eitaa logo
سازمان دانشجویان جهاد دانشگاهی زنجان
1.2هزار دنبال‌کننده
1.1هزار عکس
554 ویدیو
10 فایل
Admin: @Sdjznj نشانی: دانشگاه زنجان، جنب مرکز رشد، سازمان دانشجویان جهاد دانشگاهی زنجان تلفن: ۰۲۴۳۳۰۵۲۲۳۶
مشاهده در ایتا
دانلود
اثر ارسالی محمد استجلو از دانشگاه فرهنگیان بهشتی زنجان به مسابقه خوشنویسی با خودکار «سوره مبارک قدر » کانون نویسندگان سازمان دانشجویان جهاد دانشگاهی زنجان @znuclop
کانون نویسندگان سازمان دانشجویان جهاد دانشگاهی زنجان برگزار می‌کند: فراخوان یادداشت ها و رونوشت‌ها از جنگ مطالب خودتان را با موضوع روایت جنگ‌ رمضان به ادمین کانال ارسال کنید @znuclop
هر روز با خبرهای جدید بمباران , ذهنم بمباران می شود , بعد از خبر بمباران مدرسه میناب و کشته شدن دختران و معلمان بی گناه حس و حال اینکه به عید فکر کنم از سرم می پرد و می پرد پرنده ی ذهنم به آن دور دورها وقتی که در کودکی نیز سایه ی جنگ روی وطنم ایران سنگینی می کرد و مادر بدون توجه به جنگ و اخبار جنگ در فکر عید بود و مدام می شست و تمیز می کرد و برای خرید لباس بچه ها دغدغه داشت ، مادر شبیه وطن بود و وطن شبیه مادر و یک لحظه از غصه ی بچه هایش نمی توانست رها شود ، چه عشقی داشت به زندگی و چه حالی داشت برای خوب کردن حال بچه ها و مدام می گفت جنگ به کارش ادامه می دهد و ما هم به کارمان ، نباید دست روز دست گذاشت و بی خیال زندگی شد . دیروز همه ی خیابانها مملو از جمعیت بود عده ی برای خرید و عده ای برای پر کردن خیابان برای شهدای جنگ , انگار عید امسال مزین به خونهای بی گناهانی است که آرزوهایشان را در دل وطن به خاک سپردند , شاید هم آرزوهایشان را در دل دوستان و چشمهای مادرانشان کاشتند . کسی چه می داند دختران بی گناه سرزمینم به کدام جنبه از عید فکر می کردند شاید عده ای به این فکر می کردند که عید امسال چه عیدی خواهد شد عید فطر در دل عید نوروز شاید به خیلی از خریدها و کارهای نکرده فکر می کرند . به خیلی از آرزوهایی که در سال جدید به آن خواهند رسید ..... 🎓یادداشتی از کاظم رستمی از زنجان ✍اثر ارسالی به فراخوان یادداشت ها و رونوشت ها از جنگ ✍کانون نویسندگان سازمان دانشجویان جهاد دانشگاهی زنجان @znuclop
در سکوت سنگین ظهر زمستان، آنجا که جاده‌های زنجانرود در انتظار دستان پینه‌بسته راهداران بود، ناگهان عقربه‌های ساعت بر روی ۱۲:۴۰ دقیقه متوقف شد. این گزارش، روایتی است از زبان رضا اشرفی، نگهبان مجموعه راهداری و حمل و نقل جاده‌ای زنجانرود که شاهد لحظه به لحظه عروج همکارانش بود، همکارانی که برای امنیت سفرهای نوروزی مردم، جان خود را وثیقه گذاشتند. خورشید بی رمق زمستان، پهنه اداره راهداری زنجان‌رود را روشن کرده بود، اما سرمای گزنده هنوز حکایت از نبرد نابرابر با برف داشت. ساعت، ۱۲:۴۰ دقیقه را نشان می‌داد که خلیل علیمردانی، با آن سیبیل‌های درهم‌تنیده که گویی شناسنامه معرفت و مردانگی‌اش بود، کارت ورود و خروجش را زد. پشت سر او، محمد حسین رحیمی،نجفی و محمد احمدی وارد شدند. احمدی، همان جوان سرسنگین و باوقاری که ادبش در تمام اداره زبانزد بود. با