eitaa logo
سازمان دانشجویان جهاد دانشگاهی زنجان
1.2هزار دنبال‌کننده
1.1هزار عکس
554 ویدیو
10 فایل
Admin: @Sdjznj نشانی: دانشگاه زنجان، جنب مرکز رشد، سازمان دانشجویان جهاد دانشگاهی زنجان تلفن: ۰۲۴۳۳۰۵۲۲۳۶
مشاهده در ایتا
دانلود
🔴 امسال چهارشنبه‌سوری را به جشن پیروزی واقعی موکول کنیم هموطنان عزیز، در این شرایط حساس، امنیت و آرامش مردم خط قرمز ماست. از همین حالا با انتشار پست‌های فرهنگی و صحبت با خانواده‌ها، بیایید مانع از آتش‌بازی و ترکش‌های خطرناک شویم. ⚠️ چرا امسال باید متفاوت باشیم؟ 🔹 حفظ آرامش روانی شهروندان و ترساندن آن‌ها با سروصدا و انفجار کار درستی نیست. 🔹 دشمنان منتظر کوچک‌ترین بهانه‌ای هستند تا ضربه بزنند؛ اجازه سوءاستفاده ندهیم. 🔹 کادر درمان خسته است؛ بی‌دلیل شلوغشان نکنیم. 🔹 داروهای سوختگی باید برای مواقع ضروری باقی بماند. 🤝 قول بدهیم: به جای آتش و ترکش، امید و صبر را گسترش دهیم. به کودکانمان بگوییم که به زودی و با پیروزی کامل ایران، جشنی باشکوهتر و امن‌تر خواهیم گرفت. 🙏 لطفاً این پیام را پخش کنید تا امنیت و ایمنی سلامت همه حفظ شود. @znuclop
4.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🇮🇷هرکی وطن داره، همه چی داره هرکی وطن نداره، چی؟ بیچاره‌... 🎥 ببینید| انیمیشن کوتاه "وطن" برای همه بچه‌های قشنگ ایران زمین ▫️ کارگردان: حسنا عجمی ▫️ شاعر: محمد قوی ▫️ محصول مرکز فیلم جوان سوره @znuclop
معادلات جهان را به هم زدیم و نمردیم ببین که نظم نوین را رقم زدیم و نمردیم به دشت تا که رسیدیم لاله لاله خمیدیم ‌ دوباره راست شدیم و قدم زدیم و نمردیم و بغضِ توی گلو شد توان بازوی امت شبیه نوح به دریای غم زدیم و نمردیم میان شادی و رقص شراره های شرورش سری به روضه ی سنگ و حرم زدیم و نمردیم به روی قله کشیدیم جان زخمی خود را به رغم آبله هامان عَلَم زدیم و نمردیم ▪️برای سوگ پدر ، بهت راه چاره نباشد به موسم شب شعرش ، قلم زدیم و نمردیم شعر از نسرین سلیمانی عضو کانون شعر مهتاب سازمان دانشجویان جهاد دانشگاهی زنجان @znuclop
اثر ارسالی مهرداد عباسی دانشگاه پیام نور زنجان به مسابقه خوشنویسی با خودکار «سوره مبارک قدر » کانون نویسندگان سازمان دانشجویان جهاد دانشگاهی زنجان @zmuclop
اثر ارسالی رویا عطار زاده از دانشگاه زنجان به مسابقه خوشنویسی با خودکار «سوره مبارک قدر » کانون نویسندگان سازمان دانشجویان جهاد دانشگاهی زنجان @zmuclop
اثر ارسالی لیلا مصطفوی از دانشگاه زنجان به مسابقه خوشنویسی با خودکار «سوره مبارک قدر » کانون نویسندگان سازمان دانشجویان جهاد دانشگاهی زنجان @zmuclop
اثر ارسالی محمد استجلو از دانشگاه فرهنگیان بهشتی زنجان به مسابقه خوشنویسی با خودکار «سوره مبارک قدر » کانون نویسندگان سازمان دانشجویان جهاد دانشگاهی زنجان @znuclop
کانون نویسندگان سازمان دانشجویان جهاد دانشگاهی زنجان برگزار می‌کند: فراخوان یادداشت ها و رونوشت‌ها از جنگ مطالب خودتان را با موضوع روایت جنگ‌ رمضان به ادمین کانال ارسال کنید @znuclop
