eitaa logo
اَلِفْـ ـکٰافْـ ـمیْم
754 دنبال‌کننده
1.4هزار عکس
653 ویدیو
5 فایل
احمد کریمی میبدی کمی نویسنده، کمی معلم، کمی طراح ... @ALEF_KAF_MEEM کتاب‌ها #تحــفه_تدمر با مشارکت نویسندگان محفل منادی: #من_ماله_کش_نیستم #محفل_محترم به روزتر هستم در: https://ble.ir/pashoftehjostar
مشاهده در ایتا
دانلود
اَلِفْـ ـکٰافْـ ـمیْم
@ALEF_KAF_NEVESHT
امروز یادِ مهدی افتادم؛ دوستی که نسبت فامیلی داشتیم و چند سالی از من کوچکتر بود! یادم می‌آید مواقعی که به هم می‌رسیدیم، فیلم تعریف می‌کرد؛ خاطره‌اش بیشترْ اینطوری در ذهنم جا خوش کرده! هیجانْ همان وقت‌ها توی حرف‌زدن‌هایش نمود داشت؛ آدم ساکن و در خود مانده‌ای نبود؛ یک دنیا انرژی که واماندگی و کرختی را پس می‌زد. یک خاطره‌ی دردناک هم برای خودم جا گذاشت! جلوی خانه‌شان. وسط بازی فوتبال وقتی خم شدم تا با سرْ توپ را بزنم، با پا کوبید توی صورتم؛ یعنی کله‌ی من جوری روی پایش جفت و جور شد که اگر از دست می‌داد اجحافی به اصلِ موقعیت بود! مگر خون دماغم به این راحتی بند می‌آمد؟! لاکردار انگار شده باشد لوله‌ی آفتابه. طفلک از توی خانه هر چه دستمال و پارچه پیدا کرد آورد برای من. همه را رنگِ قرمز کردم تا بالاخره خونش بند آمد... مهدیْ پسرِ پدری کارگر و مادری خانه‌دار بود؛ در یک خانواده بسیار معمولی اما مذهبی. عشقِ نیروی انتظامی او را برد به مسیری که دوست داشت. بعدها رشته‌ی مرزبانی در یگان تکاوری. سرانجامش اما حدود 15 سال پیش رقم خورد. اردیبهشت هشتاد و هفت. زمانی که در جاده چوپانان با اشرار و قاچاقچیان مواد مخدر درگیر می شوند. مهدی آنجا شهید شد؛ هر چند از نظر سنی سه چهار سالی از من کوچکتر بود، اما به اندازه قرن‌ها از من جلو زد. امروز که خبر شهادت بچه‌های فراجا در «راسک» به گوشم خورد، یاد مهدی افتادم. در حمله تروریستی امروز ده_دوازده نفر از بچه‌هایی که مثل مهدی، از بچه‌های ناب و پاک این آب و خاک بودند خونشان بر زمین ریخت و شهید شدند. شهادت! کلمه‌ای که به سادگی گفته می‌شود و از کنار آن رد می‌شویم؛ ولی تلاطمی دارد که من در زندگی خانواده و نزدیکان مهدی دیده‌ام و شنیده‌ام! حالا انگار وقت آن رسیده که مرزهای جنوب شرقی کشور مثل مرزهای شمال غربی ایمن‌سازی شوند. و این شاید کمترین خواسته‌ی هر ایرانی باشد؛ به امید آنکه این اتفاق هر چه زودتر رقم بخورد... @ALEF_KAF_NEVESHT
بعد از گرفتن چند تا عکس نشستم کنار یکی از همین بازاریان. مسئولی حرف می‌زد. جلسهْ کلاس‌مانندی بود برای دادن پروانه کسب به اصناف و در کنارش به سوالات بازاریان هم جواب داده می‌شد. این ماجرا برای چند سال پیش است البته؛ دوستِ مسئولی که آن جلو نشسته بود اما لفظی را مدام توی حرف‌هاش تکرار می‌کرد: «این بیچاره ها!»