متانتی خاص و احترامی که در تک‌تک کلماتش بود سلامی رسا داد و گذشت. جبار حسنی با آن چشمان رنگی که دریایی از مظلومیت در آن‌ها موج می‌زد، آرام به سمت سوله نمک رفت. حسین عسگرلو هم که خستگی برف‌روبی شب گذشته هنوز در تنش بود، لحظه‌ای در مقابل چشمان من در نگهبانی مکث کرد، انگشتش را برای ثبت ورود روی سیستم گذاشت و بدون کلامی راهی سوله شد تا آسفالت سرد را برای ترمیم چاله‌های جاده زنجان-تبریز مهیا کنند. در آن لحظات، تمام فکر و ذکر من در اتاق نگهبانی، پیگیری کپسول‌های گاز برای همکاران راهدارخانه عدل بود. تلفن پشت تلفن، در تکاپو بودم که ناگهان، دنیا با صدایی مهیب به لرزه درآمد. انفجار؛ قدرت موج چنان بود که گویی زمین زیر پایم دهان باز کرد. وقتی بهت‌زده سر بلند کردم، دیگر سقف نارنجی سوله نمک سر جایش نبود. آن سقف عظیم حالا تکه‌تکه روی زمین افتاده بود. غبار و دود راه نفسم را بست. فریادی لرزان از میان آوار به گوش می‌رسید که با ناله می‌گفت: می‌خواستی همه آدم‌ها رو بکشی؟! به سمت ویرانه‌ها دویدم. صحنه‌ای که می‌دیدم باورکردنی نبود. یکی در گوشه‌ای با صورتی پوشیده از خون افتاده بود. آن یکی با فرق شکافته، از فرم موهایش شناختمش، چرا که دیگر سری برای شناسایی نداشت. آن یکی تا نیمه زیر خروارها آجر دفن شده بود و با جان‌کندن خودش را بیرون می‌کشید و در آن میان، جوان ناکامی را دیدم، موج‌زده اما مهربان، با نگاهی لبریز از صلابت که به پهنای آسمان دوخته شده بود نگاهی که خبر از پروازی ابدی می‌داد. در آن هیاهوی آتش و خاک زوزه‌ی باد پایان زندگی را فریاد می‌زد گویی باد هم می‌دانست که دیگر صدایی از این سوله بلند نخواهد شد، من میان خون و آتش بی‌اختیار می‌دویدم و تلخ می‌خندیدم خنده‌ای از سر جنون و وحشت تماشای پرپر شدن عزیزانی که لحظه‌ای پیش سلامم گفته بودند. دلت از این همه مظلومیت به درد می‌آید. اینجا در ایستگاه شهادت باید رو به آسمان راه بروی این خاصیت جنگ است. وقتی جانت را برای خدمت می‌دهی زمین دیگر به چشمت نمی‌آید و نگاهت تنها به بی‌کرانه‌ها می‌ماند. آن روز زمستان زنجان‌رود با خون راهداران فداکار سرخ شد تا جاده‌های عید بوی ایمنی بگیرند. ✍اثر فائزه تقیلو از زنجان ✍فراخوان یادداشت ها و رونوشت ها از جنگ ✍کانون نویسندگان سازمان دانشجویان جهاد دانشگاهی زنجان @znuclop
.🇮🇷. «گویا صبح‌های شنبه مأمور شده‌اند برای ابلاغِ خبرهای ناگهانی و ناگوار؛ خبرهایی که چون بختک بر ذهن سایه می‌اندازند و اندوهی بی‌کران را به بندبند وجود گره می‌زنند. اخبار را با اضطراب دنبال می‌کنم تا شاید حقیقتی ورای این تلخی بیابم، اما دریغ؛ خبر شهادت رهبر، بمباران مدرسه‌ی میناب، پرواز سرداران... انگار "اسفند" رسالتش تنها جابه‌جایی بارِ سنگینِ غصه‌ها بر دوش نحیف ایران است. کاش تمام این‌ها کابوسی بود که با طلوعی دیگر پایان می‌یافت. در میان هجوم این تلخی‌ها، مدام از خود می‌پرسیدم: "حالا چه می‌شود؟" تماشای پرپر شدن هم‌وطنان بی‌گناه و کودکان معصوم، آشوبی در دلم به پا می‌کرد که از خود می‌پرسیدم آیا این پایانِ همه‌ی رویاهای ماست؟ آیا زندگی همین‌قدر بی‌رحمانه به انتها رسیده است؟ اما وقتی به حافظه‌ی غبارگرفته‌ی تاریخ نگریستم، دریافتم که ملت‌ها همواره بر سر دو راهیِ "تسلیم" یا "ایستادگی" بوده‌اند. آنان که زود زانو زدند، جز نامی آلوده به ننگ و بدنامی میراثی بر جای نگذاشتند؛ اما آنان که ایستادند، به فانوس راهنمای بشریت بدل شدند. امروز، مردم ایران در درست‌ترین سمتِ تاریخ ایستاده‌اند. آن‌ها با حضور حماسی خود در خیابان‌ها، سوگ ملی را به جهادی عمومی پیوند زدند و اجازه ندادند دشمنِ کینه‌توز به نقشه‌های شوم خود دست یابد؛ و این جهاد همچنان در شریان‌های این سرزمین جاری است. ما باید این غم جانکاه را به خشمی مقدس و کینه‌ای عمیق علیه دشمنان تبدیل کنیم. نباید اجازه دهیم جنگ رسانه‌ای، غبار تردید بر آینه‌ی افکارمان بنشاند. مردم ایران، با هر زبان، قوم و عقیده‌ای، به زبان مشترکی به نام "ایران" سخن می‌گویند؛ زبانی که الفبایش ایثار و واژگانش جانبازی است. دشمن از "فردایِ ایران" هراس دارد؛ از آینده‌ای که به دست همین کودکانی ساخته می‌شود که امروز پای تخته‌سیاه درس می‌خوانند یا بر تخت بیمارستان با بیماری می‌جنگند. اگر جز این بود، چرا باید کودکان بی‌گناه ما را هدف بگیرند؟ این بزدلانِ تاریخ، با نسل‌کشی آشکار خود ثابت کردند که حتی از لبخند و مشقِ شبِ کودکان این مرز و بوم نیز می‌ترسند. وقتی اوراق تاریخ را ورق می‌زنیم، می‌بینیم که حق و باطل همواره در تقابلی ابدی بوده‌اند. آری، تاریخ در حال تکرار است و امروز نوبت ماست که برگزینیم در کدام سمت ایستاده‌ایم؛ چرا که در معرکه‌ی میان حق و باطل، هیچ راهِ سومی وجود ندارد...» «در نهایت، آنچه ماندگار است نه زخم‌های عمیقِ دشمن، بلکه قامتِ برافراشته‌ی ملتی است که آموخته غصه‌ها را به اراده تبدیل کند؛ چرا که انتخابِ "سمتِ حق"، تنها راهِ رسیدن به سپیده‌ی پیروزی در تاریک‌ترین شب‌های تاریخ است.» ✍🏼یادداشتی از لیلا خلیلی یگانه از دانشگاه زنجان رشته فلسفه ✍فراخوان یادداشت ها و رونوشت ها از جنگ ✍کانون نویسندگان سازمان دانشجویان جهاد دانشگاهی زنجان @znuclop
هوا سنگین بود. صدای الغوث الغوث مثل موجی آرام از میان جمعیت می گذشت. چراغ های نیمه خاموش و فرش های سبز مصلی میزبان مهمان های دل شکسته بودند. شب، شبِ عجیبی بود. غم از چشم های مهمانان می بارید. با دست هایی که از شدت دلهره می لرزید، گوشی را برداشتم و اخبار را چک کردم. سردار نائینی: ۲٠٠پایگاه آمریکا و اسرائیل، مورد هدف موشک های بالستیک ایران قرار گرفتند. دست هایم می لرزیدند. هر خبر نبض نگران قلبم را تند تر می کرد. صدای جمعیت بلند تر شده بود، دل ها سنگین تر و اشک ها داغ تر. هرکس در گوشه ای خدا را قسم می داد. به جبروت عظیمش، به علی اش، به فاطمه اش... بعضی ها به قدری مسخ شده بودند که حس کردم خدا روبرویشان نشسته و نگاهشان می کند. در هیاهوی جمعیت،یک دفعه صدای رسای حاج مهدی رسولی در مصلی طنین انداز شد. آن ندا، سکوت انتظار را شکست؛ آرامشی از جنس اطمینان و حماسه را به جان ها تزریق کرد. صدای حاج مهدی آشنا بود؛ اما خبری که اعلام کرد آشناتر از هر آشنایی بود. خبر بوی پدر می داد، بوی مامن، بوی تکیه گاه آقا سید مجتبی خامنه ای رهبر شده بود. خبر رهبری جدید، چون نوری درخشنده دل های منتظر را روشن کرد و آرامشی عمیق به فضای مصلی بخشید. پایان قرار عاشقانه ی ما احیای جان ملت بود. ✍یادداشتی از رباب طوماری از دانشگاه زنجان ✍فراخوان یادداشت ها و رونوشت ها از جنگ ✍کانون نویسندگان سازمان دانشجویان جهاد دانشگاهی زنجان @znuclop
