نمیدونم توی کانال از کتاب «موتورسوارِ چمران» چیزی نوشتم یا نه؛ از کتابهای خوبی که خوندم...
ولی میخواهم خواهش کنم این مستند رو حتماً ببینید، حتی اگه کتاب رو خوندین؛
https://telewebion.com/episode/0x62b857f
پینوشت؛
انصافاً دیدنی و شنیدنیه این سرنوشتها و این اتفاقات...
@ALEF_KAF_NEVESHT
اَلِفْـ ـکٰافْـ ـمیْم
#صدُ_سه من اینجای دنیا که میرسم برایم عادی شده نفهمیدن! حتی خودم را بیشتر به نفهمی زدن! حتیتر خود
#صدُ_چهار
امسال بهانهی چی را داشتم که کمتر نوشتم را یادم نیست! یعنی بعد از برگشتن که محمدحسن گفت «روایتهات کمتر از پارسال بود، ولی خوب بود!» هم بهانه برای کمنوشتن جور کردم که ...!
حالا شب جمعهای و شبِ اربعینِ عراق نشستم دارم فکر میکنم چقدر ننوشتم واقعاً؛ چقدر میشد جزئیاتپردازی کرد و نکردم؛ چقدر اتفاقات خاص افتاد که متن نشد توی الفکاف! و مثل چی پشیمانم خدا میداند!
این وقتها آدم یک احساس عذابِ وجدانی دارد شبیه کسی که کارخرابی کرده و حالا سرد شده دارد به کارهای بدش فکر میکند! لاکردار دست از سر آدم بر نمیدارد برود بگذارد راحت باشی؛ و مدام هم بیشتر میشود!
مثلاً آخرین چفیهی تبرکی را ننوشتم که به کی دادم، نه؟! ننوشتم که پیرزن چادرش را پیچانده بود دور خودش و کمربسته، لیوانلیوان شربتِ زردِ یخ میداد دست زائرجماعت که رفتم سراغش! پیش خودم گفتم این آخری را بعد از این سالها برای اولین بار میدهم به یک خانوم! حتی زبانم جلوتر از خودم بود و بیفکرِ پیش، صدایش کردم «یوماه!» وسطِ شلوغیِ شربتدادن نیمنگاهی عجلهای انداخت که «بچه اگه شربت میخوای بیا بگیر، یوماه گفتنت برای چیه آخه؟!»
رفتم و چفیه را گرفتم جلوی ردِ نگاهِ خستهاش توی چشمهام «هذا چفیه! متبرک فی مرقد علی بن موسی الرضا، مشهد...» گرفت و گذاشت روی صورتش و بوسید. و زد زیر بغل. و سختتر از وقتی دو دستش رها و آزاد بود شروع کردن به شربت دادن! شبیه آدمهای دچار نقص عضو که یک دستشان بالا نمیآید!
لیوان یک بار مصرفِ شربت را گرفتم و ازش دور شدم. ویارم گرفت برگردم نگاهش کنم ببینم اصلاً چی شد! مثل همانطوری که ازش جدا شدم، دستهاش مرتب میرفت توی ظرف و با لیوانِ شربت میآد بالا و میداد دست زائر...! حتی فرصت نمیکرد چفیه را بگذارد یک جای امن و امان که کسی برندارد یا گموگور نشود توی آن شلوغی...
امیدوارم یک جایی توی ذهن پیرزن به یادگار مانده باشد «یوماه» گفتنم و در خانهاش، چفیهای که از حرم امام رضا آمده عراق...
#روایت_حسین
@ALEF_KAF_NEVESHT
چایی ریختهام برات
و نشستهام
روی پلههایِ نمِ زندگی
به انتظارت...
مثل همیشه
عصرهای جمعه
چاییت از دهن میافتد
و تو از درِ نیمهباز
داخل نمیشوی...!
و من باز هم ...
سهراب میخوانم؛
«زندگی رسم خوشایندی است
زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ
پرشی دارد اندازه عشق
زندگی چیزی نیست که ...»
@ALEF_KAF_NEVESHT
شصت هفتاد تایی کچلِ دهه شصتی، نشسته بودیم توی حیاطِ ول و بازِ مرکز مشاوره و منتظر بودیم آنی که رفته تو بیاید بیرون تا نمیدانم بعد از چند نفرِ دیگر نوبت ما بشود!
آفتاب تابستان و نبودنِ گوشیهای هوشمند که نسلِ ما را هنوز دچارِ رخوتِ نشستنهای طولانی نکرده بود، شده بود باعث بیحوصلگیِ عجیبمان. یعنی یک جورهایی داشتیم کُفری میشدیم از این یکجا نشستنِ داغ و انگار تمامی هم نداشت!
