eitaa logo
اَلِفْـ ـکٰافْـ ـمیْم
755 دنبال‌کننده
1.4هزار عکس
653 ویدیو
5 فایل
احمد کریمی میبدی کمی نویسنده، کمی معلم، کمی طراح ... @ALEF_KAF_MEEM کتاب‌ها #تحــفه_تدمر با مشارکت نویسندگان محفل منادی: #من_ماله_کش_نیستم #محفل_محترم به روزتر هستم در: https://ble.ir/pashoftehjostar
مشاهده در ایتا
دانلود
آنهایی که رفته‌اند منطقه عملیاتیِ دشت ذوالفقاری و راوی باحال آن را دیده‌اند می‌فهمند که چرا اصرار دارم این مستند را ببینید! مستندِ «جامانده دشت» رو اینجا ببینید👇 https://ifilo.net/v/42xjr05 اَلِفـْـــ ــکٰافـْـ @ALEF_KAF_NEVESHT
اَلِفْـ ـکٰافْـ ـمیْم
حالا که بساط تحلیل‌های ریز و درشت به راه است و دارند سقوط نظام سوریه را نقد می‌کنند، من هم چند جمله‌
«نبردِ منِ» آدولف هیتلر را که خواندم، فهمیدم زیستِ دیکتاتورهای خون‌ریزِ دنیا هم چیزی شبیه امثالِ منی‌ست که داریم عادی زندگی می‌کنیم، همراه با خیلی از علایق و سلایقی که داریم و تجربه می‌کنیم! بعد که درباره استالین خواندم این باور تقویت هم شد! یعنی دیکتاتورِ خشن و نچسبِ شوروی هم از آن آدم‌هایی‌ست که علاقه داشت به مطالعه و زیستی داشت شبیه یکی مثل ما...! شبیه همین آدمی که عکس‌ش را گذاشته‌ام! یک خوشتیپِ خوش‌قد و بالا که دارد توی مطلبی سیر می‌کند و خیلی هم آدم هوس می‌کند یکی باشد شبیه او! اما به خاطر همین جناب آقای ، آن قدر این روزها آدم کشته شده و سنگ‌بنایِ کشتن آدم‌های دیگر گذاشته شده که آمارش از دست در رفته! دیروز داشتیم اتفاقاً به «هومن» همین را می‌گفتم. به هر میزان علم و دانش ما بیاید بالا، شیطان بیشتر از آن بلد است و علم دارد؛ اینجا فقط آن اخلاق و معنویت و فطرت است که می‌آید به کمک آدم تا دانسته‌هایش به درد خودش و مردم بخورد... آدم‌کش‌های بزرگ تاریخ با همین اندوخته‌های علمی و فکری بوده که سربازان خوبی برای پیاده کردن اهداف شیطان شده‌اند. روی خودمان کار کنیم که این علم و دانش و خوانده‌ها برای صلاحِ دنیا و آخرت‌مان خرج شود، نه برای رفتن‌مان به جهنم... اَلِفـْـــ ــکٰافـْـ @ALEF_KAF_NEVESHT
اَلِفْـ ـکٰافْـ ـمیْم
عکس بچه‌ی دوست‌داشتنیِ مردم یک شهر را محمدصالح از نزدیک ثبت کرده... توی تابوت تازه باز شده‌ی شهید گ
حدوداً ده و نیمِ پریشب به خودم گفتم «الانِ سرمای استخوان‌سوز هیچ بنی‌بشری راهش را نمی‌کشد برود پای یک قبر، ان هم توی فضای باز بنشیند!» بعد از جلسه‌ای بود و کج کردم سمت فجر بیده... از لا و لویِ بنرها و بلوک‌های بزرگ سیمانی اما جمعیت بود که خودش را پای قبر شهید نشان می‌داد. دمای بدنم صفر بود، سقوط کرد زیر صفر! روی همان موتور پیاده هم نشدم، یک سلام از دور دادم و برگشتم خانه... امروز صبح به خودم گفتم «شب که نشد، مردم هم بیکار! همیشه هم قرار است همین باشد، صبح بروم که ملت دنبال راهی کردن بچه به مدرسه‌اند، یا راهی کار و زندگی‌شان!» سرما اذیت کرد ولی رفتم یک فاتحه بخوانم برای همشهری جدید که به دل خیلی‌ها نشسته! باز آدم