دختر میناب.mp3
زمان:
حجم:
8.7M
🎤دختر میناب
✅پادکست ارسالی از مائده قدیانی از تهران
🎓فراخوان پادکست «قطعات صوتی» صدای ایران
کانون سخنوران سازمان دانشجویان جهاد دانشگاهی زنجان
@znuclop
دوازده قاب.mp3
زمان:
حجم:
8.7M
🎤دوازده قاب
✅پادکست ارسالی از مائده قدیانی از تهران
🎓فراخوان پادکست «قطعات صوتی» صدای ایران
کانون سخنوران سازمان دانشجویان جهاد دانشگاهی زنجان
@znuclop
«ای گل چو سرو باش و به پای خزان بایست»
محکم تر از درخت شو تا پای جان بایست
جان سختی تو پشت تبر را شکسته است
ای میهن قشنگ من ! «ایران جان» بایست
✍ دوبیت ارسالی از نازنین شیدا ندرلو
از دانشگاه زنجان
✅فراخوان مسابقه ی پویش دو بیتنویسی
کانون ادبی مهتاب سازمان دانشجویان جهاد دانشگاهی زنجان
@znuclop
دلتنگی فضای مدرسه....
این روزها وقتی به کلاس درس فکر میکنم، تصویر نیمکتهایی در ذهنم زنده میشود که همیشه پر از شور، خنده و صدای شما بود.
حالا اما در خیال، همان کلاس را میبینم که ساکت و غمگین مانده است؛ نور از پنجرهها میتابد، تخته روبهروست، صندلیها منظماند... اما جای لبخندها و گفتگوهای کودکانه خالی است.
دلم برای دستهایی که بالا میرفت، برای پرسشهای ساده و پاسخهای پرشور، تنگ شده است.
برای همان شلوغیهای دوستداشتنی که کلاس را زنده میکرد و برای لحظههایی که با هم میخندیدیم، یاد میگرفتیم و امید میساختیم.
این روزها بهخاطر جنگ، کلاسهای درس خاموش ماندهاند؛ اما ذهن و دل یک معلم، هیچوقت از شاگردانش جدا نیست.
من هر روز در خیال، صدای شما را میشنوم؛ هر روز تخته را نگاه میکنم و میگویم: «ای کاش امروز هم کلاس پر بود…»
کاش به زودی زود آن روز برسد که دوباره صداها برگردند،
کودکان بخندند،
و کلاسها دوباره نفس بکشند...
✍دلنوشتهای از قلبِ همیشه منتظرِ یک مُــ؏َــلِّــمْ، امیرمحمد حسنوند از لرستان خرم آباد
✍فراخوان سطرهای معطر
کانون نویسندگان سازمان دانشجویان جهاد دانشگاهی زنجان
@znuclop
با اینکه باغ داغِ چمن دید و بس گریست
با اینکه خنده بر لب خاموش غنچه نیست
آید دوباره تازه بهاران غمین مباش
''ای گل چو سرو باش و به پای خزان بایست''
.....................................................
زردی،فسردگی، دل غمگین و پاره چیست؟
این گردباد و تندی دوران همیشه نیست
رفت از سرت اگر پر پرواز بلبلان
''ای گل چو سرو باش و به پای خزان بایست''
✍دوبیت های ارسالی از امیرابوالفضل عباسیان از تبریز
✍فراخوان دوبیت نویسی با مصرع«ای گل چو سرو باش و به پای خزان بایست »
کانون ادبی مهتاب سازمان دانشجویان جهاد دانشگاهی زنجان
@znuclop
«دانش آموزانِ شهیدِ مدرسهی میناب»
دانش آموزانِ میناب، همچون جواهرهای درفشانی بودند که از برقِ زَرِشان، چشم دشمن، کور شد؛ کور شد و ندید پاکیِ ناب را، کَر شد و نشنید نجوای تب و تاب را؛ عطرشان عطرِ مُشک، به خیالِ دشمنان، آب از گُل گیرند و کُنَندَش خُشک؛ غافل از آن که غنچههای سرزمینم ریشه در خاک دارند نه در آب.