توی نوبتهای دفتری مدرسهای هم همیشه آن آخرها بودم! ما را به حرفِ «الف»مان توی لیست نمیگذاشتند، همیشه به «کافِ» فامیل بود که لیست میشدم و همیشه آن آخرهای لیست. و آفتاب بود و جای نشستن نبود و دهها نفر روبرویم بودند و ...!
وقتی اسمم بالاخره از دهانِ مبارکِ آدمی که اسمها را میخواند در آمد رفتم داخل. دو سه تایی نشسته بودند که فقط یکی از آنها را میشناختم. همین ایستاده ازم پرسید «چه رشتهای میخوای بری؟!» گفتم «ساختمون!» گفت «برو سرامیک، ساختمون اذیت میشی!» به تریجِ قبایِ دههشصتیام و بچهی کاری بودنم برخورد! گفتم «اذیت نمیشم، میرم ساختمون!» گفت «باشه! برو ساختمون»
همین...
همــــــــــــــــــین!
یک سوال از من نپرسیدند که علاقهها و علقههایت چیست؟! آن دنیایی که توش نفس میکشی چه رنگیست؟! از دیدنِ اجر و سیمان و شاقول و تراز بیشتر حال میکنی یا دیدنِ کتابهای ژولورن؟! با بوی کاغذ زندگی میکنی یا بویِ عرقِ لباسِ کارگری؟! و هزار تا سوال دیگر که میشد از من بپرسند و نپرسیدند و من شدم آدمی که از همان اولِ کار با کمکِ اشتباهیِ آدمهایی که باید بهشان اعتماد میکردم، قدمِ بد برداشت!
حالا بعد از سالها دارم فکر میکنم اگر یکی مثل من تکثیر شده در هزاران نفر، چقدر آدمِ مستعد به بیراهههایِ تعیین شدهی اشتباه رفتهاند که خدا میداند! و چقدر آدمِ اشتباهی تربیت کردهایم که در جایی که هستند به آن دردی که باید بخورند، نمیخورند، در جایی که باید باشند، هم نیستند!
این روزها که دکتر سید جواد دارد دورهی استعدادیابی برگزار میکند و هدف را گذاشته روی هدایتِ تحصیلیِ درست و هدفمند، با خودم فکر میکنم این شرایط کاش در زمان ما هم فراهم بود. شاید نسل سوخته نباشیم، اما این یکی را ناجور سوختهایم، جای انکار هم ندارد؛ چون بوی دود سوختنش هنوز میآید!
@ALEF_KAF_NEVESHT
میدونید؟!
حتی معتادها هم میدونن از ساقیِ بد دست و جنسِ آشغال بده نباید دوباره جنس بگیرن! دیگه توی عالم سیاست یه آدمِ ساده هم میفهمه استراتژی نوین از مهرههای ضعیفِ جوابپسداده گرفتن یه حماقته! نیست؟!
بخندید! شاید یه لطیفه سیاسی گفتم دمِ ظهری 😉
#استراتژی_نوین_ملی
@ALEF_KAF_NEVESHT
چه خوش صید دلم کردی، بنازم چشم مستت را
که کس آهوی وحشی را از این بهتر نمیگیرد ...
#حافظ
@ALEF_KAF_NEVESHT
19.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
یه مستند کوتاه از «اوانجلیستهای ایران و خرابکاری اونها در جنگ 12 روزه» نشون داد 20:30 که پیشنهاد میکنم اگه ندیدین، حتماً ببینید!
تازه این بخشی از دشمنانی هست که باهاشون درگیریم...
@ALEF_KAF_NEVESHT
«صیادِ» جواد افشار را دیدهام به تازگی و فکر میکنم تا صیادِ واقعی خیلی فاصله داشت! و فیلم نه فقط نتوانسته شخصیتهای بزرگی مثل شهیدان بروجردی و حسن باقری را در حد و اندازهای که باید نشان دهد، بلکه حتی کوچک کردنِ آنها هم به بزرگ نشان دادن صیاد ختم نشده! و «صیادِ» افشار نه تنها خودش که بقیهی قهرمانهای همعصر و همراهش هم آنی که باید نیستند!
نقطه قوتهایی دارد البته فیلم که گاهی خودشان را وسط فیلم نشان میدهند و آدم فکر میکند با صحنههایِ موفقی طرف است، مثل بعضی از صحنههای برخورد بنیصدر با صیاد...
البته فیلم را که ببنید و از دست ندهید ولی برای شناختن صیاد، بهتر از کتابِ «در کمین گل سرخ» سراغ ندارم...
@ALEF_KAF_NEVESHT
اَلِفْـ ـکٰافْـ ـمیْم
وقتی از حاج قاسم سلیمانی پرسیده بودند: «آیا شما در جنگ، نیروی علیهاشمی بودی؟» محکم جواب داد «نه!» و
بعد از مدتها یک فیلم خوبِ جنگی دیدم؛ اسفند. و علی هاشمیِ فیلمِ اسفند شاید نزدیکترینِ نقشی باشد که توانسته یکی از عجیبترین شخصیتهای جنگ ما را به تصویر بکشد.
