هدایت شده از معاونت فرهنگی و اجتماعی دانشگاه زنجان
📌قابل توجه کلیه دانشجویان عزیز و فرهیخته دانشگاه زنجان:
💥در روزهایی که کشور عزیزمان ایران برای چندمین بار طعم تلخ تجاوز را از سوی سردمداران کفر و تزویر و ددمنشان زمانه میچشد، این انسجام، همدلی و اتحاد ملت غیور و سرافراز ایرانزمین است که تمام غرور پوشالی دشمن را لگدمال کرده است.
🔺 لذا در راستای انسجام ملی و ارتقای پویایی و تابآوری جامعه در شرایط کنونی، از تمامی دانشجویان عزیز بهویژه فعالان فرهنگی، هنری، علمی، رسانهای و دینی دعوت میشود با خلاقیت و دغدغهمندی همیشگی خود، پُررنگتر از گذشته در صحنه حاضر بوده و نقشآفرین باشند.
✅ به همین منظور معاونت فرهنگی و اجتماعی دانشگاه زنجان در قالب
✨خیابان با ما- میدان با شما✨
از فعالیتهای تبیینی-فرهنگی، آموزشی، میدانی، جهادی و حضور حماسی در گروههای مختلف دانشجویی-همیاری به شرح زیر حمایت میکند:
📍فعالیت حضوری
(حضور حماسی و جهادی در میادین و محلههای شهر زنجان)
📍فعالیت مجازی
(برگزاری کارگاههای متنوع آموزشی شامل نرمافزارهای تحلیل داده، نرمافزارهای آزمایشگاهی، مهارتی، درسی در تمامی مقاطع تحصیلی، هنری و
برپایی نشستها، پویشها، یادوارهها و چالشهای مختلف از قبیل ورزش و سلامت، شب شعر، قرآن و ادعیه، ...)
💢 دانشجویان عزیز در صورت اعلام آمادگی میتوانند طرحها و ایدههای میدانی خود را به آیدی znu_ghorbani@ در ایتا ارسال فرمایند.
پس از بررسی و تصویب نهایی طرحها، مقدمات اجرایی در میادین شهر زنجان و همچنین بستر مجازی فراهم خواهد شد.
♻️معاونت فرهنگی و اجتماعی دانشگاه زنجان
@Znu_farhangi
باد، قطرات ریز باران را به صورتم میکوبد.
میلهی چوبی پرچم را توی دستم میچرخانم و سفتتر میگیرمش.
سرما روی انگشتهایم مینشیند...
توی دلم میگویم کاش دستکش میپوشیدم ...
یاد شهید مجید رحیمی میافتم که توی مرز از سرما یخ زد. شرم میکنم از ضعفم برای این اندک احساس سرما ...
هیچ وقت فکر نمیکردم، شبها توی سرما و باران، با پرچمی بزرگ راه بیفتم توی خیابانهای شهر...
باد پرچم را بالای سرم برقصاند..
و من چشم بدوزم به اهتزاز پرچمهای بسیاری که نشان سرخ الله در زمینهای سفید، تنها امید و یاریگر ماست...
من شاعرم و تاریخ نگار...
قرار بود بنشینم پای بساط کلمهها و انگشتهایم روی حروف بچرخد...
قرار بود از شهید یوسف قربانی بنویسم..
از شهید پرویز عطایی..
شهید اباذر فیروزی
شهید منصور سودی
شعید سید حسین صادقی و شهید عبدالوهاب جعفری و شهیدانی که چهل و چند سال پیش برای سربلندی ایران جنگیده بودند ...
رسالت من نوشتن بود ..
که نام و یاد قهرمانهای تاریخ سرزمینمان از یادمان نرود...
اما حالا انگار با همهی شهیدان وطنم معاصر شدهام و رسالت دیگری دارم...
رسالتی به بلندای نبرد حق و باطل...
چشم میگردانم و تاریخنگاران بسیاری را در آغوش مادرانشان میبینم که سالها بعد، دربارهی عصر ما خواهند نوشت...
از این ۲۶ روز مقدس که فردا خواهد شد ۲۷ روز مقدس و پس فردا ۲۸ روز مقدس و فردا و فرداهای دیگر ... شمارهی روزها و ماههای مقدس ما بیشتر خواهد شد ...
من و مردمم، حالا خودِ تاریخ هستیم ...
