eitaa logo
سازمان دانشجویان جهاد دانشگاهی زنجان
1.2هزار دنبال‌کننده
1.1هزار عکس
554 ویدیو
10 فایل
Admin: @Sdjznj نشانی: دانشگاه زنجان، جنب مرکز رشد، سازمان دانشجویان جهاد دانشگاهی زنجان تلفن: ۰۲۴۳۳۰۵۲۲۳۶
مشاهده در ایتا
دانلود
هوا سنگین بود. صدای الغوث الغوث مثل موجی آرام از میان جمعیت می گذشت. چراغ های نیمه خاموش و فرش های سبز مصلی میزبان مهمان های دل شکسته بودند. شب، شبِ عجیبی بود. غم از چشم های مهمانان می بارید. با دست هایی که از شدت دلهره می لرزید، گوشی را برداشتم و اخبار را چک کردم. سردار نائینی: ۲٠٠پایگاه آمریکا و اسرائیل، مورد هدف موشک های بالستیک ایران قرار گرفتند. دست هایم می لرزیدند. هر خبر نبض نگران قلبم را تند تر می کرد. صدای جمعیت بلند تر شده بود، دل ها سنگین تر و اشک ها داغ تر. هرکس در گوشه ای خدا را قسم می داد. به جبروت عظیمش، به علی اش، به فاطمه اش... بعضی ها به قدری مسخ شده بودند که حس کردم خدا روبرویشان نشسته و نگاهشان می کند. در هیاهوی جمعیت،یک دفعه صدای رسای حاج مهدی رسولی در مصلی طنین انداز شد. آن ندا، سکوت انتظار را شکست؛ آرامشی از جنس اطمینان و حماسه را به جان ها تزریق کرد. صدای حاج مهدی آشنا بود؛ اما خبری که اعلام کرد آشناتر از هر آشنایی بود. خبر بوی پدر می داد، بوی مامن، بوی تکیه گاه آقا سید مجتبی خامنه ای رهبر شده بود. خبر رهبری جدید، چون نوری درخشنده دل های منتظر را روشن کرد و آرامشی عمیق به فضای مصلی بخشید. پایان قرار عاشقانه ی ما احیای جان ملت بود. ✍یادداشتی از رباب طوماری از دانشگاه زنجان ✍فراخوان یادداشت ها و رونوشت ها از جنگ ✍کانون نویسندگان سازمان دانشجویان جهاد دانشگاهی زنجان @znuclop
رونوشت2 : "افطار در سکوت" شخصیت‌ها: • مادر: (حدود ۶۰ ساله، نگران اما استوار) • پسر: (حدود ۳۰ ساله، کمی مضطرب اما امیدوار) صحنه: آشپزخانه‌ی خانه‌ای در حومه‌ی تهران، شبِ 27 اسفند ۱۴۰۴. سفره‌ی افطار نیمه‌کاره است. (پسر با نگاهی نگران به بیرون پنجره خیره شده است.) مادر: (آرام، در حال چیدنِ سفره) "باز چی دیدی پسرم؟ هوا که صافه. فقط باد می‌پیچه." پسر: "نه مادر، منظورم این نیست. فقط… حس می‌کنم یه چیزی قاطیِ هواست. مثلِ قبلِ طوفان." مادر: (کنارش می‌نشیند، دستش را روی دستِ پسر می‌گذارد) "این روزا همه‌ش همینه. از وقتی اون اوضاع شروع شده. نگران نباش. ما این روزها رو هم دیدیم. یادت نیست؟" پسر: "یادم هست مادر. ولی اون موقع… حداقل می‌دونستیم دشمن کجاست. الان انگار همه‌جا هست، همه‌چی رو می‌تونه تکون بده." مادر: (با لبخندی محو) "دعا کن پسرم. دعا برایِ اینکه ایران پیروز بشه. همین. بقیه‌ش رو خدا خودش می‌دونه. بیا غذا رو بخوریم تا سرد نشده. فردا دوباره روزِ دیگه‌ایه." (پسر سرش را تکان می‌دهد، به سفره نگاه می‌کند.) پسر: "شما درست می‌گید مادر. خدا بزرگه." (هر دو شروع به خوردنِ افطار می‌کنند، در سکوتی که پر از ناگفته‌هاست.) ✍یادداشتی از رویا عطارزاده از دانشگاه زنجان ✍فراخوان یادداشت ها و رونوشت ها از جنگ ✍کانون نویسندگان سازمان دانشجویان جهاد دانشگاهی زنجان @znuclop
