در سینه اگر چه ابر ماتم داریم
سرباز وطن شدیم و شب بیداریم
ما غرّش جاودانه ی سجّیلیم
از روی زمین به آسمان میباریم
🎓شعر ارسالی محمد نصیری
از دانشگاه زنجان
✅فراخوان سطرهای معطر
کانون نویسندگان سازمان دانشجویان جهاد دانشگاهی زنجان
@znuclop
سال ۱۴۰۴
سالی که باعث شد دیگر به زندگی عادی باز نگردم
سالی که خیلی سخت گذشت
خونین گذشت،دردناکگذشت
گاه ازپنجره اتاقم به منظره روبه رو خیرهمیشوم در حالی که صفحه ۸۴ کتاب محبوبم را نسیمملایمی به این سو و ان سو میکشاند و من بدون اینکه بدانم در اطرافم چهمیگذرد غرق در افکارات خود به این میپندارم،که به راستی امسال چرا چنین شد؟
چه انسان هایی که در اغاز سال نو۱۴۰۴
عزیزان خودرا در آغوش گرفتند به امید اینکه امسال، سال نیکویی برایشان باشد
آیا واقعا سال نیکویی بود برایشان؟
آیا واقعا به آرزوی خود رسیدند؟
سوال های بسیاری در سرم مرا به مرز جنون میکشاند و نگرانی مرا نسبت به آینده مبهم و خاکستری ام بیشتر و بیشتر میکند!
اینکسوالی که ذهن مرا آشفته کرده برایتان بازگو خاهم کرد
سوال من اینست:ایا بعد از تمام این اتفاقات شوم، باز هم به زندگی سابق خود بازخواهم گشت؟
باز میتوانم مثل گذشته لبخند واقعی بر لب داشته باشم؟
میتوانم با پای برهنه در جوی آب قدمبگذارم و از آب سردی که پاهای مرا نوازش میکند لذت ببرم؟
آیا میتوانموقتی نم نم باران بر گونه هایم نشست ،لبخندی از ته قلبم به روی آسمان زیبا بپاشم؟
اما افکارم همیشه آنقدر زیبا نیستند و گاهی به این میاندیشم که آیا روزی میرسد که آنقدر انسان بی وجدانی شده باشم که یادم برود چه بر سرمان آمد؟
چه بر سره وطنم ایران که هر مشت خاکش را میپرستم آمد؟
آیا یادممیرود که خون چه کسانی در رگ هایوطنم جاری شده؟
هرگز!هرگز نمیبخشم کسانی راکه برای منفعت خود مردمام مارا بی رحمانه خاموش کردند
کودکان مارا بی رحمانه در خانه علم و ادب خاموش کردند
اینک که دقیق تر نگاه میکنم،میبینم کهما سربازی بیش نیستیم در بازیه شطرنج زندگی!و همه ما برای شاهانو وزیران جان فداییم تا آنان پیروز شوند.
به راستی که این جان من ،برای هیچکس ارزشمند نبوده است
به نظر من جنون ،بهترین راه برای زنده ماندن در این بازی شطرنج است.
اینککتابم را میبندم و از افکار خود بیرون میایم و با لبخند مصنوعی به پیشنواز سال جدید میروم.
✍متن ارسالی از رومینا حسنی از دانشگاه پیام نور زنجان
✍فراخوان سطرهای معطر
کانون نویسندگان سازمان دانشجویان جهاد دانشگاهی زنجان
@znuclop
ای آرش زمانه، به پای کمان بایست
ای دشمنت نشانه و خود بی نشان، بایست
در بین بیدهای سرافکنده و خموش
«ای گل، چو سرو باش و به پای خزان بایست»
✍شعر ارسالی از سپهر ادیب از دانشگاه علوم پزشکی زنجان
✍فراخوان دوبیت نویسی
کانون ادبی مهتاب سازمان دانشجویان جهاد دانشگاهی زنجان
@znuclop
🎓تصاویر ارسالی از ثمین عباسی رشته علوم تربیتی دانشگاه زنجان
🎓فراخوان عکاسی خیابانی قاب های همدلی
کانون عکس سازمان دانشجویان جهاد دانشگاهی زنجان
@znuclop
دختر میناب.mp3
زمان:
حجم:
8.7M
🎤دختر میناب
✅پادکست ارسالی از مائده قدیانی از تهران
🎓فراخوان پادکست «قطعات صوتی» صدای ایران
کانون سخنوران سازمان دانشجویان جهاد دانشگاهی زنجان
@znuclop
دوازده قاب.mp3
زمان:
حجم:
8.7M
🎤دوازده قاب
✅پادکست ارسالی از مائده قدیانی از تهران
🎓فراخوان پادکست «قطعات صوتی» صدای ایران
کانون سخنوران سازمان دانشجویان جهاد دانشگاهی زنجان
@znuclop
«ای گل چو سرو باش و به پای خزان بایست»
محکم تر از درخت شو تا پای جان بایست
جان سختی تو پشت تبر را شکسته است
ای میهن قشنگ من ! «ایران جان» بایست
✍ دوبیت ارسالی از نازنین شیدا ندرلو
از دانشگاه زنجان
✅فراخوان مسابقه ی پویش دو بیتنویسی
کانون ادبی مهتاب سازمان دانشجویان جهاد دانشگاهی زنجان
@znuclop
دلتنگی فضای مدرسه....
