eitaa logo
اَلِفْـ ـکٰافْـ ـمیْم
755 دنبال‌کننده
1.4هزار عکس
653 ویدیو
5 فایل
احمد کریمی میبدی کمی نویسنده، کمی معلم، کمی طراح ... @ALEF_KAF_MEEM کتاب‌ها #تحــفه_تدمر با مشارکت نویسندگان محفل منادی: #من_ماله_کش_نیستم #محفل_محترم به روزتر هستم در: https://ble.ir/pashoftehjostar
مشاهده در ایتا
دانلود
دیشب که می‌رفتم جلسه‌ای از این مسیر رفتم، مسیری که البته برای میبدی‌جماعت یک حسینیه هفتصد هشتصد متری با آئین عزاداریِ سیصد ساله‌ی خاص خودش هم هست... پیچ و تابِ قوس و دالانِ کوچه را می‌بینید؟ دارد با آدم حرف می‌زند... اَلِفـْـــ ــکٰافـْـ @ALEF_KAF_NEVESHT
اولِ ساعت کاری است. فقط چند دقیقه‌ای از هفتِ صبح گذشته و من دارم قدم می‌زنم توی بخش‌ها؛ یک مرد اما سراسیمه وارد شد. از همکاران‌م احوالِ مدیر انتقال خون را می‌پرسید. و مدام می‌گفت: «مدیر کجاست؟!» آرام جلو رفتم. گفتم: «بفرمایید.» نگاهم کرد و با مکثی که نشان می‌داد دارد دقت می‌کند به چهره‌ام، گفت: «شما مدیر هستید؟!» جواب دادم: «بله» منتظر ماندم. سکوت کرد. فشار لب‌ها، خون دویدنِ توی صورت‌ش و رگ‌هایی که از زیر پوست زده بودند بیرون، نشان از بغضی داشت که زور می‌زد نگه‌ش دارد. و یک کلمه گفت: «همسرم!» و باز سکوت و باز بغض... گفتم: «چی شده آقا؟!» مکثی کرد و گفت: «سرطان خون داره، خون می‌خواد!» و چشم‌ش راه گرفت به این طرف آن طرف و زور می‌زد کلمه‌ای یادش بیاید. کمک‌ش کردم: «پلاکت؟» گفت: «آهان، آهان، آقای دکتر نکنه پلاکت کم باشه؟ من دو تا بچه کوچیک تو خونه دارم، نکنه...!» و نتوانست ادامه بدهد و نشست روی صندلی. گفتم یک لیوان چایی بیاورند و با قند به او دادم. و اطمینان دادم: «اصلاً نگران نباش، اصلاً، اصلاً، اصلاً ...!» و این را سه بار گفتم تا خوب به عمق دلش بنشیند. و ادامه دادم: «شما برو خونه و به بچه‌هات برس؛ مادرشون که نباشه، سخته! نگران هم نباش؛ مردم خون میدن، هر چقدر هم مریضت نیاز داشته باشه، زود به زود می‌رسه» رگه‌هایی از اطمینان ریخت توی چهره‌ی تکیده و غمزده‌اش. ادامه می‌دهم: «هیچ مریضی اینجا معطل پلاکت و خون نمی‌مونه، از بس مردم خوبن، از بس مردم به فکر هستن؛ اصلاً نگران نباش، برو به بچه‌هات برس...» و برای اینکه خیال‌ش راحت شود شماره تلفن‌م را به او دادم. خیالش را که راحت کردم و فرستادم‌ش خانه، رفتم سراغ بازدید صبح‌گاهی از بخش‌ها. یک لحظه به فکرم افتاد که چرا وقتی با او حرف می‌زدم صدای‌م می‌لرزید، چرا گلویم سنگین شده بود؟ انگار بغض مسری بود و به من هم سرایت کرده بود. پایم سنگین شده بود و می‌رفتم توی اتاق‌ها و بخش‌ها و با خودم می‌گفتم: «خدایا کمک کن!» وارد بخش اهدای خون شدم. چهار تا جوان خوابیده بودند روی تخت‌های بخش اهدا و در حین خون دادن با هم گف و گفت و خنده می‌کردند که نشان می‌داد با هم رفیق‌ند. نگاهم رفت روی ساعت دیواری که ربع ساعت مانده بود به هشت صبح. بغض رفت و یک شادی محسوس ریخت توی وجودم. مثل همیشه دستم