آئینه در آئینه
اثر: هستی چاقری
#هوش_مصنوعی
کانال هوش مصنوعی اوج ایران
AI_AI
https://eitaa.com/joinchat/2588017700C10af3bab8d
🦋
#نجمه_نوشت
بعضیها
از او دور شدند،
اما من
نزدیکتر.
نه از سر عادت،
نه از ترس،
نه به ارث.
هرچه بیشتر
زیستم،
هرچه بیشتر
به خویشتنِ خویش
نزدیکتر شدم،
زیباترش یافتم.
#متن ۱۲۸
#تا_ابد_حسین
#شهود_زیبایی
کانال هوش مصنوعی اوج ایران
AI_AI
https://eitaa.com/joinchat/2588017700C10af3bab8d
🌝
#نجمه_نوشت
مهتاب
پشت در تراس بود.
در را باز کردم.
برگشتم.
متکایم را
روی قالیِ آشپزخانه گذاشتم
و دراز کشیدم؛
جایی
که میانِ من
و ماه
هیچ فاصلهای نباشد.
میگویند
نور خورشید،
ویتامین D
را
به بدن میبخشد.
و حالا،
مهتاب
ویتامین شهود
را
به جانم بخشید.
۳:۴۳ بامداد
#به_تماشا_سوگند
#متن ۱۳۰
کانال هوش مصنوعی اوج ایران
AI_AI
https://eitaa.com/joinchat/2588017700C10af3bab8d
🦋
#نجمه_نوشت
صاحب نگاه زیبا،
با غباری که در موج صدایش بود،
پرسید:
«با زندگیهای رفته چه کنیم؟»
غبار را از روی لنزش برداشتم.
چشمهای آرام،
در حال جوشش بود.
دوربینش را
سمت چشمه گرفتم.
گفتم:
«نگاه کن...»
نگاه کرد.
نگاهم کرد.
لنزش،
انعکاس آسمان،
کوه برافراشته
و طلوع ماه را
در چشمه میدید.
و من،
برق نگاهش را.
چند عکس گرفت.
سکوت کرد...
دوربین را
آرام پایین آورد.
این بار،
چیزی میان او و چشمه نمانده بود.
چشمه،
همچنان
میجوشید ...
#متن ۱۳۱
#آیین_دیدن
#آن_سوی_لنز
#نجمه_نوشت
https://t.me/najmeh_nevesht
🦋
#نجمه_نوشت
هولهولی
زیر سماور را روشن کردم.
چای هنوز دم نکشیده بود.
گرم حرف زدن با او بودم؛
حرف،
پشت حرف.
کلید خانه را کنار قندان گذاشتم
و گفتم:
«خانه، چه قابل شما را دارد،
خودتان صاحبخانهاید.»
چای را داغداغ سر کشید.
استکان را کنار سماور گذاشت و رفت.
او
فقط برای نوشیدن یک استکان چای آمده بود.
کلید را از کنار قندان برداشتم.
اینبار،
نه روی جاکلیدی کنار در،
که در صندوقچهٔ کوچکم گذاشتم.
و برای خودم یک استکان چای تازهدم ریختم.
#متن ۱۳۲
#حقیقت_صمیمیت
#حرمت_کلید
کانال هوش مصنوعی اوج ایران
AI_AI
https://eitaa.com/joinchat/2588017700C10af3bab8d
https://t.me/najmeh_nevesht