... «این بدبخت‌ها!» و به دیگر مسئولین دستور می‌داد «برای این بیچاره‌ها فلان کار را بکنید؛ این بدبخت‌ها گناه دارند!» از روی دلسوزی هم می‌گفت. حواسم نبود اما از غرولند‌های بغل‌دستی و ناراحتی‌ش نسبت به الفاظ آن مسئول تازه فهمیدم ماجرا چیست. آدم خوبی هم بود؛ بنده خدا داشت از روی دلسوزی برای آدم‌های روبرویش کارها را پیگیری می‌کرد؛ ولی این نوع بیان و لفظ داشت اثر معکوس می‌گذاشت. شده بود یک نگاه بالادستیِ ناراحت‌کننده. جایی خوانده‌ام یا کسی خاطره‌ای می‌گفت از مدیری که روز اول شروع مدرسه رفت پشت تریبون؛ صبح اولین روز مهر بود؛ ایضاً اولین روز مدیریت‌ش؛ می‌خواست برای کادر مدرسه و بچه‌ها صحبت کند. توی حرف‌هایش گفته بود: «من هم روزی معلمی بیچاره بودم مثل بقیه معلم‌ها، اما تلاش کردم تا مدیر شوم؛ شما بچه‌ها هم همین‌طور تلاش کنید تا در آینده یکی مثل همین کارگرانِ بدبخت و بیچاره نباشید!» گاهی می‌آییم چیزی را درست کنیم اما با بی‌سلیقه‌گی اتفاقاً خرابش می‌کنیم؛ این بی‌سلیقه‌گی می‌تواند بازدید از کارخانه‌ای باشد بدون پیاده شدن از ماشین؛ می‌تواند سر زدن به محرومین باشد، بدون بیرون آوردن کفش روی فرش؛ می‌تواند سوار شدن بر ماشین‌های آنچنانی باشد برای بررسیِ مشکلاتِ مردم معمولی؛ می‌تواند حتی ورزش کردن باشد با لباس‌های برندِ فلان شرکت خارجی! می‌تواند هر چیزی باشد که صِدق و راستی پشتوانه آن نباشد! اینجاست که می‌گویند «آمدی ابرویش را درست کنی، اما زدی چشمش را کور کردی!» @ALEF_KAF_NEVESHT
فکر می‌کنم می‌شود اینگونه گفت: «حضرت سلام‌الله‌علیها، بخشی از جریان رسالت حضرت محمد صلوات‌الله‌علیه است و اگر نبود چنین شخصیتی، قطع به یقین کُمیتِ پیامبری خاتم‌النبیین جایی لنگ می‌زد.» پر دل و جرأت نوشته‌ام این را؛ اما فکر می‌کنم واقعیت ماجرا هم همین باشد. کمی تأمل کنیم؛ و رسالت خاتم‌النبیین بدون دختر بزرگوارش را تصور کنیم، آن هم در نقطه اوج جاهلیت انسان؛ زمانی که دخترانْ زنده در گور می‌رفتند، جِنس مردْ تنها جِنس قابل ارزش شمره می‌شد و زنان و دخترانْ دستمایه شهوت مردان بودند؛ و خوانده‌ایم در تاریخ که حتی از همسران خود، به نفع یک دیگر پیاده می شدند! آمدن یک نفر در کنار پیامبر اما این رویه‌ی را به هم زد و در نقطه‌ی اوج دخترکُشی، شأنیت و مقام دختر را زنده کرد و حمایتی بزرگ شد برای پیامبر در مبارزه با جهل و تحجر؛ و از این رو ام‌ابیها شده که مادری کرده برای پدر و نه تنها پدرْ که برای اسلام! همین انسان که شرف داده به انسانیت و پشتیبانی کرده پدر را در جنگ با تعصب و جاهلیت و نفهمی، چندی بعد در جایگاه همسری بروز و ظهور می‌کند و شنیده‌ایم آنچه را که باید؛ و زهرای مرضیه سلام الله علیها در هر نقشی اعم از فرزندی، همسری، مادری، همسایگی و شهروندی رفت، آن جایگاه را متحول کرد... روزگار ما اما روزگار عجیبی است. ماجرای فلسطین باعث هوشیاری بسیاری از غربی ها در قبال اسلام عزیز شده؛ این روزها می‌بینیم که تربیت شده‌های فرهنگ غربی در کشورهای اروپایی و آمریکایی چگونه به سمت اسلام سوق پیدا می‌کنند و با اشک چشم از فهمیدن حقیقتی تازه می‌گویند که پیش از این نمی‌دانستند و نمی‌شناختند! و اما بسیاری از این افراد زنان و دخترانی هستند که در اوج جاهلیت انسان در فرهنگ غربی، نور قرآن