هر روز با خبرهای جدید بمباران , ذهنم بمباران می شود , بعد از خبر بمباران مدرسه میناب و کشته شدن دختران و معلمان بی گناه حس و حال اینکه به عید فکر کنم از سرم می پرد و می پرد پرنده ی ذهنم به آن دور دورها وقتی که در کودکی نیز سایه ی جنگ روی وطنم ایران سنگینی می کرد و مادر بدون توجه به جنگ و اخبار جنگ در فکر عید بود و مدام می شست و تمیز می کرد و برای خرید لباس بچه ها دغدغه داشت ، مادر شبیه وطن بود و وطن شبیه مادر و یک لحظه از غصه ی بچه هایش نمی توانست رها شود ، چه عشقی داشت به زندگی و چه حالی داشت برای خوب کردن حال بچه ها و مدام می گفت جنگ به کارش ادامه می دهد و ما هم به کارمان ، نباید دست روز دست گذاشت و بی خیال زندگی شد . دیروز همه ی خیابانها مملو از جمعیت بود عده ی برای خرید و عده ای برای پر کردن خیابان برای شهدای جنگ , انگار عید امسال مزین به خونهای بی گناهانی است که آرزوهایشان را در دل وطن به خاک سپردند , شاید هم آرزوهایشان را در دل دوستان و چشمهای مادرانشان کاشتند . کسی چه می داند دختران بی گناه سرزمینم به کدام جنبه از عید فکر می کردند شاید عده ای به این فکر می کردند که عید امسال چه عیدی خواهد شد عید فطر در دل عید نوروز شاید به خیلی از خریدها و کارهای نکرده فکر می کرند . به خیلی از آرزوهایی که در سال جدید به آن خواهند رسید ..... 🎓یادداشتی از کاظم رستمی از زنجان ✍اثر ارسالی به فراخوان یادداشت ها و رونوشت ها از جنگ ✍کانون نویسندگان سازمان دانشجویان جهاد دانشگاهی زنجان @znuclop
در سکوت سنگین ظهر زمستان، آنجا که جاده‌های زنجانرود در انتظار دستان پینه‌بسته راهداران بود، ناگهان عقربه‌های ساعت بر روی ۱۲:۴۰ دقیقه متوقف شد. این گزارش، روایتی است از زبان رضا اشرفی، نگهبان مجموعه راهداری و حمل و نقل جاده‌ای زنجانرود که شاهد لحظه به لحظه عروج همکارانش بود، همکارانی که برای امنیت سفرهای نوروزی مردم، جان خود را وثیقه گذاشتند. خورشید بی رمق زمستان، پهنه اداره راهداری زنجان‌رود را روشن کرده بود، اما سرمای گزنده هنوز حکایت از نبرد نابرابر با برف داشت. ساعت، ۱۲:۴۰ دقیقه را نشان می‌داد که خلیل علیمردانی، با آن سیبیل‌های درهم‌تنیده که گویی شناسنامه معرفت و مردانگی‌اش بود، کارت ورود و خروجش را زد. پشت سر او، محمد حسین رحیمی،نجفی و محمد احمدی وارد شدند. احمدی، همان جوان سرسنگین و باوقاری که ادبش در تمام اداره زبانزد بود. با متانتی خاص و احترامی که در تک‌تک کلماتش بود سلامی رسا داد و گذشت. جبار حسنی با آن چشمان رنگی که دریایی از مظلومیت در آن‌ها موج می‌زد، آرام به سمت سوله نمک رفت. حسین عسگرلو هم که خستگی برف‌روبی شب گذشته هنوز در تنش بود، لحظه‌ای در مقابل چشمان من در نگهبانی مکث کرد، انگشتش را برای ثبت ورود روی سیستم گذاشت و بدون کلامی راهی سوله شد تا آسفالت سرد را برای ترمیم چاله‌های جاده زنجان-تبریز مهیا کنند. در آن لحظات، تمام فکر و ذکر من در اتاق نگهبانی، پیگیری کپسول‌های گاز برای همکاران راهدارخانه