eitaa logo
اَلِفْـ ـکٰافْـ ـمیْم
754 دنبال‌کننده
1.4هزار عکس
653 ویدیو
5 فایل
احمد کریمی میبدی کمی نویسنده، کمی معلم، کمی طراح ... @ALEF_KAF_MEEM کتاب‌ها #تحــفه_تدمر با مشارکت نویسندگان محفل منادی: #من_ماله_کش_نیستم #محفل_محترم به روزتر هستم در: https://ble.ir/pashoftehjostar
مشاهده در ایتا
دانلود
اَلِفْـ ـکٰافْـ ـمیْم
حالا که بساط تحلیل‌های ریز و درشت به راه است و دارند سقوط نظام سوریه را نقد می‌کنند، من هم چند جمله‌
1.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ثابت شده پیش‌بینی‌هایش قطعاً اتفاق خواهد افتاد... در حالی که همه‌ی دنیا سوریه را از دست رفته می‌دانند، او نظر دیگری دارد! می‌گوید جوانان سوری قیام می‌کنند و به بهای خون‌شان بر این وضع فائق خواهند آمد... به اذن الله... اَلِفـْـــ ــکٰافـْـ @ALEF_KAF_NEVESHT
اَلِفْـ ـکٰافْـ ـمیْم
قسمت دومِ «من ترامپ را نکُشتم!» از کنار بانوی اول که روی زمین افتاده بود رد شدم و روبروی رئیس جمهور
قسمت سومِ «من ترامپ را نکُشتم!» «آقای جان کین...!» تکانی خوردم. سرم را از روی دست‌هایم برداشتم. درد پیچید توی گردنم. خودم را کشیدم تا بتوانم بالای سرم را ببینم. ورونیکا ایستاده بود و با چشم‌های آسیایی‌اش به من نگاه می‌کرد. دستش را روی شانه‌ام گذاشت. شلوغی اطرافم را تازه متوجه شدم. «آقای کین لطفاً با من بیاین به اتاق ویک!» تازه یادم آمد در چه موقعیتی هستم. رئیس‌جمهور مُرده بود انگار و من الان تا این وقت شب توی کاخ سفید بودم. نگاهم به ساعت روی مچ دستم افتاد. عقربه کوچک روی دو بود و عقربه بزرگ وسط مارک «اینگرسول» به زور خودش را جلو می‌کشید. حدود نیم ساعتی از ماجرا گذشته بود. ذهنم تازه داشت جزئیات ماجرا را به یاد می‌آورد. به کمک دکتر کوین و بقیه حاضرین در بال غربی، جسد پریزیدنت را به عمارت اصلی و درمانگاه مخصوص کاخ برده بودیم. جسدی که خونِ جاری از آن بند نمی‌آمد. چه اتفاقی در ان لحظات برای پرزیدنت افتاد؟! این را نمی‌فهمیدم. بانوی اول هم در همان قسمت بستری شد تا به وضعیت او رسیدگی شود... مثل آدم‌های شوک‌زده به اطرافم نگاه کردم تا خودم را پیدا کنم. ورونیکا تکانم داد: «آقای کین لطفاً ...» با دست به در خروجی اشاره و مرا برای رفتن به همراهش دعوت کرد. ایستادم. آرام همراه او راه افتادم. چشمم به موهای فر و ریخته‌ی روی شانه‌هایش بود که از اتاق بیضی بیرون آمدیم. آدم‌های زیادی آمده بودند بال غربی. نیروهای امنیتی، چهره‌های سیاسی و آدم‌هایی که داشتند همه سوراخ سمبه‌ها را برای پیدا کردن اثر انگشت یا هر نشانه و مستندی جستجو می‌کردند. قیافه‌های خواب‌آلود و خسته‌شان نشان می‌داد آن قدرها موفق نبوده‌اند. ورونیکا جلوتر می‌رفت. و من به دنبال او کشیده می‌شدم. از دو سه تا در بیرون زدیم تا وارد راهروی اصلی بال غربی به سمت عمارت اصلی شدیم. توی راهروی اصلی چه خبر بود...! ادامه دارد... انتشار لطفاً با ذکر منبع👇 اَلِفـْـــ ــکٰافـْـ @ALEF_KAF_NEVESHT