رونوشت2 : "افطار در سکوت" شخصیت‌ها: • مادر: (حدود ۶۰ ساله، نگران اما استوار) • پسر: (حدود ۳۰ ساله، کمی مضطرب اما امیدوار) صحنه: آشپزخانه‌ی خانه‌ای در حومه‌ی تهران، شبِ 27 اسفند ۱۴۰۴. سفره‌ی افطار نیمه‌کاره است. (پسر با نگاهی نگران به بیرون پنجره خیره شده است.) مادر: (آرام، در حال چیدنِ سفره) "باز چی دیدی پسرم؟ هوا که صافه. فقط باد می‌پیچه." پسر: "نه مادر، منظورم این نیست. فقط… حس می‌کنم یه چیزی قاطیِ هواست. مثلِ قبلِ طوفان." مادر: (کنارش می‌نشیند، دستش را روی دستِ پسر می‌گذارد) "این روزا همه‌ش همینه. از وقتی اون اوضاع شروع شده. نگران نباش. ما این روزها رو هم دیدیم. یادت نیست؟" پسر: "یادم هست مادر. ولی اون موقع… حداقل می‌دونستیم دشمن کجاست. الان انگار همه‌جا هست، همه‌چی رو می‌تونه تکون بده." مادر: (با لبخندی محو) "دعا کن پسرم. دعا برایِ اینکه ایران پیروز بشه. همین. بقیه‌ش رو خدا خودش می‌دونه. بیا غذا رو بخوریم تا سرد نشده. فردا دوباره روزِ دیگه‌ایه." (پسر سرش را تکان می‌دهد، به سفره نگاه می‌کند.) پسر: "شما درست می‌گید مادر. خدا بزرگه." (هر دو شروع به خوردنِ افطار می‌کنند، در سکوتی که پر از ناگفته‌هاست.) ✍یادداشتی از رویا عطارزاده از دانشگاه زنجان ✍فراخوان یادداشت ها و رونوشت ها از جنگ ✍کانون نویسندگان سازمان دانشجویان جهاد دانشگاهی زنجان @znuclop
بهار را ببین چگونه از خود می‌تکاند برگ‌های فرسوده را تو هم جوانه بزن سبز شو بهار ادامه لبخندهای تو خواهد بود... سال نو و عید سعید فطر بر شما دانشجویان و دانشگاهیان عزیز مبارک باد. به امید سال پیروزی ایران عزیزمون @znuclop
رستاخیز آزادگی به نام پروردگار این خاک کهن؛ به نام سرزمینی که از دل هر زخم، قوی‌تر از پیش برمی‌خیزد. ایران، فقط مرز و نقشه نیست؛ شعله‌ای است جاودانه که در دل فرزندانش می‌سوزد. نامی که وقتی بر زبان جاری می‌شود، رگ‌های تاریخ به تپش می‌افتند و قلب‌ها لبریز از غروری دیرینه می‌شوند. این سرزمین از میان غبار عصرها برخاسته، با ریشه‌هایی که در ژرفای تاریخ تنیده شده و روحی که هیچ طوفانی قدرت در هم شکستن آن را نداشته است. امروز، زمانی است که صدا از درون جان این سرزمین برخاسته؛ آوایی که مردمش را به یادآوری هویت خویش فرا می‌خواند. نه برای آشوب، نه برای ستیز؛ بلکه برای بیداری. برای اینکه بار دیگر به خود بیاییم و بدانیم که عظمت ایران همیشه از اتحاد مردمانش زاده شده است. ما مردمانی پراکنده در اقلیم‌های گوناگون نیستیم؛ ما تپش‌های گوناگون یک قلبیم. از شن‌های داغ جنوب تا نسیم سرد کوهستان‌های شمال، از شکوه شرق تا صلابت غرب، هر کدام قطعه‌ای از پیکره ابدی این سرزمینیم. این یکپارچگی تصادفی نیست؛ عهدی است که نسل‌ها پیش بسته شده و تا امروز در خون ما جاری است. تاریخ گواه است که هرگاه اراده این ملت بیدار شده، مسیر آینده دگرگون شده است. رودی که از دل سختی‌ها گذشته، اما هر بار با نیرویی تازه به حرکت درآمده. صلابت ما در شمشیر و دیوار نبوده، در هم‌نفسی ما بوده؛ در این حقیقت ساده و سترگ که «هیچ چیز بزرگ‌تر از با هم بودن نیست». و اما آزادی… واژه‌ای که گاه در دهان قدرت‌های جهان چنان پرزرق‌وبرق تکرار می‌شود که گویی حقیقتی مقدس است؛ اما تاریخ بارها نشان داده که پشت این واژه‌ی درخشان، سایه‌هایی سنگین پنهان بوده است. آزادی‌ای که گاهی نه برای رهایی ملت‌ها، بلکه برای رام کردن اراده‌ها تعریف شده؛ قفسی طلایی که نامش را آسمان گذاشته‌اند. اما آزادی برای این سرزمین، چیزی وارداتی و ساخته‌ی شعارها نیست. آزادی در ریشه‌های همین خاک تنیده شده است. آزادی در قامت مردان و زنانی است که در سخت‌ترین روزگارها خم نشده‌اند. در دست‌هایی است که با کار و تلاش آینده می‌سازند. در دل‌هایی است که میان طوفان‌ها نیز امید را خاموش نمی‌کنند. آزادی ما، نه واژه‌ای برای خطابه‌ها، که حقیقتی زنده در روح ملت است؛ حقیقتی که از عشق به این سرزمین و از پیوند ناگسستنی مردمانش زاده شده است. امروز، ایران ملتش را فرا می‌خواند؛ نه برای شعار، نه برای نزاع، بلکه برای برخاستن دوباره. برای اینکه هر کس، در هر جای این سرزمین، جای خویش را در این داستان بزرگ بازبیابد. برای آنکه هر دل، بار دیگر با نام ایران بتپد و هر گام، در مسیر سربلندی آن برداشته شود. بگذار تاریخ گواهی دهد که این نسل نیز، همچون نسل‌های پیشین، پیمان خود را از یاد نبرد. بگذار فردا بداند که ایران هرگز تنها نماند، و فرزندانش، همچون همیشه، با هم، همدل، و استوار، در کنار یکدیگر ایستادند. این صدا، صدای بیداری است. این قدم‌ها، قدم‌های ساختن آینده است. و این سرزمین، هنوز هم، خانه‌ی مردمانی است که از خاکسترها، افق‌های تازه می‌سازند. ✍یادداشت ارسالی فاطمه سپهری دانشجوی کارشناسی ارشد حسابداری دانشگاه زنجان ✍فراخوان یادداشت ها و رونوشت ها از جنگ ✍کانون نویسندگان سازمان دانشجویان جهاد دانشگاهی زنجان @znuclop
اسفند بود معلم با عشق داشت به ما درس زندگی را میداد رنگ قلمش بر تخته نوشت موضوع انشا : می خواهید چه کاره شوید همه بچه ها غرق در فکر رو خیال بودن بالای سرشان جمله های بسیاری می چرخید برای اینکه بتوانیم زندگی را معنی کنیم از روی هم تقلب نوشتیم کلاس پر از همهمه و زمزمه شده بود بعد از دقایقی معلم صدا زد خب دیگر کافیست هر کدام شما انشاء خودش را بخواند‌ رها اول شما بیایید رها با ترس گفت من کم نوشته ام معلم گفت بسیار خوب برایمان بخوان جمله اش را خواند من دوست دارم  در زندگی به همه کمک کنم دوسدارم در زندگی پزشک شوم و لباس سفید بپوشم پایان همه تشویقش کردیم معلم نوشت عالی خب رعنا نوبت شماست رعنا خواند من دوسدارم لباس زیبا بر تن کنم دوسدارم در آینده خیاط بشم دوسدارم با همه رنگ ها لباس بدوزم معلم گفت انشاء هر دوی شما خوب هست عالی معلم گفت زندگی یعنی دوسداشتن خواندن ترس و شجاعت