eitaa logo
💕زندگی عاشقانه💕
25.9هزار دنبال‌کننده
12هزار عکس
2.5هزار ویدیو
82 فایل
ازحسین بن علی هرچه بخواهی بدهد توزرنگ باش وازونسل علی دوست بخواه👪 مباحث و دوره های #رایگان تخصصی #همسرداری، #تربیت_فرزند، و.. ادمین تبلیغ @yamahdi85 📛استفاده ازمطالب فقط با #لینک_کانال جایزست❎ 👈رزرو تبلیغات↙ @tab_zendegiashghane
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌹🌱🌹🌱🌹🌱🌹🌱🌹 صلوات خدا بر فرستنده صلوات عَن الصَّادقِ علیه السلام عن النَّبی صَلَّی الله علیه وآله: مَنْ صَلَّی عَلَی صَلَّی اللهُ علیهِ وَمَلائِكَتُهُ ، وَمَنْ شَاءَ فَلْیقِلَّ وَمَنْ شَاءَ فَلْیكْثِرْ . حضرت صادق علیه السلام از رسول گرامی صلّی الله علیه وآله روایت کردهاند: هر كسی كه بر من صلوات فرستد، خداوند متعال و ملائكه بر او درود و رحمت میفرستند (پس) هر كه میخواهد كم، و هر كه میخواهد بسیار صلوات بفرستد. 💞 @zendegiasheghane_ma
سلام نذر آقا رسول الله واقا امام حسن مجتبی علیه السلام 💞 @zendegiasheghane_ma
❤💎❤💎❤💎❤💎❤ 🥀میگن امام حسن علیه السلام غریبه، تو روضه ها و مداحیا کمتر یادش میکنند، حتی روز شهادتش... 😔 💔جانم به قربانت آقا جان🌹 📜اطلاعاتی در رابطه با امام حسن علیه السلام: نام: حسن نام پدر: علی بن ابيطالب(ع) نام مادر: فاطمه زهرا(س) شهرت: مجتبی كنيه: ابو محمد محل تولد: مدينه زمان تولد: نيمه رمضان سال سوم هجری زمان شهادت: 28 صفر سال 50 هجری در 47 سالگی محل شهادت: مدينه دوران حيات: 47 سال عصر پيامبر: حدود هشت سال همراهی با پدر: حدود سی و هفت سال عصر امامت: حدود ده سال فرزندان آن حضرت: 8 پسر و 7 دختر 💞 @zendegiasheghane_ma
4_5882248927834539474.mp3
4.74M
مدینه ای شهر غربت وغم میثم مطیعی التماس دعا 💞 @zendegiasheghane_ma
*سخاوت و نیڪوڪاری* پیامبر اڪرم (ص) : *أنَا أديبُ اللّهِ وعَلِيٌّ أديبي، أمَرَني رَبّي بِالسَّخاءِ وَالبِرِّ ونَهاني عَنِ البُخلِ وَالجَفاءِ. من ادب آموخته خدا هستم و على ، ادب آموخته من است . پروردگارم مرا به سخاوت و نيكى كردن فرمان داد و از بخل و سختگيرى بازَم داشت . مكارم الأخلاق: ج ۱ ص ۵۱ ح ۱۹ 💞 @zendegiasheghane_ma
15993089_-210714.mp3
3.5M
🔊 روضه امام حسن مجبتی علیه السلام ▪️ ویژه شهادت امام حسن مجتبی (علیه السلام) #صفر #نمایه_صوتی 🌐 Lesansedgh.ir 🆔 @Lesansedgh_ir
هدایت شده از 💕زندگی عاشقانه💕
رمان معجزاتی از امام زمان (عج) نویسنده : زهرا قزلباشی 💞 @zendegiasheghane_ma
🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹 رمان این داستان: دل آرام من راه آمده را باید باز می‌گشتم. عبور از دوزخ بیابان گریز ناپذیر بود. بازگشت من نباید به تعویق می‌افتاد. خمس مالم را داده و تنها مقدار کمی مانده بود که وعده آن را به بعد از فروش برخی از اجناس محوّل کرده بودم. تنها دغدغه باقی مانده، مزد هفتگی کارگران کارخانه ریسندگی بود و سپس، گرفتن دست نوشته ای که هیچ کس از آن چیزی نمی دانست. به