eitaa logo
_ عدم .
270 دنبال‌کننده
599 عکس
320 ویدیو
3 فایل
حالی ب حالیم و عدم شاهدشه عدم:شاید نقطه آرمانیم:) چنگی ب دل زد همراهمون شو🫡 کپی؟ خوش بحالت اگه میتونی باباجان 😂. https://eitaa.com/AAbsence
مشاهده در ایتا
دانلود
خاطره، چیز عجیبی‌ست؛ گاه مثل شعبده‌باز از کلاه، عکس‌هایی فوری را بیرون می‌کشد که خیال می‌کردی تا ابد فراموش‌شان کرده‌ای .
ب قول این نویسندهِ دلتنگی از کل وجودم چکه می‌کنه .
سردرگم تر از اونیم که بفهمم چ‌ بلایی سرمون اومد که از اون نقطه رسیدیم به اینجا .
تعریف تعارض شبیه تعریف بیس و چهار ساعتمه🙂 .
_ عدم .
تعریف تعارض شبیه تعریف بیس و چهار ساعتمه🙂 .
در جذابیت خونمون بگم که حتی توی سطل آشغالش هم چیزی پیدا میشه ک تورو ب فکر وادار کنه .
2.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
در تاریخ بنویسید این دو پرچم هرگز پایین نخواهد آمد .
15.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
به هممون داره سخت میگذره .
هدایت شده از KHAMENEI.IR
📢 ملّت عظیم‌الشأن ایران! 👈 امروز کار بزرگی انجام دادید و روزی تاریخی آفریدید. ۱۴۰۴/۱۰/۲۲ 🖼 پیام تجلیل رهبر انقلاب از ملّت عظیم‌الشأن ایران در پی اجتماعات گسترده ۲۲ دی‌ماه 📥 نسخه قابل چاپ | استوری | متن کامل پیام 🖥 Farsi.Khamenei.ir
هدایت شده از ایران ما
39.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔺 سرود شنیدنی در مهدیه معلی که زودتر از موعد به دلیل اتفاقات اخیر در کشور پخش شد. 🔹 «مهدیه معلی» از شب مبعث، جمعه ۲۶ دی‌ماه، تا نیمه شعبان هر شب حوالی ساعت ۲۲:۳۰ از شبکه سه سیما ┄┅═☫ همیشه با خبر، با ما ☫═┅┄ @iraan_ma
چشم انتظار نشسته بودم کف اتاق که صدای در از جا پروندم . بدو بدو رفتم جلو در ، هنوز کامل وارد نشده بود با هول و ولا سلام کردم جواب سلام آروم داد . زود تر از خودش بوی خون تو خونه پیچید ، با ترس سرتاپاش و برانداز کردم سالم بود ، سالمِ سالم ؛ پس این… . ـ نگران نشو من خوبم خون یه بنده خدایی دیگه است!!! . خیلی با خودم کلنجار رفتم تا چیزی نگم بره لباس عوض کنه یکم آب بخوره گلوش تازه شه ۵ دقیقه اندازه ی عمر گذشت . اومد نشست جلوم شروع کرد به تعریف . _ داشتم تو خیابون می‌چرخیدم یه پرایدی بغلم داشت رد میشد ما دقیقا پشت سر پلیس بودیم یه یارویی سرو رو پوشونده به فاصله دو متری پرایدِ وایساد یه کلت درآورد از شیشه جلو سه تا گلوله مستقیم به سمت راننده زد یکم رفت جلو تر و از طرف شیشه راننده برا خاطر جمعی یه تیر دیگه و فرار . رفتم جلو صحنه وحشتناکی بود ، بنده خدا نصف صورتش رفته بود ، کف ماشین با خون یکی بود ، صداش در نمیومد . دیگه طاقت نیاوردم ، انگار فهمید که لباش از جنبیدن وایساد . بوی خون کل فضای سرم و پر کرده بود ذهنم داشت برا خودش تصویر سازی میکرد ، بغلش به پنجره دیگه باز بود از اون بنده خدایی که تو همدان داشتن میزدنش ، اونور ترش تصویر تن برهنه آرمان و صورت خونیش ذهنم خود مختار روضه علی اکبر میخوند . به خودم اومدم ، من ، معراج ، عجیب بود . داشتم برا یه بار دیگه دیدنش التماس میکردم و فقط میگفتن: چیزی برای دیدن نیست ، اصلا دیدنی نیست… . صدای همکلاسیم تو گوشم زنگ خورد حقشونه ، همه رو باید تیکه تیکه کرد ، همه رو باید… . بر اساس واقعیت با اندکی تغییر و تخلص .
حس آزادی🙂 ‌.