eitaa logo
اَلِفْـ ـکٰافْـ ـمیْم
756 دنبال‌کننده
1.4هزار عکس
653 ویدیو
5 فایل
احمد کریمی میبدی کمی نویسنده، کمی معلم، کمی طراح ... @ALEF_KAF_MEEM کتاب‌ها #تحــفه_تدمر با مشارکت نویسندگان محفل منادی: #من_ماله_کش_نیستم #محفل_محترم به روزتر هستم در: https://ble.ir/pashoftehjostar
مشاهده در ایتا
دانلود
جمع شدن آدم‌های متفاوت در یک جا همیشه جذاب است؛ مثل جمع شدن تیپ و قیافه‌هایِ ظاهراً بی اعتقاد تا آدم‌های یقه‌بسته‌ی تسبیح به دستِ سر به زیرِ استغفرالله‌ربی‌و‌اتوب‌الیه! و این جمع شدن را مثلاً توی تشییع پیکر شهید حاج قاسم یا شهید سید ابراهیم لابد دیده‌اید؟ دیشب فرصتی شد و این جمع شدنِ دوست‌داشتنی را کنار آقای شهید پارک غدیر دوباره دیدم! ناسلامتی رفته بودم که با بچه‌ها بساط موکب را راست و ردیف کنیم، اما دیدم آقایون و داداشا، کاپشن انداخته روی شانه چایی را بار گذاشته‌اند و آماده‌ی پذیرایی‌اند از خلق‌الله. خود جوش و دست به کار و بی معطل شدنِ پای این و آن. دیشب که سر آقای شهید هم حسابی شلوغ بود، دیدن ترکیب بچه بسیجی‌های خادم‌الشهدا و رفقایِ داش‌مشتی و به اتحاد رسیدن‌شان در سرآوریِ به مهمان‌های همه‌مدلیِ آقای شهید خیلی دلگرمی داد... اَلِفـْـــ ــکٰافـْـ @ALEF_KAF_NEVESHT
این حامد عسکری یک خال سیاه عربی دارد که عجیب دلبری می‌کند؛ یک جوری این کتاب را نوشته که هر وقت حال و اعصاب و حوصله و انگیزه و رغبت کتاب خواندن هم نداشته باشی، دوست داری برداری دل سیر بخوانی‌اش! نمی‌دانم سر صبحی چطور شد دست بردم وسط جمعیتِ کتاب‌های کتابخانه و این یکی افتاد توی دستم، ولی به هر حال دوباره دارم می‌خوانمش... و‌ خال سیاه عربی را بخوانید، عاشقش می‌شوید. اَلِفـْـــ ــکٰافـْـ @ALEF_KAF_NEVESHT
همیشه شانس و اقبال و توفیقِ دیدنِ یکی مثل مالک اشتر نصیب هر نسل و جمعیت و مردمی نمی‌شود؛ من و مردم زمانه‌ام اما مالک اشتر را با چشم‌های خودمان دیدیم و در هوایی که تنفس می‌کرد نفس کشیدیم... سلام بر تو که پاسدارِ دینِ خدا شدی بر زمین... اَلِفـْـــ ــکٰافـْـ @ALEF_KAF_NEVESHT
19.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
عاشقانه‌ی محسن چاووشی برای سردار حاج قاسم... اَلِفـْـــ ــکٰافـْـ @ALEF_KAF_NEVESHT
40.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
چقدر این شعر به من چسبید و چقدر دوستش داشتم... شعرخوانی محمد رسولی در محضر رهبری انقلاب اَلِفـْـــ ــکٰافـْـ @ALEF_KAF_NEVESHT
با اجازه از هم‌گروهی‌های عزیز و بزرگوار در شوق پرواز عرض کنم که بهترین تحریری که دیدم این بود! درسته که این تحریر، قواعدِ مرسومِ فنی یک تحریر حرفه‌ای رو نداره، ولی به نظرم توی اون یک روح و جانی نهفته هست که به جز زیبایی نیست... این خطِ فرزندِ شهید حسین انتظاریان هست که تماشایش می‌کنید... @shogh_prvz اَلِفـْـــ ــکٰافـْـ @ALEF_KAF_NEVESHT