صدای همهی شهیدان را میشنوم..
صدای همهی حق گویان و حق طلبان را ...
که وقت وقت ِ خیابان است...
که دیر میشود اگر به تردید و اما و اگری... میدان را خالی کنیم...
...
دنیای بعد از شهادت آن عالم ربانی و مرجع عالیقدرم.. دنیای بعد از رهبر شهیدم...
دنیای امتحان ماست که اگر به قاتلینش مجال نفس کشیدن بدهیم، ما هم به مبتلایان روسیاهی تاریخ خواهیم پیوست...
حالا من
حالا ما..
چون قطرههای پاک باران به هم پیوسته و در کنار هم، دریای خروشانی خواهیم شد که فرعونیان زمان را غرق خواهیم کرد.
✍یادداشتی از فاطمه شکوری از هنرمندان زنجان
✍فراخوان یادداشت ها و رونوشت ها از جنگ
✍کانون نویسندگان سازمان دانشجویان جهاد دانشگاهی زنجان
@znuclop
زنجان امشب، شهریست که بغضش را پشت گلدستهها پنهان نمیتواند.
شعلهای که بر جانش نشست، تنها دیوار و سنگ نبود،
دلهایی بود که هزار سال است با نام حسین میتپند
و هر محرّم، جانشان را در کوچههای همین شهر آویختهاند.
حسینیهی اعظم…
امشب اما
خانهی آهها و نذرها،
صدای پاهای نذرکنندگان،
اشک مادرانی که دخیل بسته بودند،
و زمزمهی مردمی که ایمانشان را
بر دیوارهای همین حسینیه آویزان کرده بودند.
ای شهرِ زخمخورده، دردت را میدانیم.
تو بمان، حتی اگر چراغی خاموش شده باشد؛
تو بمان، که ما با اشک، با دعا، با دستهای لرزان اما مصمم این ویرانی را دوباره از نو به نام عشق میسازیم؛
زنجان، سر بر خاک میگذاری اما بیتردید دوباره برمیخیزی
✍️ یادداشتی از مریم احمدی از زنجان
✍فراخوان یادداشت ها و رونوشت ها از جنگ
✍کانون نویسندگان سازمان دانشجویان جهاد دانشگاهی زنجان
@znuclop
حسینیهای که از دل خاکستر دوباره برمیخیزد
حسینیهٔ اعظم زنجان، قلب تپندهی ایمان در این سرزمین است؛ جایی که هر آجرش، با اشک و نذر مردمی مؤمن، جان گرفته. سالهاست صدای «یا عباس» از میان دیوارهایش برخاسته و آسمان زنجان را با نور دلدادگی روشن کرده است.
اما شبهایی تاریک فرا رسید؛آنجا که دستهای سیاه دشمن، اسرائیل و آمریکا، ناجوانمردانه بر پیکر این خانهی ایمان تاختند. کتابخانه، دارالشفا، مهمانسرا و حجرههای اطراف — زخم برداشتند، فرو ریختند، سوختند. اما ایمان مردم نه سوخت، نه فرو ریخت؛ ریشه در خاک و دل دارد، و دل را هیچ بمبی نمیلرزاند.
پرچم سیاه حسینیه هنوز برافراشته است؛ در باد میرقصد، اما شکست نمیخورد. گویی فریاد میزند که اگر اینجا خاکستر هم شود، از میان خاک، عشق حسین(ع) دوباره خواهد برخاست — رفیعتر، پرشکوهتر، جاودانهتر.
حملهی دشمن شاید دیوارها را ویران کرده باشد، اما نتوانست ایمان را در هم شکند. این حسینیه، روایت زندهی پایداری مردمیست که با هر اشک، عهدی تازه با حسین(ع) میبندند.
و روزی نهچندان دور، از همین خاک زخمی، حسینیهای آبادتر برخواهد خاست؛
با پرچمی بلندتر و صدایی رساتر از «یا حسین» که بار دیگر، خاک زنجان را زنده خواهد کرد.