و دین اسلام را درک کرده و به دیده تحیر به آن نگریسته‌اند. حالا انگار در دوران ظهور صغری و زمان نزدیک به ظهور کبری، بار دیگر باید حضرت فاطمه‌زهرا سلام‌الله‌علیها به کمک اسلام بیاید؛ این آمدن اما مقدماتی دارد که ما باید فراهم‌ش کنیم؛ دنیای غربْ فاطمه‌ی محمد و علی سلام‌الله‌علیها را بشناسد، محال است به جاهلیت مدرنِ متعفن خودش برگردد... و فاطمه سلام‌الله‌علیها نه یک دختر یا زن برای دورانی کوتاه، که معجزه‌ی خداست برای همه دوران‌ها، مثل قرآن که هرگز کهنه و قدیمی نمی‌شود... سلام و درود خدا بر او... @ALEF_KAF_NEVESHT
شهر ما معروف است به نذری دادن‌هایش. اینکه در ماه محرم و صفر وقتی به هر کوچه و خیابانی بروی و دیگ‌های بزرگ را روی آجرچینی‌های موقت ببینی، که زیرش را کنده‌های چوب گذاشته‌اند و پخت و پز می کنند، یک چیز خیلی عادی است. اصلاً اصطلاح خاصی بین مردم ما رواج دارد که محرم و صفرْ «قابلمه‌ها را دَمَر می‌کنند!» به این معنی که پخت و پزِ توی خانه‌ها تعطیل! و واقعاً تعطیل هم می‌شود! تازگی‌ها البته در فاطمیه هم این اتفاق افتاده. نه تنها هیئت‌ها و تکیه‌های عزاداری که موکب‌هایِ جدیداً گسترش یافته هم زده‌اند به کار پخت و پز غذا. همین الان که این متن را می نویسمْ حداقل ناهار دو روز خانه‌ی ما توی یخچال است! بوی برنج اعلا با قیمه و سبزیِ خوش‌پخت، حتی بعد از سرد شدنْ کار خودشان را با روح و روان آدمی می‌کنند. این نذری‌ها که با آتشِ عشق پخته شده، طعم و مزه‌ای دارد که باور کنید کافر را مسلمان می‌کند! اما این روزها نذری‌ها نَچَسب شده‌اند! نه اینکه نخورم، نه اینکه مزه نداشته باشند، نه اینکه با قبل فرقی کرده باشند، نه اینکه تنوع آنها کم شده باشد، که بیشتر هم شده؛ بلکه به قول قدیمی‌های ما «دِلم بر نمی‌دارد!» وقتی ناز و نعمت خودمان را می‌بینم اما گرسنگی بچه‌ی غزه‌ای جلوی چشمم است، زهر می‌شود هر چیز خوشمزه‌ای! دیده‌اید لابد؟! دیده‌اید که بچه‌ای از گرسنگیْ می‌گوید و نبود غذا و آب! دیده‌اید که کودکی در صف غذا همان مقدارِ کمِ لوبیا هم گیرش نمی‌آید! لابد دیده‌اید که سازمان‌های جهانی مداوم از فاجعه‌ی غزه می‌گویند؟! اینها را شاید هیچ کسی نباشد که ندیده باشد... و ای کاش کاری از دستمان بر می‌آمد. امروز روز جهانی «عاری از خشونت و افراطی‌گری» است! لابد می‌دانید که روز جهانی را سازمان‌های جهانی ثبت کرده‌اند؟! همین سازمان‌هایی که در جهانِ به اصطلاح مدرن امروز لال شده‌اند در موضوع غزه و نهایتاً دلسوزیِ بازیگرانه‌ای می‌کنند تا از قافله‌ی مردم غمگین و خشمگین دنیا عقب نیفتند! چه دنیایی شده واقعاً ...! @ALEF_KAF_NEVESHT