ایستگاه کتاب حتماً نباید توی یک اداره‌ای یا ایستگاهی مثل ایستگاه قطار باشد! حتماً دیده‌اید؟ ندیده‌اید، دیده‌ام! تعدادی کتابِ خسته و خاک گرفته و سالمند که دوران جوانی‌شان هم کسی دور و اطراف‌شان نمی‌رفت، چه برسد به حالای از دور در رفتن‌شان! ایستگاهِ کتابِ ما توی خانه‌ی پدری‌ست! کتاب‌ها توی خانواده‌ی ما آنجا دست به دست می‌شوند، آنجا تبادل می‌شوند؛ گاهی حتی پشت آینه‌ای، توی کمدی، روی طاقچه‌ای مخفی می‌شوند تا از دید رسِ بقیه در امان باشند، تا برسد به آنی که نشانی گرفته از صاحبِ کتاب! امشب کمی حجم تبادل بالا بود، گفتم عکس بگیرم بگذارم ببینید روزگار ما کتاب‌خوان‌هایِ خرابِ کتاب را! تعدادی دارند می‌روند شمال کشور، خانه‌ی یکی از بچه‌هامان، تعدادی می‌روند جاهایِ دیگرِ میبد...! شما هم از این کارهای حال خوب کن توی زندگی انجام می‌دهید یا می‌نشینید برای هشتاد و چهارمین بار جومونگ می‌بینید؟! اَلِفـْـــ ــکٰافـْـ @ALEF_KAF_NEVESHT
اَلِفْـ ـکٰافْـ ـمیْم
درباره‌ی «به شما ناهار هم دادن؟!»👇 @ALEF_KAF_NEVESHT
و من از آن آدم‌هایی بودم که اولش ناهار گیرم نیامد! وقتی با محمد رفتیم دانشگاه یزد و قرار بود توی مرکز رسیدگی به نامه‌های مردمی به سید ابراهیم، روایت نویسی کنیم. و هادی حرف جالبی می‌زد. می‌گفت «آدمی که توی مسئولیت‌های بالا دستی، شهید می‌شود، آن قدر حواس‌ش به ریز و جزئیاتِ اعمال و رفتارش بوده که این لیاقت نصیب‌ش شده.» و من بعد از دیدنِ این فیلمی که گذاشتم فهمیدم سید ابراهیم چه کرد تا چه سرانجام‌ش شود! اصولاً توی این سفرهایِ رسمی، مهم، پر ابهت و با انبوهی از آدم‌های گُنده گُنده، کسی حواس‌ش به آدم کوچولوهایِ بی عنوان و بی درجه نیست. امثال من آنجاها فقط باید بدویم و زور بزنیم از درها رد شویم یا دم این و آن را ببینیم که چوب لای چرخ‌مان نگذارند؛ دیگر باید از سرمان زیاد هم باشد که یک ظرف ناهار را بگذارند جلوی‌مان و بگویند «بیا این را بخور از گشنگی نَمیری!» و آنجا آن قدر کارهای مهمتری هست که یک چیز بی‌اهمیت شبیه ناهار نخوردن یک روایت‌گرِ ماجرا یا خبرنگار یا ...، حتی قابل عرض کردن هم باشد، چه برسد به اینکه رئیس جمهور مملکت به اصطلاح این چیز بی‌اهمیت برای‌ش آن قدر مهم باشد که سوال بپرسد و حتی به خاطرش مورد تمسخر قرار بگیرد! ماجرای «به شما ناهار هم داده‌اند؟!» همان طور که نمودی از شاهکارِ اخلاق‌مداری و حواس‌جمعیِ یکی مثل سیدابراهیم می‌تواند باشد، به همان اندازه نمودی بر نفهمیدنِ مسخره‌کننده‌هایش بود! آن‌هایی که نفهمیدند این آدمِ بزرگ چه بود و چه کرد و به کجا که نرسید... خوشحالم... خوشحالم برای سید ابراهیم که پاکیزه زیست و پاکیزه پذیرفته شد و خوشحالم برای خودم که لیاقت کار کردنِ برای او را پیدا کردم... امروز سالروز تولدِ سید ابراهیم است و این نوشته فقط بهانه‌ای بود برای یادآوریِ بزرگی این شهید عزیز که هر بار به یادم می‌آید، غمی دل‌تنگ‌کننده مرا می‌گیرد... اَلِفـْـــ ــکٰافـْـ @ALEF_KAF_NEVESHT
اَلِفْـ ـکٰافْـ ـمیْم
پشت پات آب میریزن ... اَلِفـْـــ ــکٰافـْـ @ALEF_KAF_NEVESHT
👆 امروز غمناکی شد با یاد تو... یادمون نمی‌ره گذاشتی‌مون و رفتی! چقدر توی این دنیایِ عجیب و غریب بهت نیاز بود سید ابراهیم...
