم
و این مطلب رو خوندم👇🏻
در خاطرات شهید مدافع حرم شهر قزوین «حمید سیاهکالی مرادی» آمده است که وی جدولی از ذکر و نام ائمه اطهار آماده کرده و در آشپزخانه روی یخچال نصب کرده بود، توصیه داشت تا موقع پخت غذا در هر وعده نام آن معصوم برده شده و غذا به نیت ایشان آماده شود، به این شکل او و همسرش در تمام ایام سال غذای نذر شده به نیت ائمه معصوم را صرف میکردند.🌱
با آقای خونه تصمیم گرفتیم که
این برنامه ی قشنگ رو انجام بدیم
گشتم و فایل برنامه رو پیدا کردم
و چاپ کردیم📠
و حالا ،قاب شده ، کنار گازم گذاشتم
موقع درست کردن غذا،چشمم بهش بیافته😍
#سبک_زندگی_شهدا
#سفره_متبرک
#روزمرگی
https://eitaa.com/joinchat/2742485552Cc7e2ccb1ec🏡