ای گل های پَرپَر شدهی ماندگار! دشمن گر بتواند برگ از تَنِتان چینَد، زین پس نتواند با دلی آسوده، به تماشای جهان بِنْشینَد.
ما همه سربازیم و امین، امانتداری کنیم زین سرزمین. تَنِتان شَکیل است و روحتان جمیل.
وین گونه که عطرِ مُشکِتان پابرجاست، هرقدر بمب اندازند بر سرتان دشمنان، شود یادتان هر روز در سَرِمان اَفشان.
جسمتان گرچه زیر خاک باشد، روحتان بر فرازِ آسمان است و در حیاتمان باقیست؛ شما گل های آسمانی، فراموش نخواهید شد. چشمهی عواطفتان در دلمان جاریست...
✍متن ارسالی از یلدا رضوانی از دانشگاه زنجان
✍فراخوان سطرهای معطر
کانون نویسندگان سازمان دانشجویان جهاد دانشگاهی زنجان
@znuclop
برای؛ خاک، برای؛ شرف، برای؛ وطن...
برای؛ خون شهیدی که ریخت پای وطن.
برای؛ «گریهی هرروز مادران شهید»
برای؛ «حسرت بابا»ی بچههای وطن
برای؛ «فرّخی¬وعشقی¬ونسیم شمال»
برای رد شدن از خویش در اِزای وطن
برای؛ هرکه وطن را رها نکرد و نرفت
که گردوخاک نگیرد پر قبای وطن
برای؛ جملهی «حبُّ¬الوَطَن مِنَ¬الایمان»
چه بیشازاین بنویسیم در ثنای وطن؟
برای این که بدانیم اوج خوشبختیست
که میشود ریههامان پر از هوای وطن
برای شاهرگ زیر تیغ رفتهی ما
اگر که خون بشود ضامن بقای وطن
برای این¬که؛ اگر خسته شد، زمین نخورد
که شانههای منوما شود عصای وطن
برای اینکه؛ اگر تنبهتن کفن بشویم
مباد بر تن ما جامهی عزای وطن...
✍اثر ارسالی از مجتبی خرسندی از دانشگاه قم
✍فراخوان سطرهای معطر
کانون نویسندگان سازمان دانشجویان جهاد دانشگاهی زنجان
@znuclop
به نام خدای مهربون بچه¬ها
«هدیه¬ها»
♦ چهارشنبه – 06/12/1404
شور و اشتیاقی وصف¬نشدنی داشت. قرار بود فردا کارنامه¬ نوبت¬اول را بگیرند. مطمئن بود که نمراتش همه عالی شده است. بابا باید به¬حرفش عمل کند و هدیه¬ای را که قول داده بود، برایش بخرد. صبح¬زود، قبل از این¬که بابا به سرکار برود، دخترک از خواب بیدار شد و با صدای نازک و کشیده¬ای سلام کرد؛
- بابا! امروز کارنامه¬رو می¬گیرما، قولت که یادت نرفته؟
بابا که مشغول خشک کردن صورتش بود، لبخندی زد؛
- مرده و قولش نفس بابا! نگران نباش.