دیشب که می‌رفتم جلسه‌ای از این مسیر رفتم، مسیری که البته برای میبدی‌جماعت یک حسینیه هفتصد هشتصد متری با آئین عزاداریِ سیصد ساله‌ی خاص خودش هم هست... پیچ و تابِ قوس و دالانِ کوچه را می‌بینید؟ دارد با آدم حرف می‌زند... اَلِفـْـــ ــکٰافـْـ @ALEF_KAF_NEVESHT
اولِ ساعت کاری است. فقط چند دقیقه‌ای از هفتِ صبح گذشته و من دارم قدم می‌زنم توی بخش‌ها؛ یک مرد اما سراسیمه وارد شد. از همکاران‌م احوالِ مدیر انتقال خون را می‌پرسید. و مدام می‌گفت: «مدیر کجاست؟!» آرام جلو رفتم. گفتم: «بفرمایید.» نگاهم کرد و با مکثی که نشان می‌داد دارد دقت می‌کند به چهره‌ام، گفت: «شما مدیر هستید؟!» جواب دادم: «بله» منتظر ماندم. سکوت کرد. فشار لب‌ها، خون دویدنِ توی صورت‌ش و رگ‌هایی که از زیر پوست زده بودند بیرون، نشان از بغضی داشت که زور می‌زد نگه‌ش دارد. و یک کلمه گفت: «همسرم!» و باز سکوت و باز بغض... گفتم: «چی شده آقا؟!» مکثی کرد و گفت: «سرطان خون داره، خون می‌خواد!» و چشم‌ش راه گرفت به این طرف آن طرف و زور می‌زد کلمه‌ای یادش بیاید. کمک‌ش کردم: «پلاکت؟» گفت: «آهان، آهان، آقای دکتر نکنه پلاکت کم باشه؟ من دو تا بچه کوچیک تو خونه دارم، نکنه...!» و نتوانست ادامه بدهد و نشست روی صندلی. گفتم یک لیوان چایی بیاورند و با قند به او دادم. و اطمینان دادم: «اصلاً نگران نباش، اصلاً، اصلاً، اصلاً ...!» و این را سه بار گفتم تا خوب به عمق دلش بنشیند. و ادامه دادم: «شما برو خونه و به بچه‌هات برس؛ مادرشون که نباشه، سخته! نگران هم نباش؛ مردم خون میدن، هر چقدر هم مریضت نیاز داشته باشه، زود به زود می‌رسه» رگه‌هایی از اطمینان ریخت توی چهره‌ی تکیده و غمزده‌اش. ادامه می‌دهم: «هیچ مریضی اینجا معطل پلاکت و خون نمی‌مونه، از بس مردم خوبن، از بس مردم به فکر هستن؛ اصلاً نگران نباش، برو به بچه‌هات برس...» و برای اینکه خیال‌ش راحت شود شماره تلفن‌م را به او دادم. خیالش را که راحت کردم و فرستادم‌ش خانه، رفتم سراغ بازدید صبح‌گاهی از بخش‌ها. یک لحظه به فکرم افتاد که چرا وقتی با او حرف می‌زدم صدای‌م می‌لرزید، چرا گلویم سنگین شده بود؟ انگار بغض مسری بود و به من هم سرایت کرده بود. پایم سنگین شده بود و می‌رفتم توی اتاق‌ها و بخش‌ها و با خودم می‌گفتم: «خدایا کمک کن!» وارد بخش اهدای خون شدم. چهار تا جوان خوابیده بودند روی تخت‌های بخش اهدا و در حین خون دادن با هم گف و گفت و خنده می‌کردند که نشان می‌داد با هم رفیق‌ند. نگاهم رفت روی ساعت دیواری که ربع ساعت مانده بود به هشت صبح. بغض رفت و یک شادی محسوس ریخت توی وجودم. مثل همیشه دستم را روی سینه گذاشتم و با عشق به جوان‌ها گفتم: «ممنونم، ممنونم، قدم روی چشم ما گذاشتین!» پی‌نوشت: این متن را دوست عزیزم آقای دکتر سیدمحمدرضا آقایی میبدی، ریاست سازمان اهدای خونِ استان یزد نوشته که با اجازه ایشان کمی ویراستاری کردم و گذاشتم الف‌کاف... و شما با حسی از دغدغه و احساس مسئولیت بخوانید این را... و اگر دوست داشتید عضوی از باشگاه اهداکنندگان خون یزد باشید👇 @yazdbtc اَلِفـْـــ ــکٰافـْـ @ALEF_KAF_NEVESHT
اَلِفْـ ـکٰافْـ ـمیْم
پارک غدیر یک جورهایی بامِ میبد است؛ توی این سرما البته شده شبیه همان قله‌ی دماوندِ تهران! سرد و یخچا
یه عکس خیلی خوب ببینید از مراسم استقبال از شهدای گمنام در مرکز استان. آفرین به محمدصالح... اَلِفـْـــ ــکٰافـْـ @ALEF_KAF_NEVESHT