زندگی یعنی من در آینده چه کاره شوم چه کمکی به فراد کنم خیلی کلمات زیبایی میگفت مرا صدا کرد نسا نوبت شماست در همین هین صدایی در کل مدرسه پیچید یعنی ترقه هست نه صدا بلند تر از این  بود معلم گفت همه تان در کنار من جمع شوید جایی نروید دوباره دوباره صدای آمد هر بار بیشتر از قبل دیگر چیزی ندیدم  مادرم میگوید من را از میان آغوش معلمم کشیدند بیرون معلمی که برای همه ما مادری کرد کرد ! غمگین ترین کلمه کرد یعنی دیگر نیست مدرسه ما را همه جهان دید همان مدرسه ای که در حیاط آن لی لی .بازی کردیم همان مدرسه ای که در آن خندیدم ‌ ولی چیزی جز آواره نمانده بود خاک آن بوی خون میداد ناله مادران به گوش میرسید رعنا نبود مثل آرزویش که برای زندگی داشت لباس زیبا بر تن داشت پر از رنگ های زیبا سبز سفید قرمز سرخی ای از جنس خون خون در رگ هایش نبود خونش در پرچم میجوشید زیبا بود زیبا ترین سرخ رها رها را نگفتم رها در میان لباس امداد از میان آواره بیرون کشیده بود من دیدمش دست نداشت سرش خونی بود نمیدانم چرا قدش کوچک شده بود یعنی پاهایش رو جمع کرده؟ او هم پزشک شد من انشایم را دوباره نوشتم آخر کتاب های در میان آوار سوخت ولی دوباره نوشتم به نام خدا موضوع انشاء زندگی من چیز زیادی از زندگی نمیدانم دو سالی میشود که کلمه زندگی رو یاد گرفتم ولی دیدم من دیدم زندگی چیست زندگی معلمم بود که با اینکه خودش میترسید من را در آغوش کشید همه ما را زیر آغوش کشید شهید شد. زندگی مادر ها هستن که دنبال تکه های فرزندشان بودند زندگی پدر ها بودند مداد های فرزندانشان در دست راستی من دیدم پدر ها گریه میکنند پدر گریه کرد پدر رعنا پدر رها همه شان زندگی همسایه بودند زندگی همان رفتگری بود که سراسیمه خودش را به مدرسه رساند تا ما را نجات دهد آری زندگی ناظم بود با همه سختگیری اش راستی او هم شهید شد همان که میگفت اَجلو نظام.‌.. من فهمیدم دوسدارم چه کاره شوم دوسدارم وطن دوست شوم ایران را آبادکنم دوسدارم ایران باشم و در ایران بمیرم دوسدارم مثل فرماندهان بگویم جانم فدای ایران. ✍یادداشتی از زهرا سرابی دبیر کانون نویسندگان سازمان دانشجویان جهاد دانشگاهی زنجان ✍فراخوان یادداشت ها و رونوشت ها از جنگ ✍کانون نویسندگان سازمان دانشجویان جهاد دانشگاهی زنجان @znuclop
4.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 ادامه ارسال آثار به سی‌وسومین جشنواره ملی کتاب سال دانشجویی تا پایان فروردین 🔷دانشجویان تمامی رشته‌ها و مقاطع تحصیلی دانشگاهی می‌توانند بدون محدودیت در تعداد آثار، کتاب‌های خود را به دبیرخانه جشنواره ارسال کنند. 🗓مهلت ثبت نام و ارسال آثار: 31 فروردین 1405 🌐ثبت نام: https://www.isba.ir/Default/FestivalDashboard/1 📌اطلاعات بیشتر : https://acecr.ac.ir/fa/news/93968