پای قبر بود. رفتم و فاتحه را خوانده نخوانده دیدم ملت دارند سرازیر می‌شوند آنجا. راهم را کشیدم و زودتر از انچه باید خالی کردم! یک اُنس‌ی انداخته توی دل و قلب مردم که خودم حتی تجربه کردم؛ شهدای دیگرِ میبد هم این قدر دلبری نکرده‌اند که این آقای شهید کرده! محمدجواد حتی آدرس داد یک آقایی داریم زیاد اهل این حرف‌ها نیست! اما هر شب سری می‌زند به آقای شهید و یک سیگار پای قبر دود می‌کند! و به رسم همنشینی و رفاقت پنج دقیقه‌ای همان‌جا می‌پلکد و می‌رود خانه... زیاد هم نمی‌خواهم خواب این و آن را برای‌تان تعریف کنم ولی گفته شده توی خواب یکی آمده و سید بوده! من که این روزها مدام درگیر دریافت و گاهی نوشتنِ برخی از تجربه‌های افراد از برخوردشان با این شهید بوده‌ام، حس می‌کنم این آقای شهید با بقیه فرق دارد؛ خیلی انگار فرق دارد! اَلِفـْـــ ــکٰافـْـ @ALEF_KAF_NEVESHT
یک وقت‌هایی غم دست می‌اندازد صنوبریِ قلب را چنان توی مشت می‌گیرد و فشار می‌دهد که داد آدم در می‌آید! الهی هیچ وقت گرفتارِ دست قدرتمند غم نشوید؛ لاکردار زور عجیبی دارد که فیل را زمین می‌زند؛ چقدر دلم هوس کرده بروم بنشینم پای تا بکوبدم و از نو بسازدم...! اَلِفـْـــ ــکٰافـْـ @ALEF_KAF_NEVESHT
اَلِفْـ ـکٰافْـ ـمیْم
حدوداً ده و نیمِ پریشب به خودم گفتم «الانِ سرمای استخوان‌سوز هیچ بنی‌بشری راهش را نمی‌کشد برود پای ی
👆لطف کرده‌اند این مطلب را فرستاده‌اند برای گروه‌های خودشان، مخصوصاً هم‌محله‌ای‌های آقای شهید؛ یکی خوش‌ذوقی کرده نظری داده، چون خودم خیلی کیف کردم از خواندن‌ش، برای‌تان می‌گذارم همین جا، بخوانید؛ «واقعا نمیدونم چرا این شهید گمنام‌مون این‌قدر دلنشین هست، تا بیکار می‌شویم پاتوق‌مان شده شهید! واقعا خودمون هم نمی‌دونیم چه سری هست که دلها را به خودش می‌کشد حتی روزی سه بار هم سر بزنیم باز هم کم است... حتی بچه‌های کوچک هم همین‌جورن همش میگن بریم شهید گمنام! نمیدونم چه سری داره این شهید که دل کوچیک و بزرگ و پیر و جوان رو برده...» پی‌نوشت؛ خوش به حال آقای شهید؛ که خوب جایی ساکن شد... و خوش به حال مردم محله و مردم شهر به خاطر این همجواری و همسایگی... اَلِفـْـــ ــکٰافـْـ @ALEF_KAF_NEVESHT
اَلِفْـ ـکٰافْـ ـمیْم
سیگار کشیدن‌ش بیشتر شده، اعصاب‌ش خراب‌تر، اخلاق‌ش ناجورتر و نچسب‌تر! مونتانای وسط دو تا لبِ زیر آن س
سر صبحی بالاخره جور شد هم را ببینیم! این دو سه روز خیال می‌کنم چند سالی پیرتر شده . مخصوصاً از وقتی فیلمِ ورودِ تحریرالشامی‌ها به حرم حضرت رقیه سلام الله علیها را دیده... «صبحِ ناشتا و سیگار؟!» این را با لبخندِ در هم رفته و گرفته و تکان دادن سر جواب می‌دهد. می‌نشیند جای همیشگی! می‌دانم سوریه رفتن روی دل‌ش مانده. حالا کار ندارم به فحش‌هایی که دارد به بشار اسد می‌دهد و نمی‌شود هیچ کدام‌شان را اینجا نوشت. می‌گویم «نظرت در مورد سوریه چیه غلام‌حسین؟! به نظرت این کشور تا صد دویست سال دیگه بر می‌گرده به شرایط