هدایت شده از یهسِریحرفا🇵🇸
خب دیگه فک کنم از بس هندزفری تو گوشتم بوده و چیزی گوش کردم انشاءالله در همین نزدیکی از گوشم خون بیاد
هدایت شده از شـاھـࢪگ
یه افسانه میگه ما قبل اینکه به دنیا بیایم صحنه های مهم زندگیمون رو بهمون نشون میدن و میگن میخوای به زمین بری یا نه؟
پس قطعا صحنه ی مهمی بوده که ما تصمیم گرفتیم بدنیا بیایم، یه چیزای قشنگی بوده که ارزششو داشته که اون همه سختی رو ببینیم و قبول کنیم که باز میخوایم ک بیایم اینجا پس عجله نکنید:)))
- @Shaahrg
هدایت شده از گمشدگان
نصف نوجوونی منم به این گذشت که بازیگرای فیلمای عاشقانه چجوری عاشق هم نمیشن.
زرزریجات سابق 🫠
و منی که عاشق پیانو زدن دوستامم :))
منی که خودم دوست دارم یه روز پیانو زدن یاد بگیرم:)
هدایت شده از [مِـتـانُـویا]
_همیشه وقتی بحثمون میشد
دستام شروع می کرد به لرزیدن
کل وجودم یخ می کرد
نمیتونستم خیلی خوب تایپ کنم!
بهش میگفتم بشینیم درست حرف بزنیم، زنگ بزنیم و حلش کنیم؟
میگفت نه الان نمیخوام صحبت کنم.
یه نفس عمیق میکشیدم و مجبور میشدم دوباره خودمو کنترل کنم
دوباره شروع به تایپ کردن میکردم که از دلش در بیارم.
هیچ وقت مهم نبود بحث چیه! مهم نبود مقصر کیه!
مهم این بود که
کسی که ترس از دست دادن داشت من بودم،
و اونم اینو میدونست.
پس من باید همیشه معذرت میخواستم
تند تند تایپ می کردم، سریع تر از همیشه جواب میدادم و تلاش میکردم قانعش کنم نباید ازم دلخور باشه
کاری که اون هیچ وقت نکرد!
همه اون موقع ها،
میتونستم صورتشو توی اون حالت تصور کنم
مثل یه پادشاهی که با غرور نشسته روی تخت پادشاهی و خطاکاری که برای عفو التماس میکنه!
اما دوست داشتن دست و بالمو بسته بود،
هی با خودم میگفتم دفعه بعدی در کار نیست
هی به خودم میگفتم درست میشه
دوست داشتن نمیزاشت اون دو کلمه معروف فیلما رو بگم و رابطه رو به اخر برسونم و رها شم از اون همه خواهش و تمنا
بگم دیگه به جهنم!
میموندم و خواهش میکردم ازش
که دوباره بله گفتنا بشه "جانم"
هی میگفتم، هی مینوشتم
ولی اون هیچ وقت حتی به معنی جمله هام فکر نمی کرد.
انقدر بیخیال بود که حتی نمیموند که حرفمو بخونه و جواب بده
می رفت و دو ساعت بعد میومد.
اما من می نشستم، منتظر میموندم تا بخونه و جواب بده
جوابش بود که برام مهم بود
ولی اون نمیموند ببینه که این من درمونده بعد این همه حرف دردم چیه.
وقتی میخوند و شروع به نوشتن می کرد
چشمامو میبستم و به یه طرف دیگه نگاه میکردم تا دلشوره هام بره پایین
اولین پیامو که میفرستاد اول اخرشو میخوندم که ببینم تهش ننوشته باشه "خداحافظ"
وقتی میدیدم خبری از رفتن نیست اروم می شدم
یه بار توی همه این جر و بحثا
بازم براش نوشتم و نوشتم
مثل همیشه.
اما دیگه نخوند. ساعت ها نخوند. روز ها و ماه ها نخوند.
و من هر روز به انتظار دیدن اون دو تا تیک لعنتی پایین پیام
انگار میدونست داره عذابم میده و خیالیش هم نبود
یه روز خوند. یه روز که دیگه یادم رفته بود منتظرش بودم
جواب داد، منم خوندم
اما دیگه از ذوق اشک تو چشام جمع نشد، دلم نریخت!
این بار دیگه من جواب ندادم، هیچ وقت ندادم!
و میتونه تا ابد منتظر یه جواب کوچیک بمونه که بفهمه
هرچیزی باید سر زمان و ذوق خودش اتفاق بیفته.
#خانومنویسنده