2.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
این چشما انقدر گریه کردن که دیگه اشکی نمونده:)
[𝓝𝓪𝓿𝓪𝓪𝔷𝓮𝓼𝓱]
4.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
داریوشاستکهبرتارجانمینوازد..؛
[𝓝𝓪𝓿𝓪𝓪𝔷𝓮𝓼𝓱]
𝓝𝓪𝓿𝓪𝓪𝔷𝓮𝓼𝓱𝝑𓏲
#رمان_سرگذشت_ترلان #پارت_سوم الهام با خودکار و دفترش اومد جلو. از دستش گرفتم. اشتباه محاسبه کرده بود
#رمان_سرگذشت_ترلان
#پارت_چهارم
خنده ش گرفته بود ولی از دستم بابت فراموش کردن روز تولدش ناراحت بود که رو بهم نمیداد.
- تا حالا ندیدم رضا به هیچ دختری حتی لبخند بزنه بعد تو رو که میبینه انگار بنز از بانک برنده شده.
هر کار کردم نیشمو جمع کنم تا از ذوق زدگی تا گوشام کش نره نشد.
خنده م رو که دید ادای رضا رو درآورد:
- یه نگاه بنداز ببین درست حل کردم برات عزیزم... اییییی چندشا!
دست خودم نبود که از خنده ریسه رفتم.
- خاک تو سرت الهام. خدا خفهت کنه عزیزمو از کجات درآوردی ؟
بی ادب به پشتش اشاره کرد و تا بیام بزنم تو سرش در رو باز کرد و پرید بیرون و بلند
گفت:
- ترلان بیا یه فیلم دانلود کردم لی مین هو بازی میکنه توش.
همون جلوی در آشپزخونه ای ستادم و بلند گفتم:
- نه الی من باید برم. بابام الانا می رسه.
رضا تو اتاقش بود و نمیتونستم ادامه بدم که صورت مامانم هنوز از مشت و لگدا ی بابام سیاه و کبوده و اگه بفهمه پامو از خونه بیرون گذاشتم دوباره بهونه دستش میاد تا بیفته به جونمون.
اما خود الهام درکش زیاد بود و می دونست خونه ی ما خونه نیست غمکده ست،جهنمه.
وایساد و گفت:
- الاقل بیا تو تراس گلامو ببین غنچه زدن.
دلشو نشکستم و پشت سرش داخل تراس خونشون رفتم. هنوز گلاشو ندیده بودم که یه دفعه آسمون صدا کرد و بارون تموم سر و صورتمونو خیس کرد.
عاشق بارون بودم.
آخه بی بی همیشه میگفت وقتی بارون میزنه در رحمت خدا بازه به روی بنده هاش، اگه سرتونو بالا بگیرید و از خدا هر چی آرزوتونه بخواهید محاله نده.
سرمو گرفتم بالا و دلم یکم آرامش خواست.
هزار بار از خدا خواستم که بابا رو یکم
مهربون تر کنه تا مامان اینقدر عذاب نکشه ولی انگار بی بی خیلی هم درست نگفته بود.
آه کشیدم.
صدای گیتار رضا که بلند شد سرم چرخید سمت پنجره ی باز اتاقش. سرم؟ نه تنها سرم که دل و دین و دنیام پرواز کرد سمتش.
از خدا پرسیدم: خدایا یعنی برا من می زنه؟
الهام که اصلا حواسم نبود کی رفته، فلش به دست اومد کنارم.
[𝓝𝓪𝓿𝓪𝓪𝔷𝓮𝓼𝓱]
1.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
چشمات زیباترین استان منطقه اس:>>>>
[𝓝𝓪𝓿𝓪𝓪𝔷𝓮𝓼𝓱]