eitaa logo
اَلِفْـ ـکٰافْـ ـمیْم
757 دنبال‌کننده
1.4هزار عکس
653 ویدیو
5 فایل
احمد کریمی میبدی کمی نویسنده، کمی معلم، کمی طراح ... @ALEF_KAF_MEEM کتاب‌ها #تحــفه_تدمر با مشارکت نویسندگان محفل منادی: #من_ماله_کش_نیستم #محفل_محترم به روزتر هستم در: https://ble.ir/pashoftehjostar
مشاهده در ایتا
دانلود
اَلِفْـ ـکٰافْـ ـمیْم
#نودُ_یک هر سال، هر بار گفته‌ام شروع کرده‌اند به بو کردنِ خودشان و لباس‌شان! و مگر می‌شود عرق تن آد
یمن یک‌طورهایی شده علاجِ زخم‌های عمیقِ جهان اسلام؛ وقتی تنگه‌ی احدِ عصر جدید را سفت چسبیده و دارد اسرائیل را خفه می‌کند... شده علاج... مثل موکبِ ائمه‌ی بقیع اهالی یمن در عمود ۲۱۲ که موکبِ درمانی است. و بالای آن یک تلویزیون شهری گذاشته‌اند که سید ندیم سرورِ پاکستانی درش شور گرفته؛ و عراقی و ایرانی و آذربایجانی و پاکستانی و هندی و ترکیه‌ای و افغانستانی و ... و... دارند از مشّایه می‌گذرند... و شاید این نمادی از آغاز ظهور است...! @ALEF_KAF_NEVESHT
11.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
فاطمه دختر داداش من است! زیارت اولی، ده ساله و توی مشّایه ذوقش گل کرده و در یک تدوین ضربتی و زنده این کلیپ را ساخته... در این کلیپ همه‌چیز بداهه است، بدون هیچ پیش‌فرض ذهنی... @ALEF_KAF_NEVESHT
تو نیستی! اما من برایت چای می‌ریزم... @ALEF_KAF_NEVESHT
نرسیده چند نفرمان را دراز کرد ماساژ بدهد. آن قهوه‌ای پوشِ راستِ عکس... جمع‌شان با جمع‌مان روی هم ریخت، مچ انداختند پسرها با هم، برای هم کُری‌های عربی فارسی خواندند و چند دقیقه‌ای اطرافمان جنجال بود. صدایش زدم بیاید یک چفیه بگذارم کف دستش روزش را بسازد. نشست. مدام تعارف که بیا ماساژ بدهم. یک اخلاقِ ضد ماساژی دارم که این وقت‌ها مچِ پا ندهم! چفیه‌ی متبرک را گذاشتم کف دستش و با عربیِ بومی عراقی حالیش کردم جنسِ ناجور ندادمش. آسمان ریسمان بافت که خودت نیاز داری و آفتابِ داغ عراق توی سرت می‌خورد و همراهانت بیشتر نیاز دارند و ... و... خجالت می‌کشید وسط جمع ایرانی‌ها هدیه بگیرد. یک حسِ غرور نوجوانانه که «مثلاً حالا این یعنی چی؟!» ولی بالاخره کوتاه آمد. گرفت. تعارف و تشکر تیکه‌پاره کردیم و رفت وسط رفقاش جلوی چشمم نباشد! @ALEF_KAF_NEVESHT
خوش آمدی … بنشین … آفتاب دم کردم @ALEF_KAF_NEVESHT
و آخوندی سر صبحِ آفتاب نزده، عدسی می‌داد؛ با لبخند... @ALEF_KAF_NEVESHT
من نذر تواَم... و یاد تو را بر خودم سنجاق کرده‌ام! @ALEF_KAF_NEVESHT
تنش نسوخت و آتش گلستان شد گفتند جملگی میِ ناب خورده است @ALEF_KAF_NEVESHT
و نمی‌میرد چون... شیعه آب حیات خورده است @ALEF_KAF_NEVESHT
تاولِ پاهات را چند می‌فروشی ای عاشق...؟! @ALEF_KAF_NEVESHT
اَلِفْـ ـکٰافْـ ـمیْم
#نودُ_سه نرسیده چند نفرمان را دراز کرد ماساژ بدهد. آن قهوه‌ای پوشِ راستِ عکس... جمع‌شان با جمع‌مان
آن قدر سوال نابهنگام بود که به شوخی گرفتم! «شما نورانی هستید! منم نورانیه صورتم، نه؟!» خندیدم «نور داری ولی نورِ پشت سرت بیشتره به خاطر آفتاب!» جدی شد «نه واقعاً! نورانی نیستم؟!» جا خوردم؛ داشت جدی می‌گفت. جمعش کردم «اینجا همه نور دارن!» خندید. شکمش تکان‌تکان خورد. دست گذاشت روی سرش «بیشتر نورم مال سرِ کچلمه!» و عارف شد «باید نورمون رو حفظ کنیم! مثلِ حضرت آقا که همیشه نور داره!» کفشش را در می‌آورد برود توی موکب استراحت کند که گفت «برای آقا دعا کنید!» گفتم «دعاگوش هستیم همیشه؛ و سربازش...» توی راه با ناصر درباره عشق حرف زدیم. از اینکه دنیا روی دور عشق به صلاح می‌رسد. ناصر گفت از خیاطِ خانمی که شلوار جِر خورده‌ی زائری خجالت‌زده را دوخته بود و من از آقایی که توی مسجد کوفه ازم برای امام زمان صلوات و دعا گرفته بود! می‌رسیم موکبی برای استراحت. دنبال کولر خوبیم که صاحبِ موکب برای‌مان جفت و جور می‌کند. دلم می‌افتد چفیه‌ی متبرک بدهم دستش. می‌دهم. می‌گویم متبرک حرمِ امام رضاست و دلش از نجف‌کربلا می‌پَرد مشهد. ممنون می‌شود. روبوسی می‌کند. می‌رود با پسرش برمی‌گردد... جعفرِ هفت‌هشت ساله را معرفی می‌کند. یاد علیرضام می‌افتم. به جعفر می‌گوید من را ببوسد. پیش‌قدم شدم و لُپّش را ماچ کردم. چفیه دومِ موکب را خرج پسر کردم. به جعفر گفت فارسی بگوید «خیلی ممنون!» گفت. و پدر رفت متکا آورد، جعفر آب و چایی؛ و... راه که می‌افتم به ناصر می‌گویم «آخرش این عشقه که دنیا رو فتح می‌کنه، نه از این عشق پلاستیکی‌هایِ مجازی! عشق واقعی بر مدار امام حسین. و ما داریم زیر سایه‌ی سیدالشهداء عاشقِ هم می‌شویم...» @ALEF_KAF_NEVESHT