عدل بود. تلفن پشت تلفن، در تکاپو بودم که ناگهان، دنیا با صدایی مهیب به لرزه درآمد. انفجار؛ قدرت موج چنان بود که گویی زمین زیر پایم دهان باز کرد. وقتی بهت‌زده سر بلند کردم، دیگر سقف نارنجی سوله نمک سر جایش نبود. آن سقف عظیم حالا تکه‌تکه روی زمین افتاده بود. غبار و دود راه نفسم را بست. فریادی لرزان از میان آوار به گوش می‌رسید که با ناله می‌گفت: می‌خواستی همه آدم‌ها رو بکشی؟! به سمت ویرانه‌ها دویدم. صحنه‌ای که می‌دیدم باورکردنی نبود. یکی در گوشه‌ای با صورتی پوشیده از خون افتاده بود. آن یکی با فرق شکافته، از فرم موهایش شناختمش، چرا که دیگر سری برای شناسایی نداشت. آن یکی تا نیمه زیر خروارها آجر دفن شده بود و با جان‌کندن خودش را بیرون می‌کشید و در آن میان، جوان ناکامی را دیدم، موج‌زده اما مهربان، با نگاهی لبریز از صلابت که به پهنای آسمان دوخته شده بود نگاهی که خبر از پروازی ابدی می‌داد. در آن هیاهوی آتش و خاک زوزه‌ی باد پایان زندگی را فریاد می‌زد گویی باد هم می‌دانست که دیگر صدایی از این سوله بلند نخواهد شد، من میان خون و آتش بی‌اختیار می‌دویدم و تلخ می‌خندیدم خنده‌ای از سر جنون و وحشت تماشای پرپر شدن عزیزانی که لحظه‌ای پیش سلامم گفته بودند. دلت از این همه مظلومیت به درد می‌آید. اینجا در ایستگاه شهادت باید رو به آسمان راه بروی این خاصیت جنگ است. وقتی جانت را برای خدمت می‌دهی زمین دیگر به چشمت نمی‌آید و نگاهت تنها به بی‌کرانه‌ها می‌ماند. آن روز زمستان زنجان‌رود با خون راهداران فداکار سرخ شد تا جاده‌های عید بوی ایمنی بگیرند. ✍اثر فائزه تقیلو از زنجان ✍فراخوان یادداشت ها و رونوشت ها از جنگ ✍کانون نویسندگان سازمان دانشجویان جهاد دانشگاهی زنجان @znuclop
.🇮🇷. «گویا صبح‌های شنبه مأمور شده‌اند برای ابلاغِ خبرهای ناگهانی و ناگوار؛ خبرهایی که چون بختک بر ذهن سایه می‌اندازند و اندوهی بی‌کران را به بندبند وجود گره می‌زنند. اخبار را با اضطراب دنبال می‌کنم تا شاید حقیقتی ورای این تلخی بیابم، اما دریغ؛ خبر شهادت رهبر، بمباران مدرسه‌ی میناب، پرواز سرداران... انگار "اسفند" رسالتش تنها جابه‌جایی بارِ سنگینِ غصه‌ها بر دوش نحیف ایران است. کاش تمام این‌ها کابوسی بود که با طلوعی دیگر پایان می‌یافت. در میان هجوم این تلخی‌ها، مدام از خود می‌پرسیدم: "حالا چه می‌شود؟" تماشای پرپر شدن هم‌وطنان بی‌گناه و کودکان معصوم، آشوبی در دلم به پا می‌کرد که از خود می‌پرسیدم آیا این پایانِ همه‌ی رویاهای ماست؟ آیا زندگی همین‌قدر بی‌رحمانه به انتها رسیده است؟ اما وقتی به حافظه‌ی غبارگرفته‌ی تاریخ نگریستم، دریافتم که ملت‌ها همواره بر سر دو راهیِ "تسلیم" یا "ایستادگی" بوده‌اند. آنان که زود زانو زدند، جز نامی آلوده به ننگ و بدنامی میراثی بر جای نگذاشتند؛ اما آنان که ایستادند، به فانوس راهنمای بشریت بدل شدند. امروز، مردم ایران در درست‌ترین سمتِ تاریخ ایستاده‌اند. آن‌ها با حضور حماسی خود در خیابان‌ها، سوگ ملی را به جهادی عمومی پیوند زدند و اجازه