اَلِفْـ ـکٰافْـ ـمیْم
#هشتادُ_شش بیشتر ما همیشه توی اتوبوس است که به خدا میرسیم. یک وضعیتِ ناجورِ نچسبْ که ماندهام چرا
#هشتادُ_هفت
سر صبحی توی اهواز یادِ «جمعهی سیاه آمریکاییها» افتادم! یک جمعهی خاصِ نزدیکِ سال نو میلادی که ملتِ همیشه در صحنه میریزند توی بازار برای خرید، آن هم یک خریدِ سفت و سخت و خطرناک! با انبوهی از حواشیِ خشونتآمیز...
مثلاً هر سال تعدادی کشته میدهد این نوع خرید کردن! نمونهی غلیظ آن سال ۲۰۱۰ است با ۱۰ تا کشته و بالای صد نفر مجروح! یعنی مردمِ مملکتِ مترقیه جوری از دست هم اجناس را پس میکشند که جنس را با کِتفِ طرف میبرند برای پرداخت هزینه!
سر صبحِ جمعهای توی اهواز یاد جمعهی آمریکاییها افتادم! وقتی جوانها و نوجوانهای اهوازی به زور جلوی اتوبوس ما را گرفتند پیاده شویم برای پذیرایی! یادتان باشد سال قبل نوشتم که حتی میخوابند جلوی اتوبوس و تا پیادهتان نکنند ولتان نمیکنند...
آدم این ملت بی ادعای نجیب را میبیند، بیشتر یادِ مدعیانِ حقوق بشر و صلح و دوستی میافتد که مملکتشان آن است و عملکردشان در دنیا شده «غزه!»
#روایت_حسین
@ALEF_KAF_NEVESHT
اَلِفْـ ـکٰافْـ ـمیْم
#هشتادُ_هفت سر صبحی توی اهواز یادِ «جمعهی سیاه آمریکاییها» افتادم! یک جمعهی خاصِ نزدیکِ سال نو م
#هشتادُ_هشت
بالاخره زور موکبدارهای اهوازی چربید به سرتقیِ راننده و نگهمان داشتند...
چند دقیقهای گذشت و ملت پذیرایی شدند. راننده داد میزند «میبد... میبد» موکبدار اهوازی داد میزند «بذار چایی بخورن... بذار چایی بخورن...»
بهاذنالله راه غزه را با سلاح باز کنیم، اول این عاشقها را میفرستیم موکب بزنند...
#روایت_حسین
@ALEF_KAF_NEVESHT
اَلِفْـ ـکٰافْـ ـمیْم
میدانید چرا «رستوران در ایام اربعین حسینی تعطیل است؟!»
چون رستوراندار اهوازی موکبدار شده...
#روایت_حسین
@ALEF_KAF_NEVESHT
اَلِفْـ ـکٰافْـ ـمیْم
4.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
نمیدانم چطور میشود اندازهی هواپیما آدم ریخت توی این نیمهاتوبوسهای عراقی ولی به هر حال نشستهایم و ...
بریم نجف
یه دل سیر دم ایوون طلا
وایسیم و فقط تماشا کنیم و بعد...
راه بیفتیم شبونه کربلا...
#روایت_حسین
@ALEF_KAF_NEVESHT
براتون آرزو دارم، نجف، روبروی ایوون طلا، نشستن روی این فرشهای دوستداشتنی رو...
برای همه نماز زیارت خوندم
@ALEF_KAF_NEVESHT
بال پریدن...
پای رفتن...
و هر کس را طریقیست عاشقی...
#خانه_پدری
@ALEF_KAF_NEVESHT
#هشتادُ_نه
دیشب تا حالا ده بار نوشتم، پاک کردم! نوشتم پاک کردم! حالا هم اصلأ نوشتنم نمیآید. دارم حرصِ صاحبخانهی عراقی را میخورم که نیست! کجا رفته چه کار کند که به ما هفدههجده نفر بد نگذرد، نمیدانم...
دیشب حدودِ ساعت ده رسیدیم. سهله. خانهی دوست عراقی همین نزدیک مسجد سهله است. با یک آشنای ایرانی معرفی شدیم.
نیامده حالیمان کرد غذا خوردهایم یا نه؟ گفتیم نه. رفت و آمد، رفت و آمد و بوی سرخکردنی و صدای قابلمه و دیگ بلند بود توی خانه.
ضد حالِ ماجرا قطعِ برقهایِ دم به دقیقه بود وسط آن شرجیِ گرم. تا ساعت یکِ نیمهشب در برزخِ چهکار کنیمِ مبهمی بودیم و خیسِ از عرق! از عرقِ شرجی و خجالت! قاتی و در هم...
شامِ از وقت گذشته را آورد. نه نیمرو و سیبزمینی آبپز و چیزهای دم دستی. چلو مرغ خوشمزهای که به احترام مهمانِ ایرانی قاشقچنگال هم داشت! و نرفتهها نمیدانند که چقدر این بازی دادنِ قاشقچنگال، اهمیت دادن است به طرف ایرانی!
و چقدر که عذرخواهی کردیم و در جواب عذرخواهی کرد! که چرا نتوانسته به مهمانِ سیدالشهداء بیشتر برسد...
#روایت_حسین
@ALEF_KAF_NEVESHT
اَلِفْـ ـکٰافْـ ـمیْم
#هشتادُ_نه دیشب تا حالا ده بار نوشتم، پاک کردم! نوشتم پاک کردم! حالا هم اصلأ نوشتنم نمیآید. دارم ح
ابو زید دمِ در خانه ایستاد تا همهمان یکییکی برویم و خداحافظی کند.
بعضیها توی کدام کلاس، معرفت را یاد گرفتهاند، ماندهام!
@ALEF_KAF_NEVESHT