دختری که لاو لنگوئجش بغل کردنه همون دختریه که از ادمایی که اونو لمس میکنن متنفره.
𝓝𝓪𝓿𝓪𝓪𝔷𝓮𝓼𝓱𝝑𓏲
#رمان_سرگذشت_ترلان #پارت_دوم هنوز در رو نزده بودم که باز شد و رضا با دیدنم کم کم اخماش که نمیدونم ب
#رمان_سرگذشت_ترلان
#پارت_سوم
الهام با خودکار و دفترش اومد جلو. از دستش گرفتم. اشتباه محاسبه کرده بود. میدونستم از این روش و فرمول نیست.
رضا رفته بود تو اتاقش و راحت حرف زدم:
- ریدی بابا! اصلا یه ذره به سوال توجه کن از قیافه ی جوابتم پیداست که این نیست.
رضا از اتاقش اومد بیرون.
- ببینم چیه؟
کمی خودمو کنار کشیدم تا کنارمون قرار بگیره.
دست دراز کرد و مثل گیجا نفهمیدم منظورش چیه.
با خنده به خودکار اشاره کرد و تا اومد از دستم بگیره سر انگشتش به دستم خورد و حس کردم تموم تار به تار بدنم لرزیدن.
خودش عین خیالش نبود. دفتر رو از دستم نگرفت و همون جور که نگهش داشته بودم
شروع به نوشتن کرد.
حین نوشتن توضیح هم می داد ولی من هیچی نمی فهمیدم چون عطرش لعنتی خیلی خوش بو بود.
یه گرمای عجیبی از بدنش ساتع میشد که آتیشم می زد.
زیادی نزدیک هم بودیم آخه. سرشو سمتم چرخوند و خندون پرسید:
- یه نگاه به قیافه ی جواب بنداز ببین به سوال می خوره!
تا پشت گوشم قرمز شد. چقدر گوشش تیز بود.
چشماش زیادی درشت و زیادی مشکی بود و اینجوری که زل میزد بهم پاهام شل میشد.
حین دادن خودکار یه لبخند شیطون دیگه زد و نمیدونم از قصد بود یا سهوا ولی بازم سر انگشتش خورد به دستم.
برگشت بره داخل اتاقش و الهام با حرص چادرمو کشید و بردتم تو آشپزخونه.
- من از اون خوارشووراامااا! فکر نکنی وایسی زل بزنی تو تخم چشمش با این چشای بدرنگت قاپشو بدزدی ، اونم مسئله ی منو به عشق تو حل کنه یادم میره که تولدمو یادت رفته بودا!
چشمام چهارتا شد روش
- ببند دهنتو کثافت الان میشنوه فکر بد میکنه. چی میگی برا خودت! خواهرشوهر چیه!!
- اره آره تو خوبی. تو درست میگی. حق باتوعه! منم گاو! صدام کن؟ ما ما!
سریع در آشپزخونه رو بستم.
- الهام بسه میشنوه.
[𝓝𝓪𝓿𝓪𝓪𝔷𝓮𝓼𝓱]
2.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
این چشما انقدر گریه کردن که دیگه اشکی نمونده:)
[𝓝𝓪𝓿𝓪𝓪𝔷𝓮𝓼𝓱]
4.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
داریوشاستکهبرتارجانمینوازد..؛
[𝓝𝓪𝓿𝓪𝓪𝔷𝓮𝓼𝓱]
𝓝𝓪𝓿𝓪𝓪𝔷𝓮𝓼𝓱𝝑𓏲
#رمان_سرگذشت_ترلان #پارت_سوم الهام با خودکار و دفترش اومد جلو. از دستش گرفتم. اشتباه محاسبه کرده بود
#رمان_سرگذشت_ترلان
#پارت_چهارم
خنده ش گرفته بود ولی از دستم بابت فراموش کردن روز تولدش ناراحت بود که رو بهم نمیداد.
- تا حالا ندیدم رضا به هیچ دختری حتی لبخند بزنه بعد تو رو که میبینه انگار بنز از بانک برنده شده.
هر کار کردم نیشمو جمع کنم تا از ذوق زدگی تا گوشام کش نره نشد.
خنده م رو که دید ادای رضا رو درآورد:
- یه نگاه بنداز ببین درست حل کردم برات عزیزم... اییییی چندشا!
دست خودم نبود که از خنده ریسه رفتم.
- خاک تو سرت الهام. خدا خفهت کنه عزیزمو از کجات درآوردی ؟
بی ادب به پشتش اشاره کرد و تا بیام بزنم تو سرش در رو باز کرد و پرید بیرون و بلند
گفت:
- ترلان بیا یه فیلم دانلود کردم لی مین هو بازی میکنه توش.
همون جلوی در آشپزخونه ای ستادم و بلند گفتم:
- نه الی من باید برم. بابام الانا می رسه.
رضا تو اتاقش بود و نمیتونستم ادامه بدم که صورت مامانم هنوز از مشت و لگدا ی بابام سیاه و کبوده و اگه بفهمه پامو از خونه بیرون گذاشتم دوباره بهونه دستش میاد تا بیفته به جونمون.
اما خود الهام درکش زیاد بود و می دونست خونه ی ما خونه نیست غمکده ست،جهنمه.
وایساد و گفت:
- الاقل بیا تو تراس گلامو ببین غنچه زدن.
دلشو نشکستم و پشت سرش داخل تراس خونشون رفتم. هنوز گلاشو ندیده بودم که یه دفعه آسمون صدا کرد و بارون تموم سر و صورتمونو خیس کرد.
عاشق بارون بودم.
آخه بی بی همیشه میگفت وقتی بارون میزنه در رحمت خدا بازه به روی بنده هاش، اگه سرتونو بالا بگیرید و از خدا هر چی آرزوتونه بخواهید محاله نده.
سرمو گرفتم بالا و دلم یکم آرامش خواست.
هزار بار از خدا خواستم که بابا رو یکم
مهربون تر کنه تا مامان اینقدر عذاب نکشه ولی انگار بی بی خیلی هم درست نگفته بود.
آه کشیدم.
صدای گیتار رضا که بلند شد سرم چرخید سمت پنجره ی باز اتاقش. سرم؟ نه تنها سرم که دل و دین و دنیام پرواز کرد سمتش.
از خدا پرسیدم: خدایا یعنی برا من می زنه؟
الهام که اصلا حواسم نبود کی رفته، فلش به دست اومد کنارم.
[𝓝𝓪𝓿𝓪𝓪𝔷𝓮𝓼𝓱]