پسرِ هشت ساله‌ی من از اول سال تحصیلی تا همین هفته قبل که بالاخره به مراد دلش رسید، می‌خواست چهارشنبه‌ای را نرود مدرسه. نمی‌دانم چرا فقط روی چهارشنبه‌ها تیک‌آف می‌کرد اما به هر حال یک چهارشنبه با رد کردن از سین‌جیم‌های مادرش و اجازه دادن برای ماندنش در خانه، خیالش را راحت کردم! البته فقط همین نبود! طفلک تقریباً روزی نیست که نگوید «نمی‌خواهم بروم مدرسه!» یعنی هر وقت که فرصتی دست دهد این حرف را می زند! و باور کنید که خوشحال‌ترین آدم روی زمین از آلودگی هوا، پسرک من باشد! آلودگی هوایی که البته زورش به درِ مدرسه‌ها برسد و آن را ببندد! راستی چرا اینطوری شده؟ باور می‌کنید خیلی سخت نیست فهمیدنش؟! آن هم برای من که بخشی از وقتم با دانش‌آموزان سر می‌شود و با این قشر از جامعه دم‌خور هستم و مدرسه بخشی از زندگی‌م را تشکیل می‌دهد. پسرِ من امسال گیر معلمِ خوبی افتاده! همین! باور کنید دلیلِ همه زدگی او از درس و مدرسه همین است! معلم عزیزی که برای تقویت درسی دانش‌آموزانش و به احتمال بسیار زیاد به خاطر سفارش‌های افراطی والدین برای تقویت درسی بچه‌ها، تمرین و تکلیف‌های زیادی برای خانه در نظر می‌گیرد؛ و پسرک زندگیِ من از وقتی پایش به خانه می‌رسد تا خودِ دوازده شب گرفتار فارسی و نگارش و ریاضی و کاردستیِ فردایش است! نه اینکه حجم آن‌ها به اندازه‌ی حجم تمرین و تکلیف‌های دانش‌آموزانِ سالِ کنکوری باشد، نه؛ ولی تنوع و میزان تکلیف به اندازه‌ای هست که یک بچه‌ی هشت ساله را تا خودِ آخرِ شب دنبال خودش بکشد! می‌بینید؟! بچه‌ها وقتی توی دورِ تلخ درگیری ذهنیِ چیزی به اسم کتاب و دفتر می‌افتند و برای آزادی و بازی و استراحت و تفریح خودشان رقیبِ ناجوری احساسش کنند، باید هم نسبت به آن احساس انزجار و زدگی داشته باشند. و بچه‌ای که طبیعت‌ش بازی است و مخصوصاً کسی مثل پسر من که در حالت آرامش و صلح هم نمی‌تواند یک لحظه آرام و قرار بگیرد، باید هم از درس و مدرسه متفر شود! کاش به گوش معلم عزیز و دلسوز کلاس بچه‌ام، همچنین همه معلم‌های عزیزی که راه دلسوزی را اشتباهی رفته‌اند برسد که کلاس‌های خسته کننده‌ی درس برای آموزش بچه‌ها واقعاً کفایت می‌کنند؛ و ساعات حضور در خانه باید برای ته‌نشینی چیزی که یاد گرفته‌اند و همچنین نفس تازه کردن برای روز درسی فردا، خالی از فکرهای درسی باشد. اینطوری بچه عاشقِ معلم و عاشق مدرسه‌ای می‌شود که فردایش انتظار او را می‌کشند! نه اینکه هنوز عُمرِ درسی بچه به دو سال نرسیده، از مدرسه فراری باشد! با تمرکز بیش از حد روی بخشی از زندگی که البته در جای خودش مهم هم هست، داریم زیر آبِ علم و دانش‌اندوزی را یک‌جا می‌زنیم؛ مواظب باشیم! @ALEF_KAF_NEVESHT
10.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
آهنگی زیبا به زبان سوئدی که این روزها در فضای مجازی جهان جز ترندهاست و در بسیاری از راهپیمایی‌های حمایت از ملت فلسطین در کشورهای غربی توسط مردم همخوانی دسته‌جمعی می‌شود... مدتی دنبالش بودم تا نماهنگ اصلی رو با زیرنویس فارسی پیدا کردم؛ گذاشتم شما هم ببینید... @ALEF_KAF_NEVESHT