🏴لبیک یا حسین
✍ یادداشت ارسالی دکتر سیده مهری جوادی عضو هیئت علمی دانشگاه شهید بهشتی
✍فراخوان یادداشت ها و رونوشت ها از جنگ
✍کانون نویسندگان سازمان دانشجویان جهاد دانشگاهی زنجان
@znuclop
هدایت شده از انجمن علمی زبان و ادبیات فارسی دانشگاه زنجان
انجمن علمی زبان و ادبیات فارسی دانشگاه زنجان برگــــــزار مــــــــیکند:
⚪️ نخستین یادوارهٔ ملیِ شعر
موجهای ســــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرخ
(ناو دنا، سفــــــرنامهٔ ناتمام دریا)
دریا هنـــوز نامشان را نجوا مـــــــــــــــیکند؛
امواج، روایت دنا را به شاعران سپردهاند.
در یادِ خاموشـــــانِ دنا شعــــــر دوباره زاده میشود.
در دو بخـــــش:
▫️شعر کهن
▫️شعر نـــــــو
◽️ویژهٔ دانشجویان سراسر کشور
⬜️ همراه با:
جایزهٔ نقدی+نشان جشنواره+لوح تقدیر
🥇نفر اول: ۳۰,۰۰۰,۰۰۰ ریال
🥈نفر دوم: ۲۰,۰۰۰,۰۰۰ ریال
🥉نفر سوم: ۱۰,۰۰۰,۰۰۰ ریال
نفرات چهارم تا هفتم: ۵,۰۰۰,۰۰۰ ریال
📨 علاقهمندان میتوانند آثار خود را تا ۱۵ اردیبهشتماه ۱۴۰۵ به نشانــــــــی زیر
در پیامرسان ایتا ارسال نمایند:
@Mojhayeh_sorkh
انجمن علمی زبان و ادبیات فارسی دانشگاه زنجان
🆔: @literature_znu
با دیدن تصاویر جراحتِ پیکرِ نورانیِ حسینیه اعظم زنجان به یاد کلام سیدحسن حسینی افتادم که بر صاحب حسینه گفته بود:
کس چون تو طریق پاکبازی نگرفت
با زخم نشان سرفرازی نگرفت
زین پیش دلاورا کس اینگونه شگرف
حیثیت مرگ را به بازی نگرفت
زخمی که نه بر دیوار و کاشی، بلکه بر خاطرهها، بر ایمان نسلها، بر تاریخ گریه و عزاداری این سرزمین.
این خانهی دیرسالِ عشق و سوگ، قرنهاست که با اشک دلدادگان برافراشته مانده و هر آجرش با نذر دلهایی پاک، استوار شده است. چه بسیار عاشقانی که در یومالعباس زنجان موج ایمان را در کوچهها روان کردهاند؛ روزی که نه تنها زنجان، که همه ایران به تماشای شکوه شور و شعور حسینی این مردم سرافراز میایستد.
امروز به قول سیدحسن حسینی نشان سر فرازی گرفت.
از همان روز که به لطف پروردگار، و عنایت حضرت سیدالشهداء در سالها پیش توفیق کتابت کتیبههای گنبد و گلدستههای این آستانه نورانی را یافتم، دل به این خانه معطر به نام حسین(ع) بستم و ارتباطی از جنس ارادت و عاطفه با آن پیدا کردم. این پیوند، این مهر دیرپا، امروز زخمی همرنگ جراحت حسینیه بر جانم نشاند؛ زخمی که با بغض هزاران دل در سراسر این سرزمین همنواست.
امروز اگر غم شهادت سلاله پاک حضرت اباعبدالله الحسین، آن رهبر حکیم و سترگ و شهیدمان، سرداران رشیدش و مردان و زنان و کودکان بیگناه سرزمینمان بر سینهمان سنگینی میکند، اشکهایمان را به همان دریای بیکران میسپاریم که فرمودهاند:
«إن کُنتَ باکِیاً علی شیءٍ فابکِ للحسین»
ملتی که با عاشورا قد کشیده،
با اشک راه میرود،
اما هرگز زانو نمیزند.
جهان بداند:
ملتِ تربیتشده در مکتب کربلا،
ملتی که زانوانش از اشک خیس است اما از هیبت خم نشده،
ملتی که در اوج اندوه، رجز میخواند،
چنین ملتی را هیچ طوفانی نمیلرزاند.
اگر خانه خانه این خاک سربلند زخمی شود، دیوارهایش دوباره برمیخیزند؛
اگر دلها بشکنند، از تکهتکهشان کوه میجوشد.
اشکباریم،
اما اشکی که ریشهاش نور است،
و ثمرش استقامت.
و بدانید
ایستادن برای این ملت یک انتخاب نیست؛ یک سرنوشت است.
