eitaa logo
اَلِفْـ ـکٰافْـ ـمیْم
754 دنبال‌کننده
1.4هزار عکس
653 ویدیو
5 فایل
احمد کریمی میبدی کمی نویسنده، کمی معلم، کمی طراح ... @ALEF_KAF_MEEM کتاب‌ها #تحــفه_تدمر با مشارکت نویسندگان محفل منادی: #من_ماله_کش_نیستم #محفل_محترم به روزتر هستم در: https://ble.ir/pashoftehjostar
مشاهده در ایتا
دانلود
از بچه‌های تیم حافظت بود. در عالم خواب دعوتش می‌کنند برود بهشت زهرا، شاید سرِ قبری معلوم و مشخص؛ فردایش رفته بود! همان جایی که در خواب نشانش دادند... خلوت کرده با شهید که یکی از دوستان تماس می‌گیرد «جایت خالی! شهید گمنام آورده‌اند میبد...» آخرش هم می‌گوید «ای کاش می‌توانستی بیایی اینجا» توی ذهنشْ معادله‌ی خواب دیدن و تماسِ کنار قبر شهید را می‌گذارد روی هم و به جواب می‌رسد «می‌آیم! الان راه می‌فتم!» این را پشت ماشین آمبولانس تعریف می‌کرد. وقتی روبرومان بود و می‌رفتیم به مراسم‌ها و مکان‌های مختلفِ میبد و اردکان؛ او مهمانِ مهمان ما بود! مداحی می‌کرد. وقتی مسیر طولانی می‌شد و وقت و فرصتش بود، وقتی اشک‌هایِ کوچک و بزرگ مردم را پشت در آمبولانس جا می‌گذاشتیم و تنها می‌شدیم و راه می افتادیم سمت مقصد بعدی، دم می‌گرفت و می‌خواند. روضه‌ای سه چهار نفره! دو نفر رسانه‌ای بودیم با دوربین‌هامان، او و یک شهیدِ عزیز! امروز دوباره دارد ماجرا تکرار می‌شود! مهمان ویژه داریم. نمی‌دانم آن رفیقِ شهدا که مال تیم حفاظت مسئولین است و توی یک جایی از تهران زندگی می‌‎کند، کجاست! اما آرزو دارم دوباره در کنار شهیدی جمع شویم، او برایمان روضه حضرت مادر بخواند، آن وقتْ ما و شهید گریه کنیم، یک دلِ سیرِ سیر... @ALEF_KAF_NEVESHT
را توی نقشه‌های گوگل‌مپ دیده‌اید؟ خدا انگار وقتی نقاشی می‌کرده دنیا را، فکر امروز را کرده و نقاشی کرده آن را به بهترین صورتی که می‌شده! یمن آن‌وَرِ جیبوتی است. جایی کنار تنگه‌ای راهبردی شبیه تنگه هرمز خودمان. این دو کشور، مثل انگشت‌های شصت و سبابهْ تنگه را مانند یک تیله بین خود گرفته اند. البته این روزها بیشتر از جیبوتی، اسم یمن را می‌شنویم، که انگار قواعد تیله‌بازی را از همین بچه‌های کفِ کوچه‌های خاکی خودمان یاد گرفته باشد! دلبری می‌کند کُری‌خوانی‌هاش و خط‌و‌نشان کشیدن‌هاش! مخصوصاً آن یحیی‌سریع‌ش که بیانیه می‌دهد و شق‌و‌رق توی دوربین حرفش را می‌زند... تا قبل از غوغای یمن، همه فکر می‌کردند اسرائیلْ فقط گرفتار غزه است، در حالی که حالا گیر افتاده توی باب المندب... غزه نمادی است برای مظلومیت و باب المندب، خلیج عدن و دریای سرخ نمادی شده برای غیرتمندی... یمنی‌ها انگار از بچه‌های تیله‌بازِ کوچه‌خاکی‌های ما هم جلو زده‌اند؛ شده‌اند یک‌پا حرفه‌ای برای خودشان! تازگی‌ها فیلم‌هایی منتشر کرده‌اند از برگزاری جشن عروسی روی عرشه گلکسی‌ریدر؛ همین‌طور جشن فارغ‌التحصیلی دانشجویان‌شان را، همینطور بساط دورهمیِ قلیان‌کشیدن‌شان را! یمنی‌ها قواعدِ سمباده کشیدن روی اعصاب صهیونیست‌ها را خوب بلدند و آدم دوست دارد نیم کیلو تخمه ژاپنی بگیرد و بنشیند نقاشیِ خدا در نقشه‌ی جغرافیایی دنیا را سِیر کند و تخمه بشکند! @ALEF_KAF_NEVESHT