رسم همیشگی غروب پنجشنبه مزد هفتگی کارگران را دادم و حالا صبح بود. تا چشم کار می‌کرد خاکستر بیابان بود که کم کم زیر سیطره آفتاب به سرخی می‌گرایید و آبی آسمان که داشت در برابر حکومت آفتاب رنگ می‌باخت. به تاخت می‌رفتم. سیاهی سواری از دور پیدا بود. رو به من و پشت به مقصد. وقتی نزدیک شد، تو را دیدم سلام کردی. دست هایت را از هم گشودی و مرا در آغوش فشرده و بوسیدی. عطر پیراهنت در من پیچید. نشناختمت. سلامت را جواب دادم و خوب نگاهت کردم تا شاید به یاد بیاورمت. خال سیاهی روی گونه راستت بود و عمّامه سبزی بر سر داشتی. نگاهت روایت گر حدیثی بود که نمی توانستم بخوانمش. در اعماق چشم هایت زمین و زمان چرخ می‌زد. 💞 @zendegiasheghane_ma
🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃 رمان این داستان دل آرام من چقدر آشنا بودی! انگار هزار سال پیش تو را در جایی دیده بودم. من هم تو را در آغوش گرفته و بوسیدم. گفتی: خوش آمدی. منظورت را نفهمیدم. با خود گفتم: به کجا خوش آمدم؟ به این برهوت نفرت انگیز؟ ایستادی. اسبت شیهه کشید. گفتی: خیر باشد حاج علی کجا می‌روی؟ - بغداد. حدسم به یقین تبدیل شد. با خود گفتم: پس او مرا می‌شناسد. خواستم نامت را بپرسم که گفتی: برگرد، امشب شب جمعه است. تحکّمی دلسوزانه در صدایت موج می‌زد، انگار چیز با ارزشی را وعده می‌دادی و از گفتن آن خودداری می‌کردی؛ اما نمی توانستم بمانم، تا آنجا را هم با عجله آمده بودم. گفتم: نمی توانم، باید بروم. - مگر نمی خواهی من و شیخ شهادت دهیم که تو از پیروان جدّم و خودم هستی؟ از خیالم گذشت که هنوز هیچ کس حتی شیخ محمّد حسن هم نمی داند که من تصمیم دارم چنین دست نوشته ای بگیرم و در کفنم بگذارم. 💞 @zendegiasheghane_ma
✋ هرروز به خود گویم از فردا میرسم به تو لعنت به این قول و قرارهای کاذبم مهدی جانم. پدر مهربان من... نه اشتباه شد! من نه؛ پدر مهربان همه. من از خودم خسته ام تو چطور؟ منکه هرروز به خودم میگویم امروز نشد...فردا. از فردا دیگر قول میدهم که دلت را نشکنم و اشکهایت را جاری نکنم اما.... فردا میآید و من همان آدم دیروزم😔 چندبار صدایت کنم و جوابم را بدهی و من پشت سرش آرام آرام در خودفرو بروم و خجل شوم؟ انقدر عهدبستم و شکستم... آنقدر اشک نمایشی ریختم که حال وروزم به اینجاکشید. حال تو بگو مولای من... چه کنم که برگردم؟ چه کنم که محبوبت شوم؟ آنگونه که وقتی نگاهم میکنی دلت خوش شود ولبت خندان. آنطور که روی من هم حساب کنی... میدانم!!! میدانم که جواب تمام سوالهایم را داده ای. آنجا که فرمودی:هیچ چیز مانند گناهانتان بین من و شما فاصله نمیاندازد. میدانم که بهترین چیزیکه توراخوشحال میکند اطاعت از امرشماست. انجام واجبات وترک محرمات... میدانم!! اما راستش رابخواهی آقا من کم آورده ام. هنوزظرفیتش راندارم. اگر میشود خودت نگاهی بینداز به این بیچاره ی بینوا😔 🌟 اَللّهُــمَّ عَجـِّـل لِوَلیِّــکَ الفَــــرَج شبتون نورانی 💞 @zendegiasheghane_ma