را روی سینه گذاشتم و با عشق به جوان‌ها گفتم: «ممنونم، ممنونم، قدم روی چشم ما گذاشتین!» پی‌نوشت: این متن را دوست عزیزم آقای دکتر سیدمحمدرضا آقایی میبدی، ریاست سازمان اهدای خونِ استان یزد نوشته که با اجازه ایشان کمی ویراستاری کردم و گذاشتم الف‌کاف... و شما با حسی از دغدغه و احساس مسئولیت بخوانید این را... و اگر دوست داشتید عضوی از باشگاه اهداکنندگان خون یزد باشید👇 @yazdbtc اَلِفـْـــ ــکٰافـْـ @ALEF_KAF_NEVESHT
اَلِفْـ ـکٰافْـ ـمیْم
پارک غدیر یک جورهایی بامِ میبد است؛ توی این سرما البته شده شبیه همان قله‌ی دماوندِ تهران! سرد و یخچا
یه عکس خیلی خوب ببینید از مراسم استقبال از شهدای گمنام در مرکز استان. آفرین به محمدصالح... اَلِفـْـــ ــکٰافـْـ @ALEF_KAF_NEVESHT
فردا روز تکریم مادران و همسران شهداست. و اما این عکسی که گذاشته‌ام از روی یکی از فیلم‌های این مدتی که همراه شهید بودیم برداشته شده... من نمی‌شناسم! ولی دست می‌زد روی تابوت شهید گمنام و می‌گفت: «اگر امیدواری از بچه‌ام داشتم، این قدر عاشق تو نبودم مادر... مادر... این قدر عاشق تو نبودم...!» و مادر را می‌کشید یک جوری که آدم دلش کباب می‌شد...! اَلِفـْـــ ــکٰافـْـ @ALEF_KAF_NEVESHT
4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
مادر شهید می‌گفت «آقای کریمی من دیگه روی تُشک نخوابیدم از وقتی بچه‌هام رفتند جبهه! به شوهرم هم گفتم که نمی‌دونم پسرهام کجا توی کدام بیابان و روی کدام سنگ و خاک خوابیده‌ند؛ و او هم مثل من روی زمین می‌خوابید...!» می‌گفت «دیگه توی خونه بیرون نمی‌رم!» می‌گفت «تحمل دیدن بعضی از دخترها با اون آرایش و رخت و لباس رو ندارم!» می‌گفت و من جگرم می‌سوخت. از پنج پسری که از شمال غرب تا جنوب غرب توی جبهه بودند، منصورش شهید شد... او پیکر بچه‌اش را دیده، تشییع کرده، خاک کرده اما هنوز منتظر است...! پی‌نوشت: روز تکریم مادران و همسران شهداست... حواسمان به‌شان باشد. این کلیپ به متن خاطره من ربطی ندارد، گذاشتم ببینید و بسوزید! اَلِفـْـــ ــکٰافـْـ @ALEF_KAF_NEVESHT
25.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
با افتخار عضو کوچکی از یک تیم بزرگ‌م که محل سکونت‌شان از شمال کشور است تا جنوب و از شرق است تا غرب... گاهی لابد دیده‌اید کارهای تیم «شوق پرواز» را می‌گذارم؛ و این گروه یک گروه گمنام است که شما فقط یکی از اعضای کم‌فعالیت‌ش را می‌شناسید! این نقاشی‌خط خوشگل، یکی از کارهای این بچه‌هاست که لایق و زیبنده‌ی شهدا شده‌اند؛ یک تعداد آدم مخلص و دوست‌داشتنی که به معنای واقعی کلمه هنرمند هستند و شما فقط دارید بخش کوچکی از کارشان را می‌بینید... بچه‌های ما رو همراهی کنید و از کارهاشون لذت ببرید👇 @shogh_prvz اَلِفـْـــ ــکٰافـْـ @ALEF_KAF_NEVESHT
اَلِفْـ ـکٰافْـ ـمیْم
رانندهٔ آمبولانس را می‌شناختیم. مردِ پر اُبهَت ِدل‌رحم با آن عینک و سبیلِ روی‌هم جفت و جور شده‌اش. ق