راست‌راست آمد توی دفتر. نشسته بودم کنار معلمی که از قدیم با هم دوست بودیم و گف می‌زدیم. ایستاد جلویم. جدی و متشخصانه گفت: «آقای کریمی، یه رو تازگی می‌خونم، می‌خوام ببینم خوبه یا به درد نمی خوره!» نگاهم رفت روی قد و بالای بلندش و برگشتم سمت دوستِ معلمم. عذرخواهی کردم. همراه دانش‌آموز آمدم بیرون از دفتر. مدیر بود یا معاون که گفت همین جا حرفتان را بزنید. به خاطر اینکه راحت‌تر حرف بزنم عذر خواستم و بیرون آمدم. روبرویم ایستاد. حس می‌کردم خیلی دارد آداب‌دانی می‌کند. حق داشت؛ محیط مدرسه انگار اینطوری می‌طلبد. روز قبلش با آنها کلاس داشتم؛ فهمیده بود کتابی هستم چون در مورد کتاب‌ها گفته بودم. سعی کردم صمیمانه حرف بزنم. اسم کتاب را یادش نبود ولی از کلماتی که درباره اسم می‌گفت، فهمیدم از کتاب‌های روانشناسی و انگیزشی است. از همین دست کتاب‌هایی که ناجور باهاشان زاویه دارم. نه اینکه نخوانده باشم، مدتی را توی نوجوانی و جوانی گرفتارشان بودم و می‌دانستم چه حالی دارند. خوشحالی‌م را ابراز کردم. نشان دادم از کتاب خواندنش خیلی خوشحالم. توصیه کردم حتی اگر از این کتاب‌های بازاریِ زرد که نویسنده‌هاش مثل نقل و نبات حرف‌های کشکی و خوشگل می‌زنند را می‌خواند، با نگاهی نقادانه بخواند. نشانی دادم به کتاب «خرده عادت‌های» استفان گایز. گفتم این کتاب حرف‌های خوبی دارد. توی آن نوشته که انگیزه اتفاقاً چیز موثری نیست و این عمل است که آدم را توی مسیری پیش می‌برد، آن هم وقتی تکرار شود و رشد کند. زنگ خورده بود. بچه‌ها سر کلاس بودند و باید می‌رفتیم، او سر کلاس خودش، من سر کلاس خودم. آخرین حرفم این بود که هر چه می‌تواند بخواند. خودِ مطالعه راه می‌اندازد آدم را که بعداً چه‌چیزی بخواند و چه‌چیزی نخواند؛ فقط نقادانه خواندن را باید یک اصل ثابت دانست و عمل کرد. اگر وقت اجازه می‌داد ساعت‌ها می‌ایستادم و در مورد کتاب‌ها با هم حرف می‌زدیم. برایم نوبر بود توی محیط هنرستانی که شاید خیلی‌ها انتظار ندارندْ اهل مطالعه را آنجا ببینند، دانش‌آموزی اینطوری دیده باشم. مثل خودم که همان‌جا درس خوانده بودم و اهل کتاب هم بودم! روزم را ساخت، نحوه آمدنش توی دفتر، سوال پرسیدنش، از کتاب پرسیدنش و حتی نحوه حرف زدنش... @ALEF_KAF_NEVESHT
شروع سلام و علیکِ من و او گفتن این جمله هاست؛ او می‌گوید: «مرگ بر جمهوری اسلامی» من می‌گویم: «مرگ بر آمریکا» دوستیِ عجیبی شاید باشد ولی در دایره دوستانْ آدم‌های مختلفی دارم که یکی‌شان اوست؛ نماینده شرکت اسپانیایی در ایران، بچه‌ی شمال غرب کشور که سالی یکی دو بار گذرمان به هم می‌خورد. هیکل و هیبت کشتی‌گیرانه‌اش با آن گوش‌های شکسته و پف‌فیلی نقص ندارد. انگار داده‌اند میکل‌آنژ تا از سنگ یک پیکره خوشگل بتراشد. هر چند تازگی‌ها این پیکره خوش‌فرم دایره‌ی شکمی محسوسی پیدا کرده که دارد قناصش می‌کند. شوخی‌های خنده‌دار من و او خاصند! می گوید «تویِ بسیجی با گونی حکومت می‌کنی!» می‌گویم «گونیِ برنجی برایت کنار گذاشته‌ام، اگر خیلی