عادی؟!» مونتانا را پُکِ عمیقی می‌زند؛ سر و صورت و موهایِ به هم ریخته و شانه‌نشده‌اش توی دود گم می‌شود. «بیچاره شدن احمد، بیچاره! دیگه آدمی توی سوریه پیدا نمی‌کنی که یا گلوله به‌ش نخورده باشه، یا دست حرام‌زاده‌های تحریرالشامی! یه کشور با همه‌ی آدماش رفت به فنا؛ بشار اسد خدا لعنتت کنه!» معده‌ام ضعف می‌رود و دود سیگار اذیت‌م می‌کند اما همین چند دقیقه دیدنش مغتنم است. «غلام‌حسین اون قدر صحنه‌های اعدام‌های خیابونی و خرابکاری‌ها خشن و داغونه که نمی‌خوام بذارم توی مجازی!» و باید بگویم مجازی! چون همه‌ی شبکه‌های ارتباطی و موبایل و کامپیوتر را به همین اسم می‌شناسد. خودش هم یک گوشیِ نمیدانم چندچند دو صفر دارد که همه‌ی حروف‌ها و رقم‌هاش پاک شده و فقط به درد تماس گرفتن می‌خورد و تمام! سیگارِ بعدی را از پاکت می‌تکاند بیرون و نُک‌ش را می‌گذارد سرِ ذغالِ سیگاری که دارد می‌رسد به فیلتر و روشن می‌کند. «این فیلم‌ها و اعدام‌ها و دست‌درازی‌ به دخترهای سوریه رو بذار توی مجازی و زیرش بنویس عاقبت آزادیِ آمریکایی و اسرائیلی!» و دود را فوت می‌کند بالای سر: «اینا رو باید نشون فتنه‌هشتادو‌هشتیا و زن‌زندگی‌آزادیا بدن که بدونن کشوری که دنبالشن اینطوری میشه، میشه سوریه! میشه یه تَلِ خاک که دخترا و زناش رو تقسیم می‌کنن بین خودشون و مرداشون رو می‌کُشن!» تف توی دهانش را جمع می‌کند، بلند می‌شود و پشت می‌کند به من، تف را پر صدا شوت می‌کند دو متری آن طرف‌تر! و سر به زیر و توی فکر می‌رود در حالی که دست چپ‌ش توی جیب است و دست راست‌ش به سیگار... اَلِفـْـــ ــکٰافـْـ @ALEF_KAF_NEVESHT
اَلِفْـ ـکٰافْـ ـمیْم
👆لطف کرده‌اند این مطلب را فرستاده‌اند برای گروه‌های خودشان، مخصوصاً هم‌محله‌ای‌های آقای شهید؛ یکی خو
پارک غدیر یک جورهایی بامِ میبد است؛ توی این سرما البته شده شبیه همان قله‌ی دماوندِ تهران! سرد و یخچال اما بدون برف! و این شب‌ها به خاطر ساکنِ جدیدش شلوغ شده. آدم است که می‌آید و می‌رود و بچه‌های خادم‌الشهدا زده‌اند به موکب‌داری... تا برسم پای آتشِ گُر گرفته و یخ‌م باز شود، چشم‌وچارم عبدالله را ندید. گرم که شدم تازه سلام و علیک‌مان گرفت. بقیه هم هر کدام گیر و گرفتِ کاری بودند. یکی با بلوکِ سیمانی زور می‌زد تنه‌ی ترِ درختی را دو نیم کند برای آتش و چند نفری زده بودند توی کار بستنِ چادرِ بزرگِ دعای کمیل فرداشب. من اما آمده‌ام سری بزنم به شهید و بچه‌ها و از پذیرایی موکبیِ گرم و گیرای‌شان بهترین استفاده را ببرم. این وسط با صالح‌الشهدا انداختیم دورِ پارک و گف‌وگفتی کردیم، البته همراه با یک گربه‌ی لوس که مدام توی دست و پای‌مان لولید که نفهمیدم گشنه‌ست یا نیازمندِ کمی ملاطفت و مهربانی! الغرض؛ فقط خواستم بدانید اگر این شب‌ها گذرتان به خانه‌ی همسایه‌ی جدیدمان افتاد، بی‌درکجا و بی‌سر و سامان نمی‌شوید! یک چایی و آویشن و حاجی‌بادام و کیک‌یزدی پیدا می‌شود که دور هم بخوریم :) اَلِفـْـــ ــکٰافـْـ @ALEF_KAF_NEVESHT