تمـام ِتلـاشهـای ایـن مدتـم ،
فقـط بـرای بـرداشتـن آوار بـوده ؛
مـن هنـوز چیـزی نسـاختـهام . . .
در آخریـن نـامـهاش بـه او نـوشـت :
بـله ؛ ایـن مـن بـودم کـه از کنـارت رفتـم ،
میپـرسـی چـرا ؟
چـون تـو آنقـدر رنـجـم دادی ،
کـه وادار شـدم رفتـن را بـه مانـدن ترجیـح بدهـم . . .
آیـا آن هنـگـام کـه از ،
از دسـت دادن ِکسـی میتـرسیـدی ،
کسـی هـم از دسـت دادن ِتـو تـرسیـد (: . . ؟