فرماندهی که تا سالها توی کشور برچسب نفوذی میخورد و عراقیها بیستوچهار ساعته دنبالش بودند تا شاید بتوانند ردی از او پیدا کنند!
علی هاشمیِ آقایِ دانش اقباشاوی همان بچهی جنوب است که باید باشد و همان فرماندهی که در عینِ سادگی، پیچیده و عمیق است.
فرماندهی که با هور محشور و مأنوس است و از همان جا هم به معراج میرود تا در نهایت جنازهاش بعد از 22 سال پیدا شود و دهانِ بعضی از یاوهگوها را ببندد!
«اسفند» را که بخشی از رزمندگیِ علی هاشمی است ببینید تا با شخصیتِ یکی از قهرمانهای گمنامِ این کشور آشنا شوید...
@ALEF_KAF_NEVESHT
By Mp3Cut_Pro1_19492832401.mp3
زمان:
حجم:
13.7M
بترسید از این وضعیت!
سخنرانی خانم خراسانی در مورد وضعیت افتضاحِ فرهنگی
اَلِفْـ ـکٰافْـ ـمیْم
اعتراف کنم که وضعیتِ پوشش و حجاب توی تهران، همانطوری که انتظار داشتم خوب نبود، که ناجور هم بود! یعن
به دلایلی دوست نداشتم صوتِ خانم خراسانی را بگذارم!
شاید به خاطر اینکه برخی از بچههای خودمان هم که بشنوند و پسزمینهی عقیدتی و عمقِ محاسباتی خوبی نداشته باشند، به این دغدغهها بخندند و من این را دوست ندارم! شاید هم به این دلیل که این حرفها را یک جوری نشان ضعفِ جبههی خودی میدانستم!
ولی با خودم کلنجار رفتم و به این نتیجه رسیدم که همین ظرفیتِ محدودِ مجازی من هم شاید وظیفهای در قبال این دغدغهها داشته باشد. و اگر از آن استفاده نکنم، روزی باید پاسخگو باشم!
اعتراف کنم که قدمِ اولِ کارِ فرهنگی و اجتماعی را بیش از بیست سال پیش در حوزه حجاب برداشتم، آن روزی که بزرگترین دغدغهی من به عنوانِ یک کنشگرِ فرهنگیاجتماعی «بیحجابیِ پنهان» بود و مدام تذکرش را به دوستان دادیم و شنیده نشد! حالا که سالها از آن قدمِ اول گذشته و با هزاران نوجوان و جوان گفتگو، تبادل نظر و ارتباط داشتهام باید بگویم که آن دغدغهی مهم امروز عمیقتر شده و رنگ نباخته، هر چند بعضی از دخترها و زنان شمشیر را برای نابودیِ خودشان از رو بستهاند! حرکتی که به نابودی جامعه و ساختارهای آن نیز ختم میشود...
به دوستانِ تهرانیِ فعال هم گفتهام، به شما هم میگویم و میدانم که جلوی بسیاری از شما دارم درس پس میدهم؛ «قرار نیست برای امنیتِ کشور شهید بدهیم و در سایهی این امنیت تقابلِ با احکامِ صریح دین و قرآن و خدا اتفاق بیفتد! این را خدا تحمل نمیکند و خط و نشانهای آن را در قرآنِ خودش هم کشیده است!»
منِ مربی، شمای والدین، حتی شمایِ دختر و پسری که این متن را میخوانید به خودتان تذکر بدهید و پای کار باشید که حتی ذرهای هم شده به سمت راه درست تکان بخوریم و تکان بدهیم! اینطوری نباشد، ما را میبرند، به اجبار! اینها سنتها و قوانینِ تغییر نیافتنیِ خداست در دنیا. و همیشه برای ما وضعیت اینطوری با ثبات نخواهد بود! نمونهی کوچکِ آن را در 12 روز جنگ دیدیم...!
@ALEF_KAF_NEVESHT
اَلِفْـ ـکٰافْـ ـمیْم
آقای پزشکیان، خدا به دادت برسد از رها شدگیِ ناجورِ فرهنگی در جامعه که مسئولیت آن بر عهدهی شماست! د
نخواستم توی اون متن صراحتاً دوباره اسم دولت و آقای دکتر پزشیکان رو بیارم...
ولی...
خدا به دادت برسه آقای پزشکیان که به خاطر پای کار نبودنِ دولت شما، دست همه از ابزار قانون خالی شد و موضوع فرهنگ شد بازیچهی زبانِ اون سخنگویِ ...
استغفرالله
خدا به دادت برسه آقای دکتر!
بچههامون دارن نابود میشن به خاطر کوتاهیِ شما