بهار را ببین چگونه از خود می‌تکاند برگ‌های فرسوده را تو هم جوانه بزن سبز شو بهار ادامه لبخندهای تو خواهد بود... سال نو و عید سعید فطر بر شما دانشجویان و دانشگاهیان عزیز مبارک باد. به امید سال پیروزی ایران عزیزمون @znuclop
رستاخیز آزادگی به نام پروردگار این خاک کهن؛ به نام سرزمینی که از دل هر زخم، قوی‌تر از پیش برمی‌خیزد. ایران، فقط مرز و نقشه نیست؛ شعله‌ای است جاودانه که در دل فرزندانش می‌سوزد. نامی که وقتی بر زبان جاری می‌شود، رگ‌های تاریخ به تپش می‌افتند و قلب‌ها لبریز از غروری دیرینه می‌شوند. این سرزمین از میان غبار عصرها برخاسته، با ریشه‌هایی که در ژرفای تاریخ تنیده شده و روحی که هیچ طوفانی قدرت در هم شکستن آن را نداشته است. امروز، زمانی است که صدا از درون جان این سرزمین برخاسته؛ آوایی که مردمش را به یادآوری هویت خویش فرا می‌خواند. نه برای آشوب، نه برای ستیز؛ بلکه برای بیداری. برای اینکه بار دیگر به خود بیاییم و بدانیم که عظمت ایران همیشه از اتحاد مردمانش زاده شده است. ما مردمانی پراکنده در اقلیم‌های گوناگون نیستیم؛ ما تپش‌های گوناگون یک قلبیم. از شن‌های داغ جنوب تا نسیم سرد کوهستان‌های شمال، از شکوه شرق تا صلابت غرب، هر کدام قطعه‌ای از پیکره ابدی این سرزمینیم. این یکپارچگی تصادفی نیست؛ عهدی است که نسل‌ها پیش بسته شده و تا امروز در خون ما جاری است. تاریخ گواه است که هرگاه اراده این ملت بیدار شده، مسیر آینده دگرگون شده است. رودی که از دل سختی‌ها گذشته، اما هر بار با نیرویی تازه به حرکت درآمده. صلابت ما در شمشیر و دیوار نبوده، در هم‌نفسی ما بوده؛ در این حقیقت ساده و سترگ که «هیچ چیز بزرگ‌تر از با هم بودن نیست». و اما آزادی… واژه‌ای که گاه در دهان قدرت‌های جهان چنان پرزرق‌وبرق تکرار می‌شود که گویی حقیقتی مقدس است؛ اما تاریخ بارها نشان داده که پشت این واژه‌ی درخشان، سایه‌هایی سنگین پنهان بوده است. آزادی‌ای که گاهی نه برای رهایی ملت‌ها، بلکه برای رام کردن اراده‌ها تعریف شده؛ قفسی طلایی که نامش را آسمان گذاشته‌اند. اما آزادی برای این سرزمین، چیزی وارداتی و ساخته‌ی شعارها نیست. آزادی در ریشه‌های همین خاک تنیده شده است. آزادی در قامت مردان و زنانی است که در سخت‌ترین روزگارها خم نشده‌اند. در دست‌هایی است که با کار و تلاش آینده می‌سازند. در دل‌هایی است که میان طوفان‌ها نیز امید را خاموش نمی‌کنند. آزادی ما، نه واژه‌ای برای خطابه‌ها، که حقیقتی زنده در روح ملت است؛ حقیقتی که از عشق به این سرزمین و از پیوند ناگسستنی مردمانش زاده شده است. امروز، ایران ملتش را فرا می‌خواند؛ نه برای شعار، نه برای نزاع، بلکه برای برخاستن دوباره. برای اینکه هر کس، در هر جای این سرزمین، جای خویش را در این داستان بزرگ بازبیابد. برای آنکه هر دل، بار دیگر با نام ایران بتپد و هر گام، در مسیر سربلندی آن برداشته