هدایت شده از آسمان 🌿☘🌱 ؛🏴
زینب میگفت
دیدم که پیکرت در قتلگاه بی سر بود
آن طرف دیدم بر روی نیزه ها سرت بی تن بود...
عباسپرست(:
بارون....:))))
دیر کردی بارون..
حسین رفت.
چشم عباس تیر خورد.
علیاکبر اربا اربا شد.
تازه داماد کربلا شهید شد
گلویِ علیاصغر💔.
زینب اسیر شد
و کتک زدن خانوم سه سالهرو:)
دیر شد بارون، دیر شد..💔
دلم میخواد خرخره کسایی که
به حنا حرفی میزنن رو پاره پاره کنم.
بچهبه این نازی.. چرا اذیتش میکنید؟💔.
آبجی کوچیکهی من رو اذیت کنید با
حرفاتون، پیداتون میکنم با قمه تیکه پارتون میکنم.
زینب رسید لب گودال ؛ نیزه های شکسته رو کنار میزد ، شمشیرهای شکسته رو کنار میزد ،
به حسین که رسید گفت : تو حسینمنی 💔؟!
داداش کی موهات رو نامرتب کرده ؟
داداش کی انگشتت رو بخاطر انگشترت بریده؟
هدایت شده از «غلت خورده در چای»
مادر بدن بیسر را به آغوش کشید، دست بر رگهای بریدهی حنجرهی حسین گذاشت و با نالهای که دل سنگ را آب میکرد، میگفت:
«بُنَیَّ قَتَلُوکَ وَ مَا عَرَفُوکَ وَ مِنْ شُرْبِ الْمَاءِ مَنَعُوکَ...»
«غریبِ مادر... تو را کشتند و نشناختند... با لب تشنه سرت را بریدند و از قطرهای آب منعت کردند...»
آه از روضهی جانسوزِ زهرا..