دخترک صبحانه را خورده، نخورده رفت و لباس فرم مدرسه را پوشید. همان¬طور که منتظر آماده¬شدن مامان بود و دل در دلش نمانده بود، ابری بالای سرش باز شد؛
-گوشواره...؟ تبلت...؟ عروسک...؟ کیف...؟ مانتو...؟ یا...؟
آن¬قدر مشغول ردیف¬کردن هدیه¬های موردنظرش بود، که اصلاً متوجه رسیدن¬شان به¬مدرسه نشد. معاون داشت سر صف نکاتی را به بچه¬ها گوشزد می¬کرد. بعد هم دانش¬آموزان صف¬به¬صف به سمت کلاس¬ها راه افتادند. لیست هدیه¬ها همچنان در حال افزایش بود؛
- چراغ مطالعه...؟ میز تحریر...؟ دوچرخه...؟
در همین فاصله، مادر به سمت اتاق خانم معاون رفت. بعد از سلام و احوال¬پرسی، کارنامه¬ی دخترش را گرفت. نگاه کلی به¬نمرات با چاشنی تعریف¬های معاون و یکی¬دونفر از معلم¬ها باعث شد که حسابی به دخترش افتخار کند. مادر با لبخند و غرور، از مدرسه بیرون آمد و با همسرش تماس گرفت؛
- سلام عزیزم، خدا قوت. خوبی؟ ببین به نظرم باید بهترین هدیه رو بگیری! نمره¬ها یکی از یکی عالی¬تره ماشاءالله.
بعد هم شروع به خواندن بعضی از نمرات کارنامه کرد. پدر که غرق در لبخندی محبت¬آمیز شده بود، به خود بالید؛
- چشم، چشم! حتما دست پر میام خونه! قربون هدیه¬ی خودم برم.
هدیه تمام روز نفهمید که زمان چطور گذشت. انگار که فقط منتظر نشسته بود تا زنگ آخر به صدا دربیاید. بلاخره این اتفاق افتاد و زنگ به صدا درآمد. بچه¬ها با سروصدای زیاد به¬سمت خانه روانه شدند. دربین راه بازگشت، استرس میهمان دل تک¬تک بچه¬ها بود. همه با دلهره راهی بودند تا نتیجه¬ی تلاش¬های نوبت اول را ببینند.
مهدیس و حنا که خوشحال و لی¬لی¬کنان به¬سمت خانه درحرکت بودند، متوجه شدند که هدیه حسابی درفکر فرو رفته است. به سمتش آمدند؛
- چیه هدیه خانوم؟ خیلی توی فکری. نکنه نگرانی که شاگرد سوم شده باشی؟
هدیه انگار که دست خیسش را ناگهان به سیم لخت برق زده باشد، به خودش آمد؛
- نه عزیزم! من مطمئنم که نفر اولم. فکرم جای دیگه¬ست!
+ مثلاً کجاها؟
- به¬زودی خودتون می¬فهمید!
زنگ خانه را زد. مادر در را باز کرد؛
- سلام مامان! کارنامه رو گرفتی؟
+ سلام هدیه¬ی من. بله گرفتم. ممنون که باعث افتخار مایی! همه¬ی نمره¬هات عالیه عین خودت.
♦ پنج¬شنبه – 07/12/1404
آن¬قدر عجله کرد، که بابا مجبور شد ماشین را در اولین جای خالی بازار پارک کند. جایی که هرآن ممکن بود جریمه شود و حتی ماشین را به پارکینگ منتقل کنند. اما هیچ¬چیز این دنیا به اندازه¬ی دیدن ذوق دخترش برایش ارزش نداشت. به همین خاطر بود که بدون هیچ نگرانی، دل به دل هدیه داد و راه افتادند. با این که دیشب، تمام قرارمدارها را گذاشته بودند و مشخص بود که هدیه باید چه باشد و از کجا تهیه شود، باز هم دخترک طوری به ویترین مغازه¬ها خیره می¬شد که انگار تازه قرار است انتخاب کند. این ویژگی همه¬ی دختربچه¬هاست!
بلاخره به طلافروشی موردنظر رسیدند. این¬دفعه صاف و مستقیم رفت سر اصل مطلب. دستش را گذاشت روی همان گوشواره¬های قلبی نگین¬دار. گویی مطمئن بود که در این لحظه، هیچ¬چیز را در این دنیا از آن گوشواره¬ها بیشتر دوست ندارد. با اطمینان قلبی، رو به پدر و مادر کرد و با لبخندی رضایت کامل خود را نشان داد.