لطف کنم داخلش را مخمل می‌دوزم تا نخ‌های سیخ‌سیخی گونیْ توی چش‌وچارت نروند!» می‌گوید «شماها از افغانستان و لبنان و فلسطین آدم می‌آورید که به ونزوئلا فراری نشوید.» می‌گویم «اتفاقا تعدادمان آن قدر هست که به سوریه و فلسطین و لبنان هم نیرو ترانزیت کنیم.» و از این قبیل گف و گفت‌ها که همراهند با خنده... این بار بعد از شروع ماجرای غزه و شروع طوفان‌الاقصی می‌دیدمش. همان صحبت‌ها بود اما اعتراف جالبی کرد بین حرف‌هایش. می‌گفت «از جمهوری اسلامی خوشم آمده. جوری اسرائیل و آمریکا را سرویس کرده که به ...خوردن افتاده‌اند!» می‌گفت «بهترین چیزی که توی جمهوری اسلامی اتفاق می‌افتد همین مرگ بر آمریکا گفتن و عمل کردن است.» تحلیل می‌کرد اسرائیل بعد از جنگ‌جهانی دوم خودش را توی هالیوود و رسانه‌ها جِرواجِر کرده تا مظلوم‌نمایی کند و با همین مظلوم‌نمایی هم کارش را پیش ببرد. اما ماجرای غزه این‌ها را بی‌آبرو کرد. تعجب کرده بود از اینکه غزه‌ی بندانگشتی چطوری اسرائیل و همه غول‌های پشت سرش را به چالش کشیده! هنوز هم سرِپا ایستاده و دارد مرکاوا حلوا حلوا می‌کند! این برداشت، برداشت یک دوستِ کاملاً بی اعتقاد به جمهوری اسلامی است؛ من و او هیچ وقت بحث جدی روی اعتقادات و گرایش‌های هم نداشتیم؛ این بار اما جدّی از موضعِ مخالف خودش دفاع کرد. فکرم کشید به سمت رفقایی که هنوز هم معتقدند حماس اشتباه راهبردی کرده و با این حرکت عجولانه هزاران نفر از مردم‌ش را به کشتن داده؛ ایضاً همه زیرساخت‌های زندگی در غزه را به نابودی کشانده! دوستانی که هنوز به عمق مسئله پی‌نبرده‌اند! نمی‌دانند طوفان‌الاقصی، از این بادهای پیچُگِ شهر ما نیست که دولاخی کند و فرو بنشیند! نمی‌دانند این طوفان، کلید رمزآلود ظهور است و آورنده کشتی نوح... ان‌شاءالله... _________________ بادِ پیچگ؛ در گویش میبدی کنایه از گردباد خیلی کوچک دولاخ؛ یا دولخ که به معنی گرد و خاک است و ریشه‌ی فارسی دارد @ALEF_KAF_NEVESHT
«حالا آقای خامنه‌ای میاد درستش می‌کنه!» با پوزخند و کنایه گفت؛ و وقتی گفت که خرابی داشتیم توی خط تولید. مثل همه وقت‌ها که خودم را این جاها به تغافل می‌زنم، همین کار را کردم. طرف‌حسابش من نبودم ولی انگار به خاطر بودن من این حرف را زد. «هر فحشی میدی و هر غلطی می‌کنی به خامنه‌ای چیزی نگو!» این را اسماعیل گفت. جوانِ داش‌مشتیِ سبیل زاپاییِ تندی که دست به فحشش معرکه بود و خطا نداشت! هر چند بچه‌ی مسلمان و درستی بود اما این قلم جنسِ کاملاً غیر اسلامی هم توی انبان داشت! فرقی نداشت چه‌کسی نزدیکش باشد یا کجا باشد؛ همیشه یک مادر‌فلان را می‌چسباند اولِ حرف‌هایش! آن دوست تیکه‌اندازْ جا خورد و ادامه نداد ولی برای من ابهام بزرگی شد این دفاعِ تند، که باید علتش را می‌فهمیدم. یکی دو ساعت بعدش جایی گیرش آوردم. پرسیدم «علت دفاع تو از آقای خامنه‌ای چه بود؟» و حتی امام و آیت‌الله‌ش را نگفتم که جلوی حرفم موضعی نگیرد! گفت: «آقای کریمی خودت می‌دونی من جای سلام هم فحش می‌دم و زبونم چِفت‌وبستِ درست و درمونی نداره!» گفتم: «کاملاً مشخصه و خبرت دارم ولی این یکی رو نفهمیدم!» اسماعیل که اینجا به اسم مستعار معرفی‌ش می‌کنم، گفت: «قبلاً رگباری به آقای خامنه‌ای فحش می‌دادم؛ برام فرقی نمی‌کرد اصلاً موضوعِ حرف‌های منْ او باشد یا نه؛ مثل حالا که راحت فحش‌م رو می‌دم! تا اینکه یه شب خواب دیدم!» سندرومِ فضولیِ بی‌قرارم جنبید و گفتم: «چه خوابی!» گفت: «من خوابم رو برای زنم هم تعریف نکردم احمد آقا، برای شما که جای خود داره؛ ...