به ساعت نگاه می‌کنم. دارد دیر می‌شود. می‌روم سراغ پسرم. جلوی کامپیوتر نشسته و دکمه‌های کیبورد را با حرص فشار می‌دهد. تانک‌های توی مانیتور دارند پیشروی می‌کنند و او با هول و ولا به طرف‌شان شلیک می‌کند و هر بار تانکی آتش می‌گیرد با غرور لبخند می‌زند. لباسهای بیرونی را می‌دهم دستش و می‌گویم: «فقط دو دقیقه وقت داری آماده بشی!» بی‌تفاوت می‌گوید: «فکر نکنم خوش بگذره، نمیام.» قسمتِ والدِ مغزم می‌خواهد فاز نصیحت بردارد و شروع کند به سخنرانی در مدح شهید. ساکتش می‌کنم. نقطه ضعف پسر را می‌دانم. لبخند می‌زنم و می‌گویم: «یادت باشه موقع برگشت دو نفری بریم کافی‌شاپ و یه چیزی بخوریم.» قسمت والد مغزم دو دستی می‌زند توی سرش و می‌گوید «داری باج می‌دهی!» بی اعتنایی می‌کنم... چهل دقیقه‌ای می‌شود که با پسر، ورودی جاده‌ای شیب‌دار منتظریم که شهید را بیاورند. گاهی می‌نشینم روی جدول حاشیه میدان وگاهی می‌ایستم. کم‌کم دارم از این انتظار خسته می‌شوم. با خودم مرور می‌کنم؛ اگر مادر شهید زنده باشد‌، الآن نزدیک چهل سال است که منتظر این پسر شهید است. حتما او هم کلافه شده. خدا می‌داند که چند بار در خیال خودش صدای پاهای پسرش را شنیده و پا برهنه دویده توی حیاط، او را ببیند و قربانِ قد و بالای رعنایش برود. حتما دلش که به تنگ می‌آمده لباس‌های پسرش را بغل می‌کرده و بوی آن را نفس می‌کشیده. خودم را جای مادر شهید می‌گذارم و یک آن شبیه او دلم برای پسرِ خودم تنگ می‌شود. پسری که یک قدمی من ایستاده و دارد با نوک کفشش روی خاک‌های نرم میدان را خط‌خطی می‌کند. دلم برایش تنگ می‌شود و دستش را محکم می‌گیرم. اخم می‌کند و می‌گوید: «مامان زشته! من کلاس پنجمما، بزرگ شدم...!» لبخندِ غمناکی تحویل‌ش می‌دهم که معنایش را نمی‌فهمد... از دور جمعیت را می‌بینم که دارد می‌آید جلو، همراه با تابوت یک پسر رعنا که پیچیده شده در پرچم سه رنگ. اگر مادرش اینجا بود اصلا به این فکر هم نمی‌کرد که از جسم پسرش چند تکه استخوان مانده؛ چند تکه استخوان پوشیده در پارچه‌ای سپید. حتما به قد و بالای رعنایش افتخار می‌کرد و محکم می‌گرفتش توی بغل... پشت تابوت شهید همراه جمعیت راه می‌افتیم و از پیچ و خم جاده‌ای شیب‌دار رو به بالا حرکت می‌کنیم. به سمت پارک غدیر؛ بام میبد. خسته شده‌ام و نفس نفس می‌زنم؛ حالا پسرک است که دست مرا محکم گرفته و دنبال خودش می‌کشاند. توی مغزم چیزهای مختلفی قاتی شده‌اند، مادر شهید، تابوتی با چند استخوان، پسری که دستگیری می‌کند، روضه‌ی کوچه...! و گاهی اینطوری می‌شود؛ گاهی پسری باید که از مادر دستگیری کند... ✍️ روایت از اَلِفـْـــ ــکٰافـْـ @ALEF_KAF_NEVESHT
اَلِفْـ ـکٰافْـ ـمیْم
سر صبحی بالاخره جور شد هم را ببینیم! این دو سه روز خیال می‌کنم چند سالی پیرتر شده #غلام‌حسین. مخصوصا