بعد از خروج از مغازه، مادرش شادی او را تکمیل کرد؛
- سورپرایز...! منم یه هدیه برای هدیه¬ی زندگیم گرفتم. یعنی چی می¬تونه باشه؟ (لبخندزنان)
چشمان هدیه از تعجب گرد شد. کم مانده بود که اشک¬هایش از شوق جاری شود. با تمام وجود مادرش را بغل گرفت و منتظر شنیدن نام هدیه¬ی مادر شد؛
- کوله¬پشتی!
همان کوله¬پشتی صورتی که عکس اسب شاخ¬دار روی آن نقاشی شده بود. مادر می¬دانست که هدیه، آن را بسیار دوست دارد. شب گذشته بعد از خط کشیدن روی اسامی تمامی گزینه¬های مدنظر، رسیده بود به انتخاب آخر بین این دوتا. مرحله¬ای که بسیار به سختی از آن عبور کرده بود و بارها نظرش را تغییر داده بود...
♦ شنبه – 09/12/1404
ساعت: 07:00صبح
- قرآن.
- ریاضی.
- نگارش.
- هدیه¬ها.
بعد از این که کتاب¬های درسی را مثل همیشه مرتب و با انضباط در کوله¬پشتی تازه چید، دوباره به¬سمت آینه رفت و مقنعه¬اش را بالا زد. طوری¬که برق گوشواره¬هایش را -شاید برای هزارمین مرتبه- ببیند. در همان¬حال، با لبخندی به مادرش که زیرچشمی درون آیینه را دید می¬زد، نگاهی انداخت. مادر طبق معمول داشت
زیرلب چیزهایی را زمزمه می¬کرد. حالا یا آیۀ¬الکرسی می¬خواند، یا قربان¬صدقه¬ی دخترش می¬رفت. هیچ¬کس -حتی خود هدیه- خبر نداشت که ده¬سال چشم¬انتظاری برای داشتن فرزند یعنی¬چه!
ساعت: ...؟
به زحمت تمام برنامه¬های محل کارش را هماهنگ کرده بود تا بتواند چندساعت زودتر برود. می¬خواست برود و دخترش را ببیند، تا از ذوق¬کردن¬های او به گوشواره¬های قلبی و کوله¬پشتی صورتی¬اش، ذوق کند. اما ناگهان همه¬چیز آن¬قدر با سرعت تغییر کرد، که او حتی نتواند به¬یاد بیاورد که کِی این تصمیم را گرفته است؟ و چطور خودش را به¬نزدیکی مدرسه رسانده است؟ فقط دید که تا چشمش کار می¬کند، دود است و گردوغبار و ویرانی¬¬ها...
حالا او مانده بود ساعت¬ها خستگی برای یافتن هدیه¬ها¬! در آخر همه را هم پیدا کرده بود؛ هم «هدیه¬های آسمانی» را و هم «هدیه¬های زمینی». اما آن¬چه که هرگز پیدا نشد، هدیه¬ی خودش بود، هدیه¬ی زندگی¬اش...
مانده بود که این¬خبر را چگونه باید به مادر بدهد؟ کاری که اگر از داغ هدیه سخت¬تر نباشد، آسان¬تر هم نیست. هرچه به¬خانه نزدیک¬تر می¬شد، قدم¬هایش را سنگین¬تر برمی¬داشت. غافل از این¬که مادر خود از داغ خبر داشت و حتی تسکینی هم برای دل داغ¬دار پدر، با صدای آسدرضا پیدا کرده بود؛
«برگشتم خونه، ولی بغلم نیست بچم... ، برگشتم خونه، ولی گهواره¬شم ندارم...»
آه
✍داستان کوتاه ارسالی از مرضیه آروان
از بروجرد
✍فراخوان سطرهای معطر
کانون نویسندگان سازمان دانشجویان جهاد دانشگاهی زنجان
@znuclop