میانهی راه ایستاد و از خودش پرسید:
یعنی تمام زندگی همین است؟
«همین تحمل کردنها، صبر کردنها
و دوام آوردنهای اجباری؟»
خنده هایم عصبی بود،نمی فهمیدند
گریه ام نصفه شبی بود،نمی فهمیدند
هر چه می گفتم از احوالِ خودم انگاری
من زبانم عربی بود،نمی فهمیدند
همیشه حق با اونیه که پوست لبش رو
میکنه، پاش رو تکون میده،
ضربان قلبش بالاس،
و به یجا خیره میشه:)!
دلتنگیِ شب
از جایی آغاز میشود
که باور میکنی هیچ کس را نداری
برای همراهیِ بیخوابی هایت...