سلام به همراهان عزیزم در الف‌کاف در نظر داریم یه دوره سیر مطالعاتی شهید مطهری رو برای آقایون راه بندازیم، اونم محدود و کم تعداد، ولی موثر و هدفمند ان‌شاءالله. و برای سنین حدوداً هفده هجده الی نهایتاً 22 یا 23 سال... محوریتش هم استاد شاگردی نیست، یه جورایی هم‌اندیشی و هم‌فکری روی سیر مطالعاتی و کتاب‌هایی که می‌خونیم هست... آقا پسرها و آقایونی که فکر می‌کنند می‌تونن بیان این دوره رو همراهی کنن و بعداً ان‌شاءالله توی امور تربیتی و پرورشی ورود کنن، به خودم پیام بدهند تا جزئیات بیشتری از این دوره رو بهشون اطلاع بدم. @ahmadkarimii
17.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
می‌خواهید ببینید چطور شهید پیدا می‌کنند؟ یک نمونه را ببینید... اینجا مناطق عملیاتی شرق دجله یا شلمچه است اَلِفـْـــ ــکٰافـْـ @ALEF_KAF_NEVESHT
اَلِفْـ ـکٰافْـ ـمیْم
قسمت چهارم «من ترامپ را نکُشتم!» همان اول راهروی اصلی چشمم به نیروهای مسلحی افتاد که سرتاسر راهرو
قسمت پنجم «من ترامپ را نکُشتم!» تام ویک رئیس سرویس مخفی صحبتش را بعد از نشستن من شروع کرد: «آقای جان کین، لطفاً در مورد اتفاق امشب یه توضیحی بدین...!» نگاهی به دو دوست همکارم کردم و خطاب به تام گفتم: «همه چیز عادی و خوب پیش می‌رفت. مثل همیشه... ساندرز اومد پیشم که دوربین‌های نظارتی دچار مشکل شدن... داشتم باهاش در مورد دوربین‌ها صحبت می‌کردم که صدای ...» حرفم را قطع کرد: «جان... تو رو به عیسی مسیح اراجیف تحویل من نده... اینها رو که خودمون هم می‌دونیم. جواب‌هات قبلاً بهم انتقال داده شده! بگو ماجرا چیه؟!» شانه‌هایم همراه با پایین آمدن گوشه لبهایم، بالا رفت: «ماجرای چی؟! تام من خسته‌ام، خواهش می‌کنم با من روراست باش... شوک زده‌ام و ذهنم به هم ریخته، اون وقت...» صدای تام بالا رفت: «جان، تو سر تیم محافظین پرزیدنت هستی. چطور باید توی امنیتی‌ترین نقطه دنیا مورد سوءقصد قرار بگیریم؟! اون وقت تو با ساندرز در مورد دوربین‌ها معاشقه می‌کردی؟!» خسته و کوفته سری تکان دادم: «خواهش می‌کنم با روح و روان من بازی نکن مرد! خودت می‌گی امنیتی‌ترین نقطه دنیا...» و دست‌هایم را در هم قفل کردم و خودم را دادم جلوتر: «اصلاً چه می‌دونی که این حادثه یه سوءقصد و ترور بوده؟!» ورونیکا زودتر از تام که دهانش را برای جواب دادن باز کرده بود، گفت: «ترور بوده جان... رئیس جمهور رو کشتن...!» و اشک امانش را برید و هق‌هق گریه را سر داد. جعبه دستمال کاغذی را به سمت او کشیدم و سرم را به سمت تام چرخاندم که به من خطاب می‌کرد: «جان... ترور بوده! دکتر کوین سریعاً با تجهیزاتی که داشته خون رئیس جمهور رو آزمایش کرده. یه سم قوی، یه سم مهلک که هنوز نمی‌دونیم چه کوفتیه ولی همه سیستم ایمنی و خون‌رسانی بدن رئیس‌جمهور رو نابود کرده...» این ها را تند گفت و ساکت به من خیره ماند. نتوانستم چیزی بگویم. فکرم متمرکز نمی‌شد. تام به راه رفتن روی اعصابم ادامه داد: «آقای کین، روی شما به عنوان محافظ شخصی رئیس جمهور حساسیت ویژه‌ایه! این حادثه به نوعی کوتاهی شماست ...» نگذاشتم به اراجیفی که از دهانش بیرون می آید ادامه دهد: «ویک، مواظب حرف زدنت باش...» ادامه دارد... انتشار لطفاً با ذکر منبع👇 اَلِفـْـــ ــکٰافـْـ @ALEF_KAF_NEVESHT