#نودُ_سه
نرسیده چند نفرمان را دراز کرد ماساژ بدهد. آن قهوهای پوشِ راستِ عکس...
جمعشان با جمعمان روی هم ریخت، مچ انداختند پسرها با هم، برای هم کُریهای عربی فارسی خواندند و چند دقیقهای اطرافمان جنجال بود.
صدایش زدم بیاید یک چفیه بگذارم کف دستش روزش را بسازد. نشست. مدام تعارف که بیا ماساژ بدهم. یک اخلاقِ ضد ماساژی دارم که این وقتها مچِ پا ندهم!
چفیهی متبرک را گذاشتم کف دستش و با عربیِ بومی عراقی حالیش کردم جنسِ ناجور ندادمش. آسمان ریسمان بافت که خودت نیاز داری و آفتابِ داغ عراق توی سرت میخورد و همراهانت بیشتر نیاز دارند و ... و...
خجالت میکشید وسط جمع ایرانیها هدیه بگیرد. یک حسِ غرور نوجوانانه که «مثلاً حالا این یعنی چی؟!» ولی بالاخره کوتاه آمد. گرفت. تعارف و تشکر تیکهپاره کردیم و رفت وسط رفقاش جلوی چشمم نباشد!
#روایت_حسین
@ALEF_KAF_NEVESHT
و آخوندی سر صبحِ آفتاب نزده، عدسی میداد؛ با لبخند...
#روایت_حسین
@ALEF_KAF_NEVESHT
من نذر تواَم...
و یاد تو را بر خودم سنجاق کردهام!
#روایت_حسین
@ALEF_KAF_NEVESHT
تنش نسوخت و آتش گلستان شد
گفتند جملگی میِ ناب خورده است
#روایت_حسین
@ALEF_KAF_NEVESHT
و نمیمیرد چون...
شیعه آب حیات خورده است
#روایت_حسین
@ALEF_KAF_NEVESHT
تاولِ پاهات را چند میفروشی ای عاشق...؟!
#روایت_حسین
@ALEF_KAF_NEVESHT
اَلِفْـ ـکٰافْـ ـمیْم
#نودُ_سه نرسیده چند نفرمان را دراز کرد ماساژ بدهد. آن قهوهای پوشِ راستِ عکس... جمعشان با جمعمان
#نودُ_چهار
آن قدر سوال نابهنگام بود که به شوخی گرفتم!
«شما نورانی هستید! منم نورانیه صورتم، نه؟!»
خندیدم «نور داری ولی نورِ پشت سرت بیشتره به خاطر آفتاب!»
جدی شد «نه واقعاً! نورانی نیستم؟!»
جا خوردم؛ داشت جدی میگفت. جمعش کردم «اینجا همه نور دارن!»
خندید. شکمش تکانتکان خورد. دست گذاشت روی سرش «بیشتر نورم مال سرِ کچلمه!»
و عارف شد «باید نورمون رو حفظ کنیم! مثلِ حضرت آقا که همیشه نور داره!»
کفشش را در میآورد برود توی موکب استراحت کند که گفت «برای آقا دعا کنید!»
گفتم «دعاگوش هستیم همیشه؛ و سربازش...»
توی راه با ناصر درباره عشق حرف زدیم. از اینکه دنیا روی دور عشق به صلاح میرسد. ناصر گفت از خیاطِ خانمی که شلوار جِر خوردهی زائری خجالتزده را دوخته بود و من از آقایی که توی مسجد کوفه ازم برای امام زمان صلوات و دعا گرفته بود!
میرسیم موکبی برای استراحت. دنبال کولر خوبیم که صاحبِ موکب برایمان جفت و جور میکند. دلم میافتد چفیهی متبرک بدهم دستش. میدهم. میگویم متبرک حرمِ امام رضاست و دلش از نجفکربلا میپَرد مشهد. ممنون میشود. روبوسی میکند. میرود با پسرش برمیگردد...
جعفرِ هفتهشت ساله را معرفی میکند. یاد علیرضام میافتم. به جعفر میگوید من را ببوسد. پیشقدم شدم و لُپّش را ماچ کردم. چفیه دومِ موکب را خرج پسر کردم. به جعفر گفت فارسی بگوید «خیلی ممنون!» گفت. و پدر رفت متکا آورد، جعفر آب و چایی؛ و...
راه که میافتم به ناصر میگویم «آخرش این عشقه که دنیا رو فتح میکنه، نه از این عشق پلاستیکیهایِ مجازی! عشق واقعی بر مدار امام حسین. و ما داریم زیر سایهی سیدالشهداء عاشقِ هم میشویم...»
#روایت_حسین
@ALEF_KAF_NEVESHT
او میخرد!
و بر دوش پدر با دو صدْ ناز میبَرد...
#روایت_حسین
@ALEF_KAF_NEVESHT
مادرش بار امانت نتوانست کشید
زائر حضرت عشقست، خودم میبَرمش
#روایت_حسین
@ALEF_KAF_NEVESHT
دمای هوا حدود پنجاه درجه...
برق نبود
موکب شد سونا
زدیم بیرون
و با یک چایی داغ شروع کردیم...!
#روایت_حسین
@ALEF_KAF_NEVESHT