نام حسین، بیرق برافراشتهایست که پیشاپیش همه بادها میایستد؛
و حسینیه ایران،
هرچند زخمی،
اما چون صخرهای در برابر تندر
ایستاده و گلوی متجاوز را با قدرت میفشارد
استوارتر، بلندتر، و درخشانتر از پیش.
باذن الله و بر پیمانِ استوارِ الهی و وعدهٔ صادقش که مایهٔ امید مؤمنان است.
✍️ یادداشتی از مجید جدیدی
✍فراخوان یادداشت ها و رونوشت ها از جنگ
✍کانون نویسندگان سازمان دانشجویان جهاد دانشگاهی زنجان
@znuclop
«روزِ خاموش »
خیابانها آرامتر از همیشه. نه خبری از شلیک، نه انفجار. فقط یک "حسِ سنگین" در هوا.
مردم در صفِ نانوایی، انگار منتظرِ اعلامِ یک خبرِ مهماند. هر کسی گوشیاش را چک میکند، اما نه برای شبکههای اجتماعی، بلکه برای کانالهای خبریِ امن.
"جنگِ خاکستری" اسمش همین است: وقتی اضطراب، جایگزینِ آدرنالین میشود.
وقتی خبرِ "اختلالِ سایبری" مهمتر از بمبگذاری است.
هنوز طعمِ آشِ نذری، حسِ آشنایِ سفرههای رمضان را زنده نگه داشته.
اما در پسزمینه، صدایِ "نگرانی" بلندتر از هر بلندگویی شنیده میشود.
همه میدانند جنگ، شکل عوض کرده؛ از خاکریز به صفحه نمایش، از گلوله به داده.
ولی در دلِ این "روزِ خاموش"، امید به "پیروزی" مثلِ همان شعلهی کوچکِ اجاق، روشن مانده.
✍یادداشتی از رویا عطارزاده از دانشگاه زنجان
✍فراخوان یادداشت ها و رونوشت ها از جنگ
✍کانون نویسندگان سازمان دانشجویان جهاد دانشگاهی زنجان
@znuclop
«از دست دادن؛ مقدمهی والفجرها»
تا چشم میبندم، روی رملهای داغ کانال کمیل هستم؛ سر بر خاک گذاشتهام و نجوای آرام رملها در گوشم میپیچد:
«سلام ما را به امام برسانید و بگویید همانطور که فرموده بودید، حسینیوار مقاومت کردیم و ماندیم و تا آخر جنگیدیم.»
این جمله را یکی از رزمندگان گردان کمیل، در گودال قتلگاه و با لب های تشنه، درحالی که همرزمانش یکییکی تیر خلاص میخوردند، پشت بیسیم به محمد ابراهیم همت گفته بود.
گویی انسان، به تدریج، رنگِ معشوق به خود میگیرد و در اینجا، عشق به حسین(ع)، این مردانِ آسمانی را از گودالِ مرگ تا اوجِ معراج کشید.
آری! اینجا خاکی است که با والفجر مقدماتی شکافت و درِ آسمان را باز کرد. همینجا بود که ابراهیم هادیها، ثابتنیاها و بنکدارها، ستاره شدند و به سینهی آسمان نشستند؛ ستارههایی که هنوز هم، شبهای ما را روشن میکنند.
اگرچه در این خاک ها، بزرگان بسیاری را از دست دادیم و در ظاهر، شکست سهم ما شد؛ اما مگر هر فجر بزرگی، با شبِ از دست دادن آغاز نمیشود؟ همان خاکستر داغ دیروز بود که آتش فجرهای بعد را روشن کرد.
وقتی روایتگر میگوید «شما آخرین زائران امسال هستید و بعد از شما کانال بسته میشود»، قلبم مکث میکند. آخرین زائر…
چشم برهم میزنم و در میدان انقلاب، قطرهای میشوم میان رودی بیپایان!
یک ماه است که فریاد هیهات من الذله این مردم "مبعوث شده" از خیابانها قطع نمیشود.
آن روزها که بیابان به بیابان و یادمان به یادمان، در جستجویِ نوری بودیم که راه را نشان دهد، چه کسی میدانست که چند روزِ دیگر، تمامِ این میهنِ عزیز، غرق در نور خواهد شد و همهیِ ما «راهیانِ نور»؟
به یاد میآورم؛ رد پای خاک های مقدس شلمچه، فکه و اروند، هنوز بر چفیه ام است و حالا در تهران و میناب و اصفهان و تبریز...