شود. بگذار تاریخ گواهی دهد که این نسل نیز، همچون نسل‌های پیشین، پیمان خود را از یاد نبرد. بگذار فردا بداند که ایران هرگز تنها نماند، و فرزندانش، همچون همیشه، با هم، همدل، و استوار، در کنار یکدیگر ایستادند. این صدا، صدای بیداری است. این قدم‌ها، قدم‌های ساختن آینده است. و این سرزمین، هنوز هم، خانه‌ی مردمانی است که از خاکسترها، افق‌های تازه می‌سازند. ✍یادداشت ارسالی فاطمه سپهری دانشجوی کارشناسی ارشد حسابداری دانشگاه زنجان ✍فراخوان یادداشت ها و رونوشت ها از جنگ ✍کانون نویسندگان سازمان دانشجویان جهاد دانشگاهی زنجان @znuclop
اسفند بود معلم با عشق داشت به ما درس زندگی را میداد رنگ قلمش بر تخته نوشت موضوع انشا : می خواهید چه کاره شوید همه بچه ها غرق در فکر رو خیال بودن بالای سرشان جمله های بسیاری می چرخید برای اینکه بتوانیم زندگی را معنی کنیم از روی هم تقلب نوشتیم کلاس پر از همهمه و زمزمه شده بود بعد از دقایقی معلم صدا زد خب دیگر کافیست هر کدام شما انشاء خودش را بخواند‌ رها اول شما بیایید رها با ترس گفت من کم نوشته ام معلم گفت بسیار خوب برایمان بخوان جمله اش را خواند من دوست دارم  در زندگی به همه کمک کنم دوسدارم در زندگی پزشک شوم و لباس سفید بپوشم پایان همه تشویقش کردیم معلم نوشت عالی خب رعنا نوبت شماست رعنا خواند من دوسدارم لباس زیبا بر تن کنم دوسدارم در آینده خیاط بشم دوسدارم با همه رنگ ها لباس بدوزم معلم گفت انشاء هر دوی شما خوب هست عالی معلم گفت زندگی یعنی دوسداشتن خواندن ترس و شجاعت زندگی یعنی من در آینده چه کاره شوم چه کمکی به فراد کنم خیلی کلمات زیبایی میگفت مرا صدا کرد نسا نوبت شماست در همین هین صدایی در کل مدرسه پیچید یعنی ترقه هست نه صدا بلند تر از این  بود معلم گفت همه تان در کنار من جمع شوید جایی نروید دوباره دوباره صدای آمد هر بار بیشتر از قبل دیگر چیزی ندیدم  مادرم میگوید من را از میان آغوش معلمم کشیدند بیرون معلمی که برای همه ما مادری کرد کرد ! غمگین ترین کلمه کرد یعنی دیگر نیست مدرسه ما را همه جهان دید همان مدرسه ای که در حیاط آن لی لی .بازی کردیم همان مدرسه ای که در آن خندیدم ‌ ولی چیزی جز آواره نمانده بود خاک آن بوی خون میداد ناله مادران به گوش میرسید رعنا نبود مثل آرزویش که برای زندگی داشت لباس زیبا بر تن داشت پر از رنگ های زیبا سبز سفید قرمز سرخی ای از جنس خون خون در رگ هایش نبود خونش در پرچم میجوشید زیبا بود زیبا ترین سرخ رها رها را نگفتم رها در میان لباس امداد از میان آواره بیرون کشیده بود من دیدمش دست نداشت سرش خونی بود نمیدانم چرا قدش کوچک شده بود یعنی پاهایش رو جمع کرده؟ او هم پزشک شد من انشایم را دوباره نوشتم آخر کتاب های در میان آوار سوخت ولی دوباره نوشتم به نام خدا موضوع انشاء زندگی من چیز زیادی از زندگی نمیدانم دو سالی میشود که کلمه زندگی رو یاد گرفتم ولی دیدم من دیدم زندگی چیست زندگی معلمم بود که با اینکه خودش میترسید من را در آغوش کشید همه ما را زیر آغوش کشید شهید شد. زندگی مادر ها هستن که دنبال تکه های فرزندشان بودند زندگی پدر ها بودند مداد های فرزندانشان در دست راستی من دیدم پدر ها گریه میکنند پدر گریه کرد پدر رعنا پدر رها همه شان زندگی همسایه بودند زندگی همان رفتگری بود که سراسیمه خودش را به مدرسه رساند تا ما را نجات دهد آری زندگی ناظم بود با همه سختگیری اش راستی او هم شهید شد همان که میگفت اَجلو نظام.‌.. من فهمیدم دوسدارم چه کاره شوم دوسدارم وطن دوست شوم ایران را آبادکنم دوسدارم ایران باشم و در ایران بمیرم دوسدارم مثل فرماندهان بگویم جانم فدای ایران. ✍یادداشتی از زهرا سرابی دبیر کانون نویسندگان سازمان دانشجویان جهاد دانشگاهی زنجان ✍فراخوان یادداشت ها و رونوشت ها از جنگ ✍کانون نویسندگان سازمان دانشجویان جهاد دانشگاهی زنجان @znuclop
4.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 ادامه ارسال آثار به سی‌وسومین جشنواره ملی کتاب سال دانشجویی تا پایان فروردین 🔷دانشجویان تمامی رشته‌ها و مقاطع تحصیلی دانشگاهی می‌توانند بدون محدودیت در تعداد آثار، کتاب‌های خود را به دبیرخانه جشنواره ارسال کنند. 🗓مهلت ثبت نام و ارسال آثار: 31 فروردین 1405 🌐ثبت نام: https://www.isba.ir/Default/FestivalDashboard/1 📌اطلاعات بیشتر : https://acecr.ac.ir/fa/news/93968
این‌بار، قلم بر صفحه‌ی پر‌دردِ روزگار برای واژه‌ای بس عزیز می‌رقصد؛(مادر) واژه‌ای که در قلب یکایک انسان‌ها مقدس به شمار می‌رود. چرا که ما از جنسِ خودِ مادریم. همه‌ی فرزندان، بوی اصالتِ کسی را می‌دهند که روزی آن‌ها را آبستن بوده است. حتماً آدم‌های مهربان زیاد دیده‌اید؛ آن‌هایی که همه را دوست دارند و به همه لبخند می‌زنند. یا آن دسته از آدم‌ها که بخشنده‌اند؛ بعضی‌ها دست‌و‌دل‌بازند، عده‌ای بوی شعر و ادبیات می‌دهند، برخی عطر معنویت و صلح، و از گروهی عطر نور، گل، همدلی و هنر می‌ بارد. زیرا ذاتشان عجیب با ذات مادر آمیخته است؛ آن‌ها بوی مادرشان را می‌دهند. و همه‌ی ما مادری داریم به نام ایران‌خاتون؛ مادری رنج‌کشیده، اما استوار. مادری خسته، اما ادامه‌دهنده. مخاطبم تویی مادر؛ برای تو می‌نویسم. جانِ دل، تو را دوست دارم ورای دوست‌داشتن‌های زبانی. می‌دانی، من این خانواده را در خاک تو به دست آورده‌ام. من زیرِ آسمان همیشه‌آبی تو عاشق شدم. در دل تو زیسته‌ام، از اشکِ چشمه‌های تو آب نوشیده‌ام، در دامان سبز تو قد کشیده‌ام، در مکتب تو آب و بابا آموخته‌ام. من از تو ذوق زندگی یافته‌ام. این روزها می‌بینم که غم سنگینی در سینه داری؛ آسمانت جولان‌گهِ دژخیم شده و زمینت زخمی. ای عزیزتر از جان، مبادا غبار غم بر چشمانت بنشیند. الهی حالت خوب شود. غصه نخور؛ تو ما را داری. تو شیری و فرزندان تو شیرزادند. می‌نشینم، بعد از آنکه حسابی برای این روزها اشک غم میریزم، آینده‌ی خوشمان را متصور می‌شوم. شاید در آن روز من نباشم؛ ملالی نیست، من به فدایت این جان صد بار فدایت. برای روزی که رخت عزا از تن دربیاوری، سفارش‌ها