حالا که رفته مأموریت و توی استان یزد نیست، یک چیزی کم است! منظورم این نیست که جای فحش‌های منشوریِ او کم باشدها! نه؛ اینکه آدم رفیقی داشته باشد که تکه‌ای از وجودش باشد، از همه‌چیزش خبر داشته باشد، دردهاش را به او بگوید، چاره‌اش را از او بجوید و در یک کلام، بخشی از روحش باشد، کم است! و غلام‌حسین از دنیا فارغ است، توی چارچوب‌های خودساخته‌ای که یکی مثل من درگیر است، گیر نیست. تا مدتی فکر می‌کردم فکر و ذکرش درگیر جنگ با این تروریست و آن تکفیری است اما تازگی فهمیده‌ام اولین دشمنی که دارد با آن مبارزه می‌کند، خودِ خودش است! ذهن‌تان هم مشغول آن چیزهایی که درباره فحش دادن‌ش گفتم نشود انصافاً! فحش‌های غلام‌حسین را فقط من شنیده‌ام و اگر کسی ادعا کند او زبان هرزه‌ای دارد که هر جا می‌رسد به کارش می‌گیرد اشتباه می‌کند. همین است که او برای شما کاملاً گمنام و ناشناس مانده! چون نه تنها با من مثل بقیه نیست، بلکه اسم‌ش را هم عوض کرده‌ام که لو نرود...! این را که گفتم اولین دشمن‌ش خودش است برای این گفتم که یک عارف‌گونه‌ای توی وجودش هست که به قیافه‌اش نمی‌خورد و این فحش‌ها البته یک سوپاپ اطمینان شده برای خودش! شاید وقتی از این دعاهای خاصِ بین خودمان در حق‌ش مستجاب شد و توی تابوت سه رنگ رفت روی دست مردم، شناخته شود؛ شاید! کمی حواس‌تان جمع باشد برای آن روز خاص! من قرار نیست غلام‌حسین را معرفی کنم؛ خودش که مثل چی از این کار بدش می‌آید... پی‌نوشت: این مطلب را نوشته‌ام بیشتر برای دوستانی که از من این روزها زیاد از غلام‌حسین و نام و نشان‌ش پرسیده‌اند... اَلِفـْـــ ــکٰافـْـ @ALEF_KAF_NEVESHT
اَلِفْـ ـکٰافْـ ـمیْم
شروع سلام و علیکِ من و او گفتن این جمله هاست؛ او می‌گوید: «مرگ بر جمهوری اسلامی» من می‌گویم: «مرگ
شاید اولین باری باشد که با «مرگ بر جمهوری اسلامی!» شروع نمی‌کند و من جواب نمی‌دهم «مرگ بر آمریکا!» فقط «سلام مهندس»ی می‌گوید و من هم. یک سال گذشته از اخرین باری که دیدمش. وقتی فهمیدم توی دستگاه چاپ دارد با جوهر و هِد و چیزمیزهای دستگاه ور می‌رود خوشحال شدم. دقیقاً مثل وقتی من را می‌بیند! و مشتاق‌م بپرسم «نظرت درباره‌ی حالای سوریه چیست؟!» بعد از سلام و احوال‌پرسی خودش شروع می‌کند «سوریه رو دیدی چی شد؟!» و «مهندس» حتی شبیه هم نیست! نه آقا را قبول دارد و نه هیچ کسی که توی این نظام مسئولیت دارد. فقط به شهید امیرعبداللهیان ارادت دارد و معتقد است آدم شبیه او توی جمهوری اسلامی نیامده، که آن هم شهید شده! هر چند همین تایید شهید امیرعبداللهیان را می‌گذارد کنارِ یک بد و بیراه به شهید سید ابراهیم رئیسی! گاردی نمی‌گیرم. سال‌هاست یاد گرفته‌ام سر این مسائل دعوا نکنم! کاملاً دیدگاه‌ش همراه شده با من! می‌گوید اسرائیل کثافتِ ... و ... که البته نقطه‌چین‌ها برای اهل دل کاملاً مفهوم است، دارد سوریه را می‌برد به عصر پارینه‌سنگی و معتقد است می‌خواهند بدتر از این را سر ایران بیاورند که سوریه جلوی ایران بشود بهشت! «مهندس» باز هم تاکید می‌کند که با ایدئولوژی جمهوری اسلامی هیچ جوری کنار نمی‌آیم ولی منتظرم پای این‌ها برسد دم مرز که بروم پاره‌شان کنم! و این را با صدای پُر تر و پُر حجم‌تر می‌گوید، هر چند همینطوری برای خودش هرکولی‌ست که توی مطلب آذرماه پارسال‌م نوشته‌ام! او می‌گوید جمهوری اسلامی و آخوندها را زشت می‌دارم ولی پای امنیت این کشور وسط باشد خودم نفر اولم که می‌روم توی سینه اسرائیل... توی دلم به آزاد اندیشیِ این دوست همیشه مخالف احسنت می‌گویم. دم رفتنِ بعد از نیم ساعت دیدار و گفتگو که دارد می‌رود فاز نصیحت بر می‌دارد. می‌داند می‌روم مدارس و با بچه‌ها در ارتباطم. می‌گوید برو اینها را به بچه‌ها بگو که هشیار باشند و تاکیدش بیشتر روی مجازی‌ست. می‌گوید من حالم از جمهوری اسلامی به هم می‌خورد ولی هر جا بتوانم بقیه را روشن می‌کنم که سفت و محکم پای کشور خودشان بایستند، این کار را می‌کنم... «مهندس» بچه‌ی شمال غرب کشور، تکنسین دستگاه چاپ، دوست عزیز و مخالفِ همیشگی‌ام که خیلی همدیگر را دوست داریم، رفت که برود دنبال کار و زندگی‌اش، ولی همین که می‌بینم آدم بسته و بی انصاف و بی معرفتی نیست، حال می‌کنم. و چقدر خوب است آدم از این دوست‌های جون‌جونی داشته باشد...! اَلِفـْـــ ــکٰافـْـ @ALEF_KAF_NEVESHT
اَلِفْـ ـکٰافْـ ـمیْم
آقای پدر بزرگ و نوه‌ی سه چهار ساله؛ و عشق پایان ناپذیر... اَلِفـْـــ ــکٰافـْـ @ALEF_KAF_NEVESHT
خوشحال‌ترین شهیدِ غزه تویی آقای پدربزرگ! و من مانده‌ام این یک سال چطور زنده ماندی از دوری «ریمِ» سه چهار ساله. هر چند شرط عشق نبود، اما شرط صبر را خوب به جا آوردی... دیشب که خبر شهادت تو را شنیدم و پیکرت را دیدم، برایت خوشحال شدم! و تو تنها کسی بودی که همراه با اشک، یک لبخند برای شهادت‌ت روی لبم نشست...! حالا برو و توی بهشت هر چه خواستی دخترکت را بغل کن، ببوس و با او بازی کن... با روح‌الروح... و چه دنیای سیاهی شده خدایا؛ خرابش کردیم؛ یکی را بفرست جمع‌مان کند... اَلِفـْـــ ــکٰافـْـ @ALEF_KAF_NEVESHT
این عکس همین یکی دو ساعت قبل گرفته شده، توی یک منطقه عملیاتی! سینه در سینه‌ی تروریست‌هایی که می‌آیند برای به خاک سیاه نشاندن ایرانی‌ها... و دوستان من، شبیه همین این روزها وسط یک ماجرای واقعی هستند برای تامین امنیت ما. البته عکس را غلام‌حسین نگرفته! به شما هم قبلاً عرض کردم از این گوشی‌های نمی‌دانم چندچند دو صفر دارد که به باد هوا هم نمی‌ارزد! عکس را یکی دیگر از دوستان گرفته، ان هم سفارشی... همه‌ی ما این چند روز دنبال آماده کردنِ شرایط برگزاری یک شب یلدای خوبیم با خانواده، کنار آنهایی که دوستشان داریم؛ اما هستند آدم‌هایی شبیه غلام‌حسین و دیگر رفقای‌مان که وسط یک ماجرای واقعی و خطرناک، به دور از عزیزان‌شان سینه سپر کرده‌اند جلوی تروریست‌ها... این‌ها خودشان را فدای لحظه‌های امن و امان ما می‌کنند در حالی که ذهن کمتر کسی از مردم به آنها معطوف می‌شود. دم‌شان گرم، تن‌شان سلامت، روزگارشان بدون حادثه؛ زنده و سلامت به خانه و پیش همسر و بچه‌شان برگردند ان‌شاءالله... اَلِفـْـــ ــکٰافـْـ @ALEF_KAF_NEVESHT