eitaa logo
_ عدم .
266 دنبال‌کننده
609 عکس
327 ویدیو
3 فایل
حالی ب حالیم و عدم شاهدشه عدم:شاید نقطه آرمانیم:) چنگی ب دل زد همراهمون شو🫡 کپی؟ خوش بحالت اگه میتونی باباجان 😂. https://eitaa.com/AAbsence
مشاهده در ایتا
دانلود
اطرافیانم میدانند چ بی رحمانه برای رابطه های بلندو کوتاهم فاتحه می‌خوانم اما به سنت مردمان چین جسدش را آتش نمی‌زنم ک بر باد بدهم ، گوشه‌ای از تن خاکش میکنم ، شاید برای عبرت شاید برای… .
هزار مرتبه از ریشه، ریشه کن شده ام اگر که خم نشدم تو استخوان منی… .
حتما نباید کسی پدرت را کشته باشد تا از او بیزار باشی. آدم‌هایی هستند که راه رفتن‌شان، نگاه‌شان، گفتارشان، حتی لبخندشان در تو بیزاری می‌رویاند .
و چقدر هوای این روز های شهر،نبودت را ب رُخم میکشد .
_ عدم .
_ صدای محسن چاووشی چ خونی ب جگر ما می‌کنه :))
بهشت من:)
حکاایت آن مرد تنھا... منصور شبھا را تاصبح تریاک میکشید و روزھا را میخوابید. غروبھا گاوگم پیدایش میشد. با موھایی براق و بلند و پشت دار. ھنوز تریاک از پا نینداختھ بودش. عصرھا . با تیشرت نارنجی کھ رویش عکس گارد گرفتھ ی بروس لی بود با یک شلوار کردی سیاه اما بور و یک جفت دمپایی لا انگشتی توی محل پیدایش می شد. جنسش را زده بود خوابش را ھم کرده بود غروبھا می آمد برای اختلاط. انصافا ھم خوش چانھ بود و گیرا حرف میزد. پاتوقش ھم سر چھار کوچھ ای بود کھ چند مغازه کنار ھم بھ گرده ھای ھم فشار می آوردند. چند نخ سیگار و ساندویچی و آب میوه ای کافی بود تا تعارفش کنی و بنشیند روی صندوق سبز نوشابھ ھا و برایت حرف بزند. از رقصیدنش در عروسی دختر رییس جن ھا درشبی در کاروانسرای یھودی ھای ارگ می گفت و شاباش گرفتنش و اینکھ آن یکی دختر رئیس طایفھ جن ھا عاشقش شده است و از او خواستگاری کرده و دختر فقط چون سم داشتھ از منصور خان جواب نھ شنیده است. بعد در ھمین حین تیشرتش را بالا می داد و چند زخم کھنھ بدقواره را نشان می دادکھ ببین چون نھ گفتم اذیتم کرده اند و شبھا می آمدند توی گرده ام سیخ فرو می کردند. یا می گفت توی باغ عباس خان سالاربھزادی نشستھ بوده بھ سیخ و سنگ کھ صدای فوش فوش کک ماری شنیده می گفت مار نبود لاکردار اژدھا بود. می گفت جست زده کھ خرخره م رو بچسبھ دست انداختم توی دھانش و زبانش را کشیدم بیرون. می گفت نیشم ھم زد ولی چون بدنم مرفین داشت عیب نکردم. غروبھا منصور معرکھ ای داشت و انصافا خوب قصھ ھایش را روایت می کرد ھم درام داشت ھم گره افکنی ھم طرح. بسان سردار کاتبی بود کھ کپل بھ کپل اسب نادر در فتوحات ھند و سیستان بوده است و با او دور یک گلھ آتش می نشستھ و از ران یک گور خر بھ نیش می کشیده اند پر نمک. ما ھم رعیت مفلوک گیوه سوختھ و دنیا ندیده ای بودیم کھ دل بھ فتوحات سرداران مان خوش کرده بودیم