این روزها وقتی به کلاس درس فکر میکنم، تصویر نیمکتهایی در ذهنم زنده میشود که همیشه پر از شور، خنده و صدای شما بود.
حالا اما در خیال، همان کلاس را میبینم که ساکت و غمگین مانده است؛ نور از پنجرهها میتابد، تخته روبهروست، صندلیها منظماند... اما جای لبخندها و گفتگوهای کودکانه خالی است.
دلم برای دستهایی که بالا میرفت، برای پرسشهای ساده و پاسخهای پرشور، تنگ شده است.
برای همان شلوغیهای دوستداشتنی که کلاس را زنده میکرد و برای لحظههایی که با هم میخندیدیم، یاد میگرفتیم و امید میساختیم.
این روزها بهخاطر جنگ، کلاسهای درس خاموش ماندهاند؛ اما ذهن و دل یک معلم، هیچوقت از شاگردانش جدا نیست.
من هر روز در خیال، صدای شما را میشنوم؛ هر روز تخته را نگاه میکنم و میگویم: «ای کاش امروز هم کلاس پر بود…»
کاش به زودی زود آن روز برسد که دوباره صداها برگردند،
کودکان بخندند،
و کلاسها دوباره نفس بکشند...
✍دلنوشتهای از قلبِ همیشه منتظرِ یک مُــ؏َــلِّــمْ، امیرمحمد حسنوند از لرستان خرم آباد
✍فراخوان سطرهای معطر
کانون نویسندگان سازمان دانشجویان جهاد دانشگاهی زنجان
@znuclop
با اینکه باغ داغِ چمن دید و بس گریست
با اینکه خنده بر لب خاموش غنچه نیست
آید دوباره تازه بهاران غمین مباش
''ای گل چو سرو باش و به پای خزان بایست''
.....................................................
زردی،فسردگی، دل غمگین و پاره چیست؟
این گردباد و تندی دوران همیشه نیست
رفت از سرت اگر پر پرواز بلبلان
''ای گل چو سرو باش و به پای خزان بایست''
✍دوبیت های ارسالی از امیرابوالفضل عباسیان از تبریز
✍فراخوان دوبیت نویسی با مصرع«ای گل چو سرو باش و به پای خزان بایست »
کانون ادبی مهتاب سازمان دانشجویان جهاد دانشگاهی زنجان
@znuclop
«دانش آموزانِ شهیدِ مدرسهی میناب»
دانش آموزانِ میناب، همچون جواهرهای درفشانی بودند که از برقِ زَرِشان، چشم دشمن، کور شد؛ کور شد و ندید پاکیِ ناب را، کَر شد و نشنید نجوای تب و تاب را؛ عطرشان عطرِ مُشک، به خیالِ دشمنان، آب از گُل گیرند و کُنَندَش خُشک؛ غافل از آن که غنچههای سرزمینم ریشه در خاک دارند نه در آب.
ای گل های پَرپَر شدهی ماندگار! دشمن گر بتواند برگ از تَنِتان چینَد، زین پس نتواند با دلی آسوده، به تماشای جهان بِنْشینَد.
ما همه سربازیم و امین، امانتداری کنیم زین سرزمین. تَنِتان شَکیل است و روحتان جمیل.
وین گونه که عطرِ مُشکِتان پابرجاست، هرقدر بمب اندازند بر سرتان دشمنان، شود یادتان هر روز در سَرِمان اَفشان.
جسمتان گرچه زیر خاک باشد، روحتان بر فرازِ آسمان است و در حیاتمان باقیست؛ شما گل های آسمانی، فراموش نخواهید شد. چشمهی عواطفتان در دلمان جاریست...
✍متن ارسالی از یلدا رضوانی از دانشگاه زنجان
✍فراخوان سطرهای معطر
کانون نویسندگان سازمان دانشجویان جهاد دانشگاهی زنجان
@znuclop