نیمه شب بلند شدم و های‌های گریه می‌کردم؛ زنم پرسید چِت شده؟! گفتم خواب دیدم! هر چی زور زد که تعریف کنم نکردم! نه اون شب نه هیچ وقت دیگه!» اصرار فایده نداشت. بی خیال فهمیدن خوابش شدم. ادامه داد که «بعد از خوابم دیگر به آقای خامنه‌ای فحش ندادم؛ از طرفی برایم قابل احترام هم هستند و نمی‌گذارم کسی به‌ش فحش بده!» چیزی که به ذهنم رسید و به اسماعیل گفتم را اینجا هم می‌نویسم. به او گفتم «خواب دیدی برای حُسن‌نیتی که داشتی! یعنی در نشناختن و فحش‌دادن به او برایت حجتی نبود و با این اتفاق هوشیارت کرده‌اند.» اصولاً خیلی‌ها نه خواب می‌بینند و نه تذکری برایشان می‌رسد؛ شاید چون در دشمنی هم حُسن‌نیت ندارند و روی غرض و مرض دشمنی می‌کنند! البته خدا نشانه‌هایی می‌فرستد، ولی چشم بینا باید که ببیند... @ALEF_KAF_NEVESHT
آقای قاضی از هر کسی برای متارکه می‌آمد می‌پرسید: «رابطه شما با نماز چطور است؟!» یک سوال بی‌ربط برای یک جلسه تلخ؛ جایی که آدم‌ها آمده‌اند ریشه‌ی یک چیز تلخ را از زندگی‌شان بِکّنند و بیندازند دور. ولی برای من و آقای قاضی مهم بود؛ او می‌خواست چیزی را به من ثابت کند و من می‌خواستم ببینم این موضوع واقعاً درست است یا نه! زوج‌هایی که می‌آمدند یا زن و شوهری که جدا آمده بودند مورد خطاب این سوال بود. تمامی این‌ها اما جواب‌شان یک‌جور بود؛ یا اصلاً نماز نمی‌خواندند یا اینکه بخوانْ‌نخوان بودند و هر وقتی حالش را داشتند می‌خواندند! قاضی هر بار جواب زوجین را می‌گرفت نیم‌نگاهی به من می‌کرد و می‌گفت: «تحویل بگیر!»... «بفرما!»... «این هم بعدی‌ش!»... و منظورش این بود که کار از جای دیگری خراب است و خانه از پای‌بست ویران است! برای همینْ سرِ کلاس‌ها یا در گفتگو با افراد دارای مشکل، از معادله چهار معلومی استفاده می‌کنم! آدم توی دنیا با چهار تا چیز طرف می شود؛ خدا، خودش، انسان‌ها و طبیعتْ اعم از جان‌دار و بی‌جان. فرمولِ اینکه آدم نه به خودش آسیب بزند نه به دیگران و نه طبیعتْ همین است فقط؛ اینکه با خدا رابطه درستی برقرار کند. توضیح می دهمْ نماز تجلی این رابطه است و به وقتْ خواندنش، رعایت اصول و مقررات آن. اگر این موضوع درست شد، خداْ همه رابطه‌های دیگر را درست و به‌جا برای آدمی چینش می‌کند؛ و اگر درست نشد، سه محور دیگر هم ضربه می‌خورند! اینکه آدمی نمی‌داند با خودش چند-چند است و حتی گاهی خودش را سر به نیست می‌کند؛ اینکه آدمی با دیگران رابطه درستی به هم نمی‌زند، آسیب می‌بیند و آسیب می‌زند؛ اینکه از چپ و راست می‌خورد و نمی‌داند علت این همه بدبختی چیست؛ اینکه حتی طبیعت از دستش در امان نیست، برای همین است! باور می کنید؟ نمی‌دانم این حرف چقدر مورد قبول شما واقع می‌شود، اما به آدم‌های دچار مشکل گفته‌ام، اینجا هم می‌نویسم؛ برای یک بار هم که شده خدا را امتحان کنید! آن هم به نماز اول وقت! یک‌ماه چهل‌روز، یا هر چه دوست دارید، نماز را مودبانه و دقیقاً سر وقت بخوانید، هر سه وعده، اگر وضعیت بهتری توی زندگی‌تان رخ داد، رهایش نکنید؛ که اگر درست و به‌جا عمل کنید اتفاقاً جواب می‌دهد. این درمانْ، دوای غم و افسردگی، دوای روابط به هم‌ریخته و گسیخته، دوای فقدان عشق در زندگی‌های مشترک، دوای بلا و مصیبت‌هایِ نمی‌دانم از کجا آمده! و دوای هر چیزِ ناجوری‌ست که توی زندگی انتظار ما را می‌کشد. پس جرأت می‌کنم و باز می‌نویسمْ «خدا را امتحان کنید!» @ALEF_KAF_NEVESHT
👈 توجه کردین؟ دشمنِ درختانِ جنگله... ولی وقتی به می‌فته، درخت‌ها بهش کمک می‌کنن برای قدرت گرفتنش و نابودی جنگل! این خودباختگی میشه؟! شکست تعبیر میشه؟! یا چی...؟! @ALEF_KAF_NEVESHT
اَلِفْـ ـکٰافْـ ـمیْم
👈 توجه کردین؟ #آتش دشمنِ درختانِ جنگله... ولی وقتی به #جنگل می‌فته، درخت‌ها بهش کمک می‌کنن برای قدرت
نظر دوست عزیزم آقا مهدی؛ این اسم‌اش تسلیم شدن در برابر موج و تفکر غالب هست! درختان در برابر هر آتشی تسلیم نمیشن، ولی اگه خس و خاشاک و شاخه‌های خشک و بی‌ثمر که باید هرس می‌شده و نشده، زیاد باشه، آتش میشه موج غالب و درختان در برابر این موج غالب بعد از اندکی مقاومت تسلیم، و خود باعث بیشتر شدن موج غالب میشن... پیش از وقوع آتش (آمدن دشمن) باید خس و خاشاک‌ها و شاخه‌های خشک و بی‌ثمر رو هرس کرد... @ALEF_KAF_NEVESHT
لاکپشت روی زمین خاکی یک چلمنگِ بی‌خاصیته که سه ساعت، سه قدم راه نمیره! همین لاکپشت رو بندازین توی دریا، پرنده میشه و توی آب پرواز می‌کنه! باید به والدین بچه‌های نوجوان این رو حالی کرد که اگه بچه‌ی شما ریاضی‌ش ضعیفه، ممکنه توی ادبیات یه نخبه باشه! یا اگه در زمینه هوشِ درسی ضعف داره، نزنید توی سرش که در زمینه‌ی هوشِ رفتاری و اجتماعی هم اعتماد به نفس‌ش بیاد پایین، حتماً توی محور دیگه‌ای موفق‌تر عمل می‌کنه... اصرار بر محدود کردن استعدادهای بچه‌هاتون رو بس کنید! @ALEF_KAF_NEVESHT
اَلِفْـ ـکٰافْـ ـمیْم
@ALEF_KAF_NEVESHT
امروز یادِ مهدی افتادم؛ دوستی که نسبت فامیلی داشتیم و چند سالی از من کوچکتر بود! یادم می‌آید مواقعی که به هم می‌رسیدیم، فیلم تعریف می‌کرد؛ خاطره‌اش بیشترْ اینطوری در ذهنم جا خوش کرده! هیجانْ همان وقت‌ها توی حرف‌زدن‌هایش نمود داشت؛ آدم ساکن و در خود مانده‌ای نبود؛ یک دنیا انرژی که واماندگی و کرختی را پس می‌زد. یک خاطره‌ی دردناک هم برای خودم جا گذاشت! جلوی خانه‌شان. وسط بازی فوتبال وقتی خم شدم تا با سرْ توپ را بزنم، با پا کوبید توی صورتم؛ یعنی کله‌ی من جوری روی پایش جفت و جور شد که اگر از دست می‌داد اجحافی به اصلِ موقعیت بود! مگر خون دماغم به این راحتی بند می‌آمد؟! لاکردار انگار شده باشد لوله‌ی آفتابه. طفلک از توی خانه هر چه دستمال و پارچه پیدا کرد آورد برای من. همه را رنگِ قرمز کردم تا بالاخره خونش بند آمد... مهدیْ پسرِ پدری کارگر و مادری خانه‌دار بود؛ در یک خانواده بسیار معمولی اما مذهبی. عشقِ نیروی انتظامی او را برد به مسیری که دوست داشت. بعدها رشته‌ی مرزبانی در یگان تکاوری. سرانجامش اما حدود 15 سال پیش رقم خورد. اردیبهشت هشتاد و هفت. زمانی که در جاده چوپانان با اشرار و قاچاقچیان مواد مخدر درگیر می شوند. مهدی آنجا شهید شد؛ هر چند از نظر سنی سه چهار سالی از من کوچکتر بود، اما به اندازه قرن‌ها از من جلو زد. امروز که خبر شهادت بچه‌های فراجا در «راسک» به گوشم خورد، یاد مهدی افتادم. در حمله تروریستی امروز ده_دوازده نفر از بچه‌هایی که مثل مهدی، از بچه‌های ناب و پاک این آب و خاک بودند خونشان بر زمین ریخت و شهید شدند. شهادت! کلمه‌ای که به سادگی گفته می‌شود و از کنار آن رد می‌شویم؛ ولی تلاطمی دارد که من در زندگی خانواده و نزدیکان مهدی دیده‌ام و شنیده‌ام! حالا انگار وقت آن رسیده که مرزهای جنوب شرقی کشور مثل مرزهای شمال غربی ایمن‌سازی شوند. و این شاید کمترین خواسته‌ی هر ایرانی باشد؛ به امید آنکه این اتفاق هر چه زودتر رقم بخورد... @ALEF_KAF_NEVESHT
بعد از گرفتن چند تا عکس نشستم کنار یکی از همین بازاریان. مسئولی حرف می‌زد. جلسهْ کلاس‌مانندی بود برای دادن پروانه کسب به اصناف و در کنارش به سوالات بازاریان هم جواب داده می‌شد. این ماجرا برای چند سال پیش است البته؛ دوستِ مسئولی که آن جلو نشسته بود اما لفظی را مدام توی حرف‌هاش تکرار می‌کرد: «این بیچاره ها!»... «این بدبخت‌ها!» و به دیگر مسئولین دستور می‌داد «برای این بیچاره‌ها فلان کار را بکنید؛ این بدبخت‌ها گناه دارند!» از روی دلسوزی هم می‌گفت. حواسم نبود اما از غرولند‌های بغل‌دستی و ناراحتی‌ش نسبت به الفاظ آن مسئول تازه فهمیدم ماجرا چیست. آدم خوبی هم بود؛ بنده خدا داشت از روی دلسوزی برای آدم‌های روبرویش کارها را پیگیری می‌کرد؛ ولی این نوع بیان و لفظ داشت اثر معکوس می‌گذاشت. شده بود یک نگاه بالادستیِ ناراحت‌کننده. جایی خوانده‌ام یا کسی خاطره‌ای می‌گفت از مدیری که روز اول شروع مدرسه رفت پشت تریبون؛ صبح اولین روز مهر بود؛ ایضاً اولین روز مدیریت‌ش؛ می‌خواست برای کادر مدرسه و بچه‌ها صحبت کند. توی حرف‌هایش گفته بود: «من هم روزی معلمی بیچاره بودم مثل بقیه معلم‌ها، اما تلاش کردم تا مدیر شوم؛ شما بچه‌ها هم همین‌طور تلاش کنید تا در آینده یکی مثل همین کارگرانِ بدبخت و بیچاره نباشید!» گاهی می‌آییم چیزی را درست کنیم اما با بی‌سلیقه‌گی اتفاقاً خرابش می‌کنیم؛ این بی‌سلیقه‌گی می‌تواند بازدید از کارخانه‌ای باشد بدون پیاده شدن از ماشین؛ می‌تواند سر زدن به محرومین باشد، بدون بیرون آوردن کفش روی فرش؛ می‌تواند سوار شدن بر ماشین‌های آنچنانی باشد برای بررسیِ مشکلاتِ مردم معمولی؛ می‌تواند حتی ورزش کردن باشد با لباس‌های برندِ فلان شرکت خارجی! می‌تواند هر چیزی باشد که صِدق و راستی پشتوانه آن نباشد! اینجاست که می‌گویند «آمدی ابرویش را درست کنی، اما زدی چشمش را کور کردی!» @ALEF_KAF_NEVESHT