و با کلماتش کجاھا کھ نمی رفتیم. یک روز صبح در محل یک بمب خبری منفجر شد. جعبھ ی شیشھ ای کمک بھ ساخت و تکمیل مسجد محل شکستھ شده بود و پولھایش را برده بودند. فردایش منصور باز آمد بھ پاتوق سر محل نگاھش برق بعد از نشئھ کردن را نداشت. چروک شده بود . تھ چشمھایش دو دو می زد... کام عمیق از سیگارش می گرفت و ساکت بود. مبھوت بود: یکی صدا رھا کرد کھ بھ بھ منصور خان رسیدنا بخیر... منصور اما ساکت کام می گرفت... یکی گفت: چطو شده کاکا؟ منصور سکوت بود...سیگارش کھ تمام شد زیر پا لھش کرد و بعد بھ نقطھ کوری خیره شد. بعد بھ خودش امد بھ کسی نگاه نمی کرد بھ ھیچ جا نگاه نمی کرد شاید با دختر رئیس طایفھ جن ھا بود گفت عجب دوره زمونھ ای شده... یکی صدا ول داد : چطو شده ؟کلھ نچرخاند سمت صدا ھمانطور بی مخاطب گفت : دین و ایمون ندارن این مردم بی خدا شدن ھمھ... مردم از خدا ورگشتن... صدایی بال زد: می گی چطو شده ؟ بھ خودش امد جمع را دید بعد گفت : مگھ خبر ندارین؟ صندوق پول مسجد ... خونھ ی خدا... رو پریشب شکستن صد و بیست و ھفت ھزار و سیصد تومن از توش پول بردن... اعتقادا کجا رفتھ دین و ایمون مردم چی شده؟ یکی پقی خندید... یکی لب گزید کھ بھ روش نیار ...منصور فھمید لو قصھ لو رفتھ کم نیاورد ادامھ داد... بدبخت حتما خماری می کشیده ... شماھا خبر ندارین خماری چھ دردیھ.. وقتی نمی زنی با مرده ھیچ فرقی نداری... یھ جنازه ای کھ درد می کشھ... قلمای پات جیغ می کشن ... بینی تو نمی تونی بالا بکشی... اصلا برده کھ برده شاید تو ھمون مسجد بھ خدت قول داده برگردونھ کسی چھ می دونھ؟ ما خودمون رو جای خدا نباید بذاریم کھ ... اون بخشنده اس... اونم قول داده برگردونھ ... ھم ھساکت شده بودیم... حرفھای منصور کھ تمام شد دو تا تخم مرغ و چند پر کالباس و دوتا لواش و یھ نوشابھ سیاه از از بقالی خرید و تاریکی سرمھ ای اول شب کوچھ او را در خود بلعید. کار بھ دادگاه و پاسگاه نکشید. منصور موجود مھربان و دوست داشتنی ای بود. دروغھایش را محل بھ حساب قصھ گویی اش می گذاشت و کسی را نمی رنجاند. سرایدار مسجد مدتی بعد دم گوشی بھ محل رساند کھ آورده پس داده پول صندوق شکستھ را ھم داده اما منصور خودش کم رنگ شد... حضور ھر عصرش در محل شد یکی دو عصر در ھفتھ آنھم بی گپ و گفت و صرفا برای خرید... زلزلھ کھ شد خانھ محقر منصور را ھم آوار برداری کردند... نبود ...دیگر کسی منصور را ندید... گم شد... شاید با دختر رئیس طایفھ جن ھا ازدواج کرد شاید باد او را با خود برد... منصور تا پیش ما بود تنھا بود آنگونھ کھ بھ قول ابوالفضل دبیر در کتاب قد بلندش تاریخ بیھقی: »و حسنک تنھا بماند چنانکھ از مادر تنھا زاده شده بود و ... چنان شد که کس ندانست سرش به کجاست و تنش به کجا... حامدعسکری گدار
هوای اصفهان 🤌🏼 .
_