این‌بار، قلم بر صفحه‌ی پر‌دردِ روزگار برای واژه‌ای بس عزیز می‌رقصد؛(مادر) واژه‌ای که در قلب یکایک انسان‌ها مقدس به شمار می‌رود. چرا که ما از جنسِ خودِ مادریم. همه‌ی فرزندان، بوی اصالتِ کسی را می‌دهند که روزی آن‌ها را آبستن بوده است. حتماً آدم‌های مهربان زیاد دیده‌اید؛ آن‌هایی که همه را دوست دارند و به همه لبخند می‌زنند. یا آن دسته از آدم‌ها که بخشنده‌اند؛ بعضی‌ها دست‌و‌دل‌بازند، عده‌ای بوی شعر و ادبیات می‌دهند، برخی عطر معنویت و صلح، و از گروهی عطر نور، گل، همدلی و هنر می‌ بارد. زیرا ذاتشان عجیب با ذات مادر آمیخته است؛ آن‌ها بوی مادرشان را می‌دهند. و همه‌ی ما مادری داریم به نام ایران‌خاتون؛ مادری رنج‌کشیده، اما استوار. مادری خسته، اما ادامه‌دهنده. مخاطبم تویی مادر؛ برای تو می‌نویسم. جانِ دل، تو را دوست دارم ورای دوست‌داشتن‌های زبانی. می‌دانی، من این خانواده را در خاک تو به دست آورده‌ام. من زیرِ آسمان همیشه‌آبی تو عاشق شدم. در دل تو زیسته‌ام، از اشکِ چشمه‌های تو آب نوشیده‌ام، در دامان سبز تو قد کشیده‌ام، در مکتب تو آب و بابا آموخته‌ام. من از تو ذوق زندگی یافته‌ام. این روزها می‌بینم که غم سنگینی در سینه داری؛ آسمانت جولان‌گهِ دژخیم شده و زمینت زخمی. ای عزیزتر از جان، مبادا غبار غم بر چشمانت بنشیند. الهی حالت خوب شود. غصه نخور؛ تو ما را داری. تو شیری و فرزندان تو شیرزادند. می‌نشینم، بعد از آنکه حسابی برای این روزها اشک غم میریزم، آینده‌ی خوشمان را متصور می‌شوم. شاید در آن روز من نباشم؛ ملالی نیست، من به فدایت این جان صد بار فدایت. برای روزی که رخت عزا از تن دربیاوری، سفارش‌ها داده‌ام؛ که می‌دانم دور نیست روزی که دوباره بخندی. با گردوی اصل تویسرکان سرمه درست کرده‌ام برایت و به مش‌ رجبِ نجار ــ که در منبّت‌کاری مرد چیره‌دستی‌ست ــ گفته‌ام سرمه‌دانی از جنسِ خودِ درخت گردو بسازد، با طرح گل و مرغ، و در دلش بنویسد: «برای ایران‌بانو». به بهار گفته‌ام آمده است و باید بهارانت باشد. به دشت مغان سپرده‌ام سبز شود، خوب آب بنوشد تا دام‌ها خوب تغذیه شوند تا به یمن دلخوشی و سرخوشی و آبادانی تو گوسفند قربانی از مغان بیاورند، به گل دخترکان سنتی پوش گفته بودم برای سر سلامتی خودت و مهمانانت اسپند دود کنند که دور شود هر چه چشم بد است از تو، روز شادیست اما به زنان سپرده ام با هر قوم و زبان و پوشش که هستند کل بکشند برای غیرت شیر پسرانت که رفتند و نیامدند تا تو برایمان مادری کنی گل‌های دامنت را سپرده‌ام به اردبیل و کاشان؛ یکی بابونه بفرستد و دیگری گل محمدی. برای گیسوان سپیدت نیز گفته‌ام از شهداد کرمان حنا بیاورند. برای پیراهنت، رنگ کاشی‌های خوشرنگ و لعاب اصفهان را پسندیده‌ام، و چارقدت را به خطه‌ی گیلان سپرده‌ام تا آن را با سبز و سرخ بیارایند. به تبریز گفته‌ام بهترین قالی گل‌قرمزش را دست‌باف کند برایت. مادرم، مادر بمان. دوام بیاور تا خانه بوی خانه بدهد. کردستان شاد باشد، بندر ساز کوبه‌ای بنوازد، بختیاری‌ها نی بزنند، صدای چکش بازار مسگرهای زنجان هر صبح بلند شود. ظهرها از قزوین عطر قیمه‌نثار بیاید، زاینده‌رود روان شود، و کام تو با قطاب یزد شیرین گردد. روز عافیت تو خواهد رسید؛ من نثار عافیتت، شیر‌بانو… ایران‌بانو. ✍یادداشتی از زهرا مرنگی دانشجوی رشته فلسفه دانشگاه زنجان ✍فراخوان یادداشت ها و رونوشت ها از جنگ ✍کانون نویسندگان سازمان دانشجویان جهاد دانشگاهی زنجان @znuclop