داده‌ام؛ که می‌دانم دور نیست روزی که دوباره بخندی. با گردوی اصل تویسرکان سرمه درست کرده‌ام برایت و به مش‌ رجبِ نجار ــ که در منبّت‌کاری مرد چیره‌دستی‌ست ــ گفته‌ام سرمه‌دانی از جنسِ خودِ درخت گردو بسازد، با طرح گل و مرغ، و در دلش بنویسد: «برای ایران‌بانو». به بهار گفته‌ام آمده است و باید بهارانت باشد. به دشت مغان سپرده‌ام سبز شود، خوب آب بنوشد تا دام‌ها خوب تغذیه شوند تا به یمن دلخوشی و سرخوشی و آبادانی تو گوسفند قربانی از مغان بیاورند، به گل دخترکان سنتی پوش گفته بودم برای سر سلامتی خودت و مهمانانت اسپند دود کنند که دور شود هر چه چشم بد است از تو، روز شادیست اما به زنان سپرده ام با هر قوم و زبان و پوشش که هستند کل بکشند برای غیرت شیر پسرانت که رفتند و نیامدند تا تو برایمان مادری کنی گل‌های دامنت را سپرده‌ام به اردبیل و کاشان؛ یکی بابونه بفرستد و دیگری گل محمدی. برای گیسوان سپیدت نیز گفته‌ام از شهداد کرمان حنا بیاورند. برای پیراهنت، رنگ کاشی‌های خوشرنگ و لعاب اصفهان را پسندیده‌ام، و چارقدت را به خطه‌ی گیلان سپرده‌ام تا آن را با سبز و سرخ بیارایند. به تبریز گفته‌ام بهترین قالی گل‌قرمزش را دست‌باف کند برایت. مادرم، مادر بمان. دوام بیاور تا خانه بوی خانه بدهد. کردستان شاد باشد، بندر ساز کوبه‌ای بنوازد، بختیاری‌ها نی بزنند، صدای چکش بازار مسگرهای زنجان هر صبح بلند شود. ظهرها از قزوین عطر قیمه‌نثار بیاید، زاینده‌رود روان شود، و کام تو با قطاب یزد شیرین گردد. روز عافیت تو خواهد رسید؛ من نثار عافیتت، شیر‌بانو… ایران‌بانو. ✍یادداشتی از زهرا مرنگی دانشجوی رشته فلسفه دانشگاه زنجان ✍فراخوان یادداشت ها و رونوشت ها از جنگ ✍کانون نویسندگان سازمان دانشجویان جهاد دانشگاهی زنجان @znuclop
شب از نیمه گذشته بود، سکوت همه جا را فراخوانده بود. اما این سکوت با صدای مهیب شکسته شد صدای انفجار کل منطقه را گرفت. تمامی چراغ ها یکی پس از دیگری روشن شدن صدای گریه کودکان جیغ زنان صدای آژیر ماشین آمبولانس سکوت آرامش شب رو شکست. همه به سمت آپارتمانی مسکونی که انفجار در آن اتفاق افتاده بود میرفتن، طبقه ۶ منزل مهندس میرزاده با خاک یکسان شده، نیرو های امداد گر و هلال احمر جستجو رو شروع میکنن... پدر خانواده رو شهید از زیر آوار میکشن بیرون مادر خانواده نیز شهید از زیر آوار بیرون کشیده می‌شود زهرا دختر بزرگ خانواده نیز شهید شده امیر حسین پسر خانواده هم شهید شده در همین حین صدای ناله و گریه میاید امداد گر به سمت صدا فرار میکند، بقیه رو صدا میزند احمد آقا احمد آقا بیایین اینجا اینجا یکی زیر آواره زندس همه امداد گرا نور امیدی در قلبشون زنده میشه پاهای سست شدشون جون تازه میگیره سریع فرار میکنن پیش صدا همگی با هم سریع آوار رو میکشن کنار محسن آقا همش قوربون صدقه دختر کوچولوی زیر آوار میشه باشان دولانیم (دور سرت بگردم ) الان میاریمت بیرون قاداو الیم آقلاما (درد و بلات به جونم گریه نکن ) تا این که بچه رو میکشن بیرون امداد گر سریع بغلش میکنه و فرار میکنه سمت آمبولانس چنان دختر کوچلو رو محکم بغل کرده که بهش بگه حلما کوچلو نترس من کنارتم حلما که جز امدادگر اکنون پشت و پنهانی ندارد او هم محکم امدادگر را بغل کرده است. حلمای عزیزم پدر ...