دل من نیز در همه جای ایران جا مانده است.
دل من همراه با خاک و خاکیان اینجا است!
میدانم...
که «از دست دادن» همیشه پایان نیست.
گاهی مقدمه است؛ مقدمهی یک برخاستن، یک روشنشدن، یک یا الله بلند و طلوع یک "والفجر" دیگر.
✍یادداشتی از فاطمه نیکبخش دبیر کانون شعر مهتاب سازمان دانشجویان جهاد دانشگاهی زنجان
✍فراخوان یادداشت ها و رونوشت ها از جنگ
✍کانون نویسندگان سازمان دانشجویان جهاد دانشگاهی زنجان
@znuclop
صبح زود ۱۱ فروردین ماه که از خواب بخاطر صدای شدید انفجار بیدار شدم ، هی توی کانال ها میگشتم که ببینم خدایا کجا رو زدن که صدای به این بزرگی داشته
بعد از مدتی دیدم که حسینیه رو زدن
وای خدای من ، تمام خاطرات م از جلوی چشمام رد شد
از دخیل بستن های خانواده م و نذر کردن شفا پیدا کردن بیماری م در بچگی م ( خداروشکر که شفا یافتم ) ، شرکت هر ساله در دسته عزاداری ش در یوم العباس ، خرید گوسفتد قربانی و رفتن به سالن اجتماعات ش و رفتن به کتابخونه فوق العاده ش و غرق شدن در قفسه هاش
عکس های حادثه رو دیدم دلم لرزید
توی گردهمایی ۱۲ فروردین رفتم و از نزدیک دیدمش و بغض م رو نتونستم تحمل کنم و اشک هام سراریز شد
ولی این مکان برای ما زنجانی ها مقدس ترین جا بود که ...
توی دلم اون بیت آهنگ حسبی الله محسن چاووشی که یادم افتاد
صبر چگونه میکنی بر این همه جفا علی
یاد بده به ما علی
ولی اینو میدونم این تخریب نه که یاد امام حسین رو از ما دور نمیکنه بلکه قوی تر میکنه و تا آخر عمر م این حادثه یادم میمونه
✍ یادداشتی از امیر حسین تاران دبیر کانون هنرهای تجسمی سازمان دانشجویان جهاد دانشگاهی زنجان
✍فراخوان یادداشت ها و رونوشت ها از جنگ
✍ کانون نویسندگان سازمان دانشجویان جهاد دانشگاهی زنجان
@znuclop
بازه ی زمانی ششم مهر ماه ۱۴۰۳ تا نهم اسفند ماه ۱۴۰۴، گرچه کمتر از یک سال و نیم را در بر میگیرد، اما ایام سپری شده برای "محور مقاومت" غمانگیز ترین روز ها بوده است. ملت مبارز، رهبران عزیزتر از جان خود را از دست داده است؛ اما برخلاف آرزوهای شیاطین زمانه، نه تنها کوچکترین خللی در مسیر پرفروغ جبهه حق ایجاد نشده، بلکه شاهد هماهنگترین و عظیمترین حملات محور مقاومت بر پیکرهی گرفتار در باتلاقِ "شیطان بزرگ" بودهایم که بیوقفه ادامه دارد.
این انسجام شگرف در تشکیلات و بنیاد جمهوری اسلامی ایران و حزبالله لبنان، میراث خون پاک شهدایی است که در راه دفاع از ملت و دین خدا تقدیم شدهاند. بازگشت قدرتمندانه حزبالله پس از ترور شهید سید حسن نصرالله به همراه فرماندهان نظامیاش، و فشارهای شبانهروزی برای خلع سلاح آن، معادلات جنگ را دگرگون ساخته و بار دیگر این نوید را داده است که تشکیلات محور مقاومت، علیرغم تأثیرپذیری بسیار از افراد، وابسته به اشخاص نیست.