ندادند دشمنِ کینه‌توز به نقشه‌های شوم خود دست یابد؛ و این جهاد همچنان در شریان‌های این سرزمین جاری است. ما باید این غم جانکاه را به خشمی مقدس و کینه‌ای عمیق علیه دشمنان تبدیل کنیم. نباید اجازه دهیم جنگ رسانه‌ای، غبار تردید بر آینه‌ی افکارمان بنشاند. مردم ایران، با هر زبان، قوم و عقیده‌ای، به زبان مشترکی به نام "ایران" سخن می‌گویند؛ زبانی که الفبایش ایثار و واژگانش جانبازی است. دشمن از "فردایِ ایران" هراس دارد؛ از آینده‌ای که به دست همین کودکانی ساخته می‌شود که امروز پای تخته‌سیاه درس می‌خوانند یا بر تخت بیمارستان با بیماری می‌جنگند. اگر جز این بود، چرا باید کودکان بی‌گناه ما را هدف بگیرند؟ این بزدلانِ تاریخ، با نسل‌کشی آشکار خود ثابت کردند که حتی از لبخند و مشقِ شبِ کودکان این مرز و بوم نیز می‌ترسند. وقتی اوراق تاریخ را ورق می‌زنیم، می‌بینیم که حق و باطل همواره در تقابلی ابدی بوده‌اند. آری، تاریخ در حال تکرار است و امروز نوبت ماست که برگزینیم در کدام سمت ایستاده‌ایم؛ چرا که در معرکه‌ی میان حق و باطل، هیچ راهِ سومی وجود ندارد...» «در نهایت، آنچه ماندگار است نه زخم‌های عمیقِ دشمن، بلکه قامتِ برافراشته‌ی ملتی است که آموخته غصه‌ها را به اراده تبدیل کند؛ چرا که انتخابِ "سمتِ حق"، تنها راهِ رسیدن به سپیده‌ی پیروزی در تاریک‌ترین شب‌های تاریخ است.» ✍🏼یادداشتی از لیلا خلیلی یگانه از دانشگاه زنجان رشته فلسفه ✍فراخوان یادداشت ها و رونوشت ها از جنگ ✍کانون نویسندگان سازمان دانشجویان جهاد دانشگاهی زنجان @znuclop
هوا سنگین بود. صدای الغوث الغوث مثل موجی آرام از میان جمعیت می گذشت. چراغ های نیمه خاموش و فرش های سبز مصلی میزبان مهمان های دل شکسته بودند. شب، شبِ عجیبی بود. غم از چشم های مهمانان می بارید. با دست هایی که از شدت دلهره می لرزید، گوشی را برداشتم و اخبار را چک کردم. سردار نائینی: ۲٠٠پایگاه آمریکا و اسرائیل، مورد هدف موشک های بالستیک ایران قرار گرفتند. دست هایم می لرزیدند. هر خبر نبض نگران قلبم را تند تر می کرد. صدای جمعیت بلند تر شده بود، دل ها سنگین تر و اشک ها داغ تر. هرکس در گوشه ای خدا را قسم می داد. به جبروت عظیمش، به علی اش، به فاطمه اش... بعضی ها به قدری مسخ شده بودند که حس کردم خدا روبرویشان نشسته و نگاهشان می کند. در هیاهوی جمعیت،یک دفعه صدای رسای حاج مهدی رسولی در مصلی طنین انداز شد. آن ندا، سکوت انتظار را شکست؛ آرامشی از جنس اطمینان و حماسه را به جان ها تزریق کرد. صدای حاج مهدی آشنا بود؛ اما خبری که اعلام کرد آشناتر از هر آشنایی بود. خبر بوی پدر می داد، بوی مامن، بوی تکیه گاه آقا سید مجتبی خامنه ای رهبر شده بود. خبر رهبری جدید، چون نوری درخشنده دل های منتظر را روشن کرد و آرامشی عمیق به فضای مصلی بخشید. پایان قرار عاشقانه ی ما احیای جان ملت بود. ✍یادداشتی از رباب طوماری از دانشگاه زنجان ✍فراخوان یادداشت ها و رونوشت ها از جنگ ✍کانون نویسندگان سازمان دانشجویان جهاد دانشگاهی زنجان @znuclop