شهید مادر ...شهید خواهر ...شهید برادر ... شهید دیگه بایایی نیست لوست کنه، دیگه مامان نیست نازتو بکشه، دیگه خواهری نیست باهاش بازی کنی، دیگه داداشی نیست برات خوراکی بخره. تو از امروز شدی حلما دختر تبریز شدی حلما دختر ایران از امروز همه ما تو رو لوس میکنیم و نازتو میکشیم. تو فقط قول بده قوی بمونی قوی باشی انتقام بگیریم... حلما جان تو یک شبه بزرگ شدی ✍یادداشتی از فاطمه حیدری دانشجوی رشته کشاورزی دانشگاه زنجان ✍فراخوان یادداشت ها و رونوشت ها از جنگ ✍کانون نویسندگان سازمان دانشجویان جهاد دانشگاهی زنجان @znuclop
تجمع بزرگ دانشگاهیان زنجان در محکومیت تجاوز رژیم صهیونیستی و آمریکا و حمایت از نیروهای مسلح در دفاع از کشور؛ زمان: شنبه ۸ فروردین ساعت ۲۱ مکان: میدان انقلاب زنجان @Znu_farhangi
کانال خبر را بالا و پایین می‌کنم. دایره روی عکس در حال چرخیدن است و عکس هنوز کامل دانلود نشده. زیرش نوشته: محل تدفین شهدای دبستان شجره طیبه به ریحانه‌ای فکر می‌کنم که اولین بار است روزه گرفته و در مسیر آمدن به مدرسه سفارش خرید زولبیا و بامیه را به بابا داده. به هانیه‌ای فکر می‌کنم که از ذوق اینکه زودتر لباس‌های عیدش را بپوشد، هر شب قبل از خواب از مادرش می‌پرسیده: مامان چند تا دیگه بخوابیم و بیدار بشیم عید میشه؟ به مرضیه فکر می‌کنم که قرار بود چند روز بعد با خانم جان و آقاجانش برود زیارت حرم امام رضا و برای کبوترهای حرم دانه بریزد. به آموزگار مهربان کلاس «اول ب» فکر می‌کنم که دلش نیامده بود قبل از آمدن به مدرسه، پسر شیرخوارش را ببوسد که مبادا بد خواب شود. آن را سپرده بود دست مادرش تا وقتی از مدرسه برگشت یک دل سیر بچلاندش و قربان صدقه خنده‌های نخودی‌اش برود. به مینا فکر می‌کنم که امروز قرار بود بعد از مدرسه اولین جلسه کلاس نقاشی را برود. آخر می‌دانید نقاشی های مینا خیلی قشنگ بود؛ آنقدر قشنگ که مامان آن‌ها را روی یخچال چسبانده بود. به مادری فکر می‌کنم که از دست شیطنت‌های دخترش مهیا ذله شده بود و صبح او را با قهر و بدون بغل همیشگی روانه مدرسه کرده بود. پشیمان بود و هی به عقربه‌های ساعت نگاه می‌انداخت تا در باز شود، مهیا بیاید و او را محکم بغل بگیرد و بگوید : قهر مادرها با بچه‌ها هیچ وقت واقعی نیست. اما مهیا دیگر قرار نبود هیچ وقت زنگ را بزند و از در بیاید تو! به اینجای فکرم که می‌رسم، قطره‌های اشک یکی پس از دیگری، از گوشه چشمم سر می‌خورند پایین. ۱۶۵ تن عزیز مگر عدد کمی است؟ تا کی باید اسم پشت هم ردیف کنم و به داستان زندگی‌شان فکر کنم؟ این داغ سرد می‌شود مگر؟ ✍️ یادداشتی از حدیث محمودی از دانشگاه آزاد اسلامی زنجان ✍فراخوان یادداشت ها و رونوشت ها از جنگ ✍کانون نویسندگان سازمان دانشجویان جهاد دانشگاهی زنجان @znuclop
