eitaa logo
اَلِفْـ ـکٰافْـ ـمیْم
755 دنبال‌کننده
1.4هزار عکس
653 ویدیو
5 فایل
احمد کریمی میبدی کمی نویسنده، کمی معلم، کمی طراح ... @ALEF_KAF_MEEM کتاب‌ها #تحــفه_تدمر با مشارکت نویسندگان محفل منادی: #من_ماله_کش_نیستم #محفل_محترم به روزتر هستم در: https://ble.ir/pashoftehjostar
مشاهده در ایتا
دانلود
این دشت خوابگاه شهیدان است فرصت شمار وقت تماشا را... اَلِفـْـــ ــکٰافـْـ @ALEF_KAF_NEVESHT
اَلِفْـ ـکٰافْـ ـمیْم
جیب‌م خالی شده بود اما توجه‌ی نمی‌کردم. هر روز بارها دم می‌گرفتم «خودشون کارو درست می‌کنن!» میل‌گرده
جوشکار یادمانِ شهید گمنام بیده تماس گرفت بیا دانشگاه میبد! آنجا کار می‌کند و خواست بروم در مورد به‌سازی یادمان شهید گمنام دانشگاه نظری بدهم. توی دانشگاه داشتیم در مورد کارهایی که می‌شود کرد و باید کرد صحبت می‌کردیم. آنجا فهمیدم قرار است سقفِ یادمان را بردارند و اوراق‌ش کنند. به ذهنم رسید سقف یادمان دانشگاه را برای یادمان شهید بیده برداریم. همینطوری پیشنهاد دادم و قبول کردند که اگر به درد خورد برداریم. فقط هزینه پروفیل آن را حساب کنیم. متر کردیم. دهانه‌ی سقف چیزی حدود هفت متر و چهل و پنج سانت بود. رفتم سراغ یادمانی که داشتیم توی بیده می‌ساخیتم و دهانه آنجا را هم متر کردم. دقیقاً هفت متر و چهل و پنج سانت! سقف یادمان دانشگاه را بریدیم. باز کردیم و منتقل کردیم بیده. وقتی جرثقیل آن را گذاشت توی جای خودش، میلیمتری جا افتاد! یک جوری که اگر می‌ساختیم به این دقت در نمی‌آمد. یکی از بچه‌ها می‌گفت «شهدا هم به هم کمک می‌کنند و به هم قرض می‌دهند...» از طرفی چند روزی برای نمای اجری ستون‌ها به هر دری زدیم استادبنا جور نشد. به چند نفری سپردیم ولی هر کدام به نحوی نمی‌رسیدند بیایند پای کار. روزی که سقف را گذاشتیم، ستون‌های یادمان شروع کرد لرزیدن. یک بی‌ثباتی که نشان می‌داد باید کار را تقویت کنیم. و فردای آن روز یکی از استادبناها کارش جور شد و آمد برای نما چینی یادمان. اگر قبل از گذاشتن سقف آمده بود، هر چه می‌ساخت به خرابی می‌رسید! ما هیچ‌کاره‌ایم! فقط کاری را می‌کنیم که خودشان می‌خواهند... راوی: حسن آقایِ جمالیان اَلِفـْـــ ــکٰافـْـ @ALEF_KAF_NEVESHT
اَلِفْـ ـکٰافْـ ـمیْم
جوشکار یادمانِ شهید گمنام بیده تماس گرفت بیا دانشگاه میبد! آنجا کار می‌کند و خواست بروم در مورد به‌س
بیاین قراری با خودمون بذاریم! اینکه از هر ظرفیتی که داریم استفاده کنیم تا تشییع شهدای گمنام میبد باشکوه برگزار بشه... این بچه‌ها زیر قرآنِ دستِ مادرشون رد شدن و غریبانه رفتن به میدون جنگ که ما راحت زندگی کنیم؛ حالا وقتش نیست جبران کنیم؟! پس به هم بگیم، همدیگه‌رو دعوت کنیم، توی کانال‌ها و گروه‌های مجازی پخش کنیم؛ خلاصه مهمون داریم، بیاین آبروداری کنیم... اَلِفـْـــ ــکٰافـْـ @ALEF_KAF_NEVESHT
اَلِفْـ ـکٰافْـ ـمیْم
با نگاه معناداری زیرزیرکی نگاهم می‌کرد، کأنه با چشم‌هایش می‌رساند که «گفتی توفیق شده و منت گذاشته‌ان
سیگار کشیدن‌ش بیشتر شده، اعصاب‌ش خراب‌تر، اخلاق‌ش ناجورتر و نچسب‌تر! مونتانای وسط دو تا لبِ زیر آن سبیلِ کم‌پشت‌ش دم به دم تعویض می‌شود با بعدی! را جواب کرده‌اند «همان ارتش سوریه کافیه، بشین تو ایران جومونگ‌تو ببین!» فحش‌های ناجوری می‌دهد که نمی‌شود جایی گفت و او هم فقط جلوی من از این فحش‌ها می‌دهد! و من گاهی به اعصاب خرابش می‌خندم که از دست نرود... نقطه‌ضعف خوبی دارد که انگشت می‌گذارم روی همان و فشار می‌دهم تا دادش در بیاید «غلام‌حسین، دخترک‌ت این روزها می‌دونه زدی توی خطِ بلیط سوریه؟!» نفسِ دودی از تهِ ریه‌اش کنده می‌شود می‌ریزد توی هوایِ دم و بازدمم «مگه خرم احمد جان؟! می‌خوام برم بجنگما! به دخترم بگم؟!» می‌خندم! «جرأتش هم نداری تکاور! هر چی زور و قوه داری مال جنگیدن با تروریست‌هاست! جلوی اون دخترک...!» مکث می‌کنم و خودش ادامه می‌دهد «یه موش آب‌کشیده‌ام!» و خنده‌ی خِس‌خِسی سینه‌اش به سرفه می‌اندازدش... «احمد، دختر داشتن چیزی مهمیه که تو حالی‌ت نمیشه! یعنی سواد و شعور فهمیدنش برات قفله! دست کوچیک دخترت که توی خواب میاد روی گوش‌ت تا صدای مزاحمی بیدارت نکنه، نمی‌فهمی! خنده‌های دلنشینی که خستگی‌ت رو در کنه نمی‌دونی چیه!» و چشم‌هایش راه می‌گیرند جایی پشت سرم و خودش توی فکر غرق می‌شود... باز هم موفق شدم؛ سوریه رفتن از یادش رفت، چون دلش رفت، اما حال من را هم خراب کرد...! اَلِفـْـــ ــکٰافـْـ @ALEF_KAF_NEVESHT
اَلِفْـ ـکٰافْـ ـمیْم
بیاین قراری با خودمون بذاریم! اینکه از هر ظرفیتی که داریم استفاده کنیم تا تشییع شهدای گمنام میبد با
می‌خوای با شهیدای گمنام که قراره از این به بعد همسایه ما بشن، خلوت کنید؟! زمان دیدارهای خصوصی با شهدامون👇 دوشنبه ساعت ۲۲:۳۰ تا ۲۴ چهارشنبه ساعت ۲۲:۳۰ تا صبح پنجشنبه ساعت ۲۲:۳۰ تا صبح معراج الشهدای میبد میدان ۱۵ خرداد (میدان شهرداری) خیابان خواجه رشیدالدین، روبروی بستنی چمن ۱ اَلِفـْـــ ــکٰافـْـ @ALEF_KAF_NEVESHT
اَلِفْـ ـکٰافْـ ـمیْم
می‌خوای با شهیدای گمنام که قراره از این به بعد همسایه ما بشن، خلوت کنید؟! زمان دیدارهای خصوصی با شه
سیدرضا نریمانی دارد می‌خواند «مادری که همه دنیاش، عکس بچه‌ش با تفنگه...» و من و محمدصالح دنبال ثبت کردن تصویرهایی هستیم که بعداً روی میز تدوین به دردمان بخورد... اینجا ولوله‌ای برپاست. بوی عود و دود پیچیده توی هوای سرد و دارند خانه‌ی مهمانی جدید را آماده می‌کنند، مهمانی که از خاکی «مجنون» برخاسته و آمده تا قدم بگذارد روی چشم مردم این شهر و ساکن این دیار شود... با محمدصالح می‌رویم سراغ یکی از بچه‌ها و مصاحبه می‌گیریم. حرف‌های جالبی می‌زند این هفده‌ی ساله‌ی خاک‌وخلی که باشد برای فیلم پایانی. حرفش که تمام شد می‌رویم سراغ بچه‌ی نه‌ده‌ساله‌ای و بی هوا دستم در می‌رود که «هیچ وقت خواب شهید دیده‌ای؟!» بچه بغض می‌کند اما مسلط می‌شود روی خودش که نزند زیر گریه «اسمش محمد بود! توی خواب داشتم می‌رفتم مدرسه و توی راه دیدمش اما چهره‌اش معلوم نبود...! و ...» لبخند زورکی می‌زنم و بغض‌م را می‌کوبم بالاتر از گلو نیاید تا حرفش را بزند. کاش صدا توی دوربین خوب ثبت شده باشد تا یک روز به چشم بقیه هم بیاید... ابوالفضل دارد جای سیدرضا، روضه‌ی مادر می‌خواند و دارند خانه‌ی مهمانی را آماده می‌کنند...! اَلِفـْـــ ــکٰافـْـ @ALEF_KAF_NEVESHT
اَلِفْـ ـکٰافْـ ـمیْم
موکب را با کمک بزرگ‌ترها ساخته‌اند و شده مرکز خدمت‌رسانی‌شان به زائرین امام‌زاده‌ی عشق! و چایی به راه است و وسط این هوای سرد چقدر هم که می‌چسبد... بچه‌ها دارند آماده می‌شوند برای روز تشییع و تدفین شهید گمنام که من اسم‌ش را گذاشته‌ام ... و محمد هنوز نیامده خیلی خاطرخواه دارد... اَلِفـْـــ ــکٰافـْـ @ALEF_KAF_NEVESHT
اَلِفْـ ـکٰافْـ ـمیْم
هادی دارد آجرهای قبر را می‌چیند. صحبت شهدا و شهادت می‌شود که می‌گوید «الهی شهید شَم و شما قبرم رو بِکّنید!» چند نفری «الهی‌آمین» می‌گویند اما من فکر سنگینیِ هادی‌ام! «ان‌شاءالله جوری شهید بشی که نصف‌ت بیشتر برنگرده!» و تأکید می‌کنم «هادی خیلی سنگینی! تو تشییع‌ت کمر درد میشیم!» می‌خندد «الهی جوری شهید بشم که هیچی‌م برنگرده!» اَلِفـْـــ ــکٰافـْـ @ALEF_KAF_NEVESHT