اکنون قریب به یک ماه از زمزمه شعارهای "نه غزه نه لبنان، جانم فدای ایران" یا "ما آریایی هستیم ، عرب نمیپرستیم " میگذرد؛ شعارهایی که در خیابانها و دانشگاهها طنینانداز شد. ما در میانهی نبردی هستیم که در آن، برخی فارسیزبانانِ به ظاهر ایرانی، شادمانی از تجاوز دشمن را در دل میپرورانند و از اربابان آمریکایی-صهیونیستی خود سپاسگزاری میکنند. در سوی دیگر، غیورمردان حزبالله، در کنار شیرمردان یمنی، شانه به شانه نیروهای مسلح جمهوری اسلامی ایران، در حال انتقام سخت شهادت "امام" خود و نزدیک شدن به تحقق وعده حق الهی هستند.
هیچ تبیینی به اندازه این دو جنگ اخیر، نمیتوانست بطلان شعارهای مذکور را که حاصل سالها سرمایهگذاری رسانههایی چون اینترنشنال و امثالهم بود، اثبات کند؛ البته که هزینهی این اثبات، بسیار سنگین بود. فارسیزبان بودن، تضمینی بر ایستادن در جبهه حق نیست. همانگونه که شاهد بودیم، اعراب و مسیحیانی که در قلب نیویورک توانستند جبهه حق را تشخیص دهند، و در مقابل، فارسیزبانانی که با دستبوسی بازیگران جزیره اپستین، باطل را حق پنداشتند.
تا زمانی که تجاوز به خاک، دستاندازی به آن، و ظلم وجود دارد، مقاومت زنده است و ادامه خواهد یافت. ملتی که حقوق خود را درست بشناسد، ذرهای از حق مسلم خود در مقابل تجاوز را از دست نخواهد داد.
✍یادداشتی از کسری عطایی از زنجان دانشجوی دانشگاه علم و صنعت ایران
✍فراخوان یادداشت ها و رونوشت ها از جنگ
✍کانون نویسندگان سازمان دانشجویان جهاد دانشگاهی زنجان
@znuclop
پویش بداهه نویسی
با عنوان « جان من ایران »
ای کوه صلابت ! همه ی جان من ایران !
ای کشور زیبای من ! ایرانِ من ایران !
ای رزم تو کافر کُش و ای عزم تو چون کوه
ایمان من ایمان من ایمان من ایران...
محبوب من ای ماه فلک دور تو گردان
ای روشنی برکهی چشمان من ایران
تکثیر شد این عشق میانِ همه مردم
ای کشورِ مردانِ دلیرانِ من، ایران
مردان نبردیم و به سربند نوشتیم
تقدیم تو بادا سر و سامان من ایران
آتش زده ای خانه ی هر دیو صفت را
با شوکتت ای رستم دستان من ایران
دل سوخته ام از غم تو دیرزمانیست
الماس پر از زخم پریشان من ایران
هنگام نبرد است، بیا مثل همیشه
با مهر خودت باش نگهبان من ایران
از خون تو شد دشت وطن لاله سراسر
ای خطه ی شیران دلیران من ایران
از شهد تو شیرین شده کامِ دل عشّاق
ای قند و عسل، لعبت و سوهان من ایران
چشمان تو شد علت باران شبانه
دستان تو شد خانه ی ویران من ایران
ای شانه ی امنِ تو پناهِ دل تنها
آباد بمان شاد بمان جانِ من ایران
این خاک زرت بحر شهیدان حسینی ست
ای دار و ندار و همه ایمان من ایران
ای باغ پر از لاله پر از پیچک زخمی
ای جنگل شیران و دلیران من ایران
بر خاک دلم باغ و بهاری همه ایران
جانم به فدایت وطنم، جانِ من ایران
ای نام بلندت همه جا وِرد زبانم:
ایران من ایران من ایران من ایران
روی کَفَنم موقع مرگم بنویسید
من زاده ی ایرانم و پایانِ من ایران...
