[ یک عاشقانهی کوتاه ]
بعد از کلی دردسر با پسر مورد علاقم ازدواج کردم .
همدیگه رو دوست داشتیم .
اول زندگیمون خیلی خوب بود ،
اما کمبود بچه رو حس میکردیم .
میدونستیم بچهدار نمیشیم و نمیخواستیم
بدونیم مشکل از کیه . با خودمون میگفتیم ،
عشقمون واسه یه زندگی رویایی کافیه ،
بچه نمیخوایم . اما خودمونو گول میزدیم .
چون هر دوتامون عاشق بچه بودیم .
تا اینکه یه روز علی گفت : اگه مشکل از من باشه ، چی ؟ گفتم : بخاطر تو از همه چی میگذرم .
خیالش راحت شد ، گفتم : اگه مشکل از من باشه ؟
گفت : به عشق من شک داری ؟
تو رو با هیچی عوض نمیکنم .
نفس راحتی کشیدم که هنوز دوسم داره ، فردا به همراه علی رفتیم آزمایشگاه .
دلم مثل سیر و سرکه میجوشید .
اگه عیب از من بود چی ؟ آزمایش دادیم . گفتن جواب تا یک هفته دیگه حاضره .
یه هفته اندازهی صد سال طول کشید ، اضطراب داشتیم . ولی به هم اطمینان
میدادیم که جواب آزمایش واسمون مهم نیست .
هفته تموم شد . رفتم جوابو بگیرم ، دستام
میلرزید . وارد آزمایشگاه شدم و ..
علی پرسید جوابو گرفتی ؟ که زدم زیر گریه .
فهمید که مشکل از منه .
اما نفهمیدم تغییر چهرش از ناراحتی بود یا از ..
بعدِ اون ، علی روز به روز نسبت به من سردتر و سردتر میشد . تا دیگه از
رفتاراش طاقتم طاق شد ، گفتم : علی ،
چته ؟ چرا اینجوری میکنی ؟ گفت :
من بچه دوس دارم ، گناهم چیه ؟
که یه عمر بی بچه سر کنم ؟
دهنم خشک شد و چشمام پر از اشک ؛
گفتم تو خودت گفتی همهجوره دوسم داری و حاضری بخاطرم قید بچه رو بزنی .
پس چیشد ؟ گفت : اشتباه کردم .
دنبال یه جای خلوت میگشتم تا خودمو
خالی کنم . من و علی به جایی رسیدیم که
دیگه با هم حرفی نمیزدیم تا اینکه علی احضاریه رو آورد و گفت :
میخوام طلاقت بدم یا زن بگیرم .
نمیتونم خرج دو نفرو با هم بدم ،
پس از فردا تو واسه خودت ؛ منم واسه خودم ، دلم شکست .
باورم نمیشد که صاحب اون حرفای قشنگ ،
حالا به همهچی پشت پا بزنه .
طاقت نیاوردم ، ساکمو بستم .
نامه رو گذاشتم رو برگهی جواب آزمایش
و هر دو رو کنار گلدون گذاشتم و از خونه زدم بیرون .
توی نامه نوشتم : علی جان ، سلام .
امیدوارم پای حرفت وایساده باشی ،
چون اگه اینکارو نکنی ، خودم ازت جدا
میشم .
میدونی که دادگاه این حقو به من میده که
از مردی که بچهدار نمیشه جداشم .
وقتی جواب آزمایشارو گرفتم و دیدم که عیب از توعه باور کن اونقدر برام بیاهمیت بود که حاضر بودم برگه رو همونجا پاره کنم .
اما نمیدونم چرا خواستم یه بار دیگه عشقتو امتحان کنم ، توی دادگاه منتظرتم .
- رامین میرعسگری ✍🏻 .
_ عدم .
[ یک عاشقانهی کوتاه ] بعد از کلی دردسر با پسر مورد علاقم ازدواج کردم . همدیگه رو دوست داشتیم .
دوست داشتید بخونید .
چند وقت یکبار میزارم "عاشقانه کوتاه" .
نسلی ک هم درونش پوچ است و هم بیرونش .
نسلی ک آوازه اش گوش همه را کر کرده اما ب حدی تنهاست ک صدای نفس هایش در خلوتگاهش پژواک میشود .
و ب حدی مغرور ک حتی ب روی خود نیاورد چ بلایی ب سرش آمده!!
چ بلایی ب سرش آورده اند...