گلِ سرخم چرا پژمرده حالی؟”
بیا قسمت کنیم دردی که داری ،
“که تو کوچک دلی طاقت نداری
آروم باش، بالاخره یه روز میفهمی هیچ چیز ارزش اینکه این همه استرس و نگرانی داشته باشی رو نداره.
میانهی راه ایستاد و از خودش پرسید:
یعنی تمام زندگی همین است؟
«همین تحمل کردنها، صبر کردنها
و دوام آوردنهای اجباری؟»
خنده هایم عصبی بود،نمی فهمیدند
گریه ام نصفه شبی بود،نمی فهمیدند
هر چه می گفتم از احوالِ خودم انگاری
من زبانم عربی بود،نمی فهمیدند