آیینه هم از هیبت عشاق تو ترسید
چون خاک تو شد سرمه ی چشمان من ایران
خاک تو مقدس ، دل شیدای تو دریاست
نام تو عجین است به قرآن من ایران
زخمی نشو زانو مزن ای کوه صلابت
برنده چوشمشیر بمان جان من ایران
شیران همه پرورده ی دامان تو هستند
ای مادر صد رستمِ دستانِ من ایران
صد شکر که در بین هزاران رگ و ریشه
آمیخته شد خون تو با جان من ایران
یازدئم ئورگیمده آدئوی من گؤزل ئولکه
باغرئمدا قالانسان بودی اذعان من ایران
شرکت کنندگان :
رضا اسمخانی
ناصر دوستی
نرگس شمس
ناصر اسماعیلی
داود قره جلو
نازنین شیدا ندرلو
غزل غلامی
سمیرا قلیپور
عارف تیموری
نوا مصطفوی
اکبر باقری
عزیزه رضایی
فریبا بابایی
رباب طوماری
سید قدرت الله رفیعی
رضا کریمی
رضا بیات
ابراهیم موسوی
فریبا خانبابایی
محمد امین یاوری
احسان معبودی
#چهارشنبه_های_شعر
#ایران_جان
#وطن
@znuclop
همسرم اینجا نبود بخاطر کارش رفته بود جنوب و من و دخترم در زنجان تنها بودیم.زورم به هیچ چیزی نمیرسید .حوصله ی هیچ چیزی را نداشتم.شنیدن خبر شهادت رهبر و فرماندهان ایران عزیزمان،من را پاک دیوانه کرده بود.دیوانه که میگویم از آن دیوانه های عصبی و کم طاقت که دوست داشتم تنهایی بلند شوم و بروم این ترامپ و نتانیاهو را خفه کنم.اما کاری از دستم بر نمی آمد .اخبار تلویزیون و گوشی همراهم را دنبال میکردم و از سر بغض و دلتنگی عکسهای رهبر عزیزم را بوسه باران میکردم.شبها به مسجد پناه میبردم.گاهی قرآن میخواندم برای شادی روح امامم و گاهی در کارهای مسجد کمک میکردم.دخترم هم با بچههای هم سن و سال خودش شعر و سوره های قرآن میخواند و با گرفتن برچسب کوچکی به عنوان جایزه از خوشحالی سر از پا نمیشناخت.وقتی او را غرق در امید و شادی میدیدم با خود میگفتم کاش منم در دوران کودکی میماندم و این غم جانکاه را هیچ وقت احساس نمیکردم.رفته بودم دانشگاه که بگویم حتما اسم مرا در لیست دیدار با حضرت آقا بنویسند و اگه لیاقت داشتم بروم حضورشان شعرخوانی کنم،حرف توی دهانم ماند آقای علی اکبری مسئول امور فرهنگی دانشگاه پیام نور زنجان تلفنی متوجه شدند تهران را بمباران کردند.اب دهانم خشک شد و پاهایم سست.فردایش هم خبر شهادت آقا را اعلام کردند. برایم بسیار سخت بود.کاری از دستم بر نمی آمد فقط با شعارهای مرگ بر آمریکا و اسرائیل دلم را خنک میکردم. آخر شب که میشد صدایم بدجوری میگرفت و لیوان آب داغ را سر میکشیدم تا کمی صدایم باز شود.چند مدتی که گذشت وقتی آقا مجتبی به عنوان رهبر انقلاب انتخاب شد و شعار دست خدا عیان شد خامنه ای جوان شد را با گوشت و تنم حس کردم،تمام آن غم ها اندوه ها و تنهایی ها رخت بربست.دوباره امید در وجودم جوانه زد.میدانها و خیابانها پر بود از آدمهای انقلابی که در یک دستشان پرچم ایران بود و با یک دست مشت شده ی دیگر مرگ بر آمریکا سر میدادند.بعضی موکبها چای و نبات احسان میکردند و با لقمه ای کوچک از مردم روزه دار پذیرایی میکردند. پا به هر خیابان و میدان که می گذاشتی مداحیهای حماسی «بزن که خوب میزنی » آقای مهدی رسولی غوغا میکرد.هرکسی با هر توان خود میخواست خدمتی کند.یکی زباله ها را جمع میکرد.یکی پای بساط چای بود دیگری با تشویق کودکان برای نقاشی کشیدن از پرچم ایران و موشک میخواست دِین خود را به اسلام و وطنش ادا کند.اینجا زنجان ۱۵ فروردین ماه سال۱۴۰۵ است و ۳۶ روز از جنگ رمضان گذشته و ادامه دارد هنوز دفاع از وطن و آرمانهایمان در جریان است .هنوز مردم خسته نشدند و این خیزش عظیم، تا نابودی صهیون ادامه خواهد داشت.
✍یادداشتی از زهره رزاقی دانشجوی ادبیات فارسی دانشگاه پیام نور زنجان
✍فراخوان یادداشت ها و رونوشت ها از جنگ
✍کانون نویسندگان سازمان دانشجویان جهاد دانشگاهی زنجان
@znuclop