قدم ها با خشم روی زمین کوبیده می شوند. آسمان می لزرد و تاریخ روی دوازدهم اسفند متوقف شده است. پرچم سه رنگی که روی نرده های سبزه میدان نصب شده،قوت قلبی ست برای زنان زنجانی! بازدمم را عمیق فرو می دهم. چشم می دوزم به زنی که دست هایش را با هرم نفس هایش گرم می کند و دوباره فریاد می زند: پرچم سید علی هرگز نمی افتد زمین مرگ بر مستکبرین، مرگ برمستکبرین قاب عکس حضرت آقارا به سینه ام می فشارم؛ دیازپام به قلبم می رسد. با صدای خانومی که میکرفون به دست گرفته و رجز می خواند به خودم می آیم: «وقار صاحبیخ، خصمه خواهش ایلمریخ غم رهبر بسیمیزدی، دوشمنینن سازش ایلمریخ ایرانین توپراقین دوشمنه تقدیم ایلمریخ سردار سلیمانی کیمی، اینیمیزه کفن گیریخ غروریمزی نشانه چکیب، عشقیلن یا زینب» به زنانی که از روی چادر کفن پوشیده اند،نگاه می کنم، مشت هایم را گره می کنم و همراه با بانوان زنجانی فریاد می زنم:«هیهات من الذله» امروز، پژواک ایستادگی از کوه های پر صلابت زنجان به گوش می رسد؛ مسجد جامع پای این حماسه پر شکوه مُهر می زند و لاله ای در میدان انقلاب توسط زنان انقلابی طواف شده، استقامت را جار می زند. ✍یادداشتی از رباب طوماری از دانشگاه زنجان ✍فراخوان یادداشت ها و رونوشت ها از جنگ ✍کانون نویسندگان سازمان دانشجویان جهاد دانشگاهی زنجان @znuclop
📌قابل توجه کلیه دانشجویان عزیز و فرهیخته دانشگاه زنجان: 💥در روزهایی که کشور عزیزمان ایران برای چندمین بار طعم تلخ تجاوز را از سوی سردمداران کفر و تزویر و ددمنشان زمانه می‌چشد،‌ این انسجام، همدلی و اتحاد ملت غیور و سرافراز ایران‌زمین است که تمام غرور پوشالی دشمن را لگدمال کرده است. 🔺 لذا در راستای انسجام ملی و ارتقای پویایی و تاب‌آوری جامعه در شرایط کنونی، از تمامی دانشجویان عزیز به‌ویژه فعالان فرهنگی، هنری، علمی، رسانه‌ای و دینی دعوت می‌شود با خلاقیت و دغدغه‌مندی همیشگی خود، پُررنگ‌تر از گذشته در صحنه حاضر بوده و نقش‌آفرین باشند. ✅ به همین منظور معاونت فرهنگی و اجتماعی دانشگاه زنجان در قالب ✨خیابان با ما- میدان با شما✨ از فعالیت‌های تبیینی-فرهنگی، آموزشی، میدانی، جهادی و حضور حماسی در گروه‌های مختلف دانشجویی-همیاری به شرح زیر حمایت می‌کند: 📍فعالیت‌ حضوری (حضور حماسی و جهادی در میادین و محله‌های شهر زنجان) 📍فعالیت مجازی (برگزاری کارگاه‌های متنوع آموزشی شامل نرم‌افزارهای تحلیل داده، نرم‌افزارهای آزمایشگاهی، مهارتی، درسی در تمامی مقاطع تحصیلی، هنری و برپایی نشست‌ها، پویش‌ها، یادواره‌ها و چالش‌های مختلف از قبیل ورزش و سلامت، شب شعر، قرآن و ادعیه، ...) 💢 دانشجویان عزیز در صورت اعلام آمادگی می‌توانند طرح‌ها و ایده‌های میدانی خود را به آیدی znu_ghorbani@ در ایتا ارسال فرمایند. پس از بررسی و تصویب نهایی طرح‌ها، مقدمات اجرایی در میادین شهر زنجان و همچنین بستر مجازی فراهم خواهد شد. ♻️معاونت فرهنگی و اجتماعی دانشگاه زنجان @Znu_farhangi