افسانه سیزیف را شاید نشنیده باشید! در افسانه‌ها و اساطیر یونانی می‌گویند سیزیف به گناهی محکوم می‌شود؛ و هر چه فکر کردند برایش چه مجازاتی تعیین کنند به نتیجه نمی‌رسند. آخرش به این نتیجه می‌رسند محکوم‌ش کنند به بالا بردن یک تخته سنگ از کوه؛ و دقیقاً وقتی به بالای کوه می‌رسید تخته سنگ می‌غلطید و می‌افتاد پایین؛ سیزیف دوباره باید این کار را تکرار می‌کرد، یعنی تا ابد محکوم شد همین کار را تکرار کند. این یعنی محکوم شدن به تکراری بی نتیجه، به پوچیِ محضی که نمی‌تواند آن را تغییر دهد؛ و این منتهای بیچارگی آدم است انگار... زندگی خیلی‌ها شبیه سیزیف است؛ در دور تکرار و کلیشه زندگی کردن و به این زندگی خو گرفتن. صبح تا شب مثل یک دستگاه فتوکپی از ساعاتِ روزهایِ دیگر کپی گرفتن و همان کارها را تکرار کردن. فکر می‌کنم این‌جاها مغز هم عادت می‌کند به محدود بودن، به محافظه‌کاری و به ترسیدن از تغییر؛ همه ما هم تجربه کرده‌ایم! وقتی مدرسه‌ای عوض می‌کردیم، وقتی شغل‌مان با تغییراتی همراه بود، حتی وقتی با اتوبوسی راهی مسافرت می‌شدیم و می‌شویم که آدم‌های غریبه همراهش هستند! آدم احساس می‌کند حال خوشی با این تازگی‌ها ندارد... از طرفی برخی هستند که فهمیده‌اند این نقطه حساس را؛ خود را وادار به تغییر می‌کنند؛ اگر در شرایطی قرار بگیرند که مجبور به تحمل سال‌ها زندگی کلیشه‌ای شوند، با حرکات و افعال منطقی و عاقلانه این تکرار را به هم می‌زنند؛ همه ما یک سیزیف درون داریم که می‌خواهد همه سال‌های عمرش را به تکرار سپری کند، به یک‌جا بودن، به یک‌جور بودن، به یک‌جور‌ ماندن! دانش‌آموزی که فقط درس می‌خواند، معلمی که فقط درس می‌دهد، کارگری که فقط می‌رود سرِ کار و بر می‌گردد سر خانه و زندگی، بازاری و کاسبی که همه ساعات هوشیاری زندگی‌ش همین پشت دخل ایستادن باشد، حتی زنِ خانه‌داری که صبح تا شبِ همه زندگی‌ش معمولی و تکراری باشد و همین‌طور همه آدم‌های دیگری که هر جایی می‌توانند پاره سنگی را به بالای کوه هُل دهند و باز وقتی غلطید و آمد پایین، همین کار را تکرار کنند... من هیچ وقت سیزیف و کارش را دوست نداشته‌ام. مطالعه کردن هم شاید بخشی از همین تلاش برای سیزیف نشدن باشد. چرا دروغ بگویم، تجربه‌ی کارهای مختلف برایم سخت بوده اما برای فرار از تکرار و در خود ماندگی، آن سختی را به جان خریده‌ام... شما برای سیزیف نشدن چقدر تلاش می‌کنید؟! @ALEF_KAF_NEVESHT
12.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بخوانیم بخشی از حدیث رأیت از حضرت رسول اکرم (صلوات الله علیه) را؛ لَأُعْطِيَنَّ الرَّايَةَ غَداً رَجُلًا يُحِبُّ اللهَ وَ رَسُولَهُ، (وَ يُحِبُّهُ اللهُ وَ رَسُولُهُ) یَفَتَحَ اللهُ عَلَى‏ یدیه لیس بفَرَّار؛ «همانا فردا این رأیت را به مردی خواهم داد که خدا و رسول، را دوست دارد (و خدا و رسول هم، او را دوست دارند)، خدا خیبر را به دست او می‏‌گشاید. او هرگز نمی‌گریزد» در این سرزمین نه انتخاباتی برگزار می‌شود و نه صلحی پایدار می‌ماند و نه قطع‌نامه‌ای به نتیجه می‌رسد؛ بدتر از حیواناتی در این سرزمین لانه کرده‌اند که باید از صفحه‌ی روزگار محو شوند تا مقدمات آرامش در دنیا فراهم شود. روزی که دوباره درِ این لانه‌ی نحس از جا کنده شود، نزدیک است ان شاءالله... پی‌نوشت؛ فیلم مربوط به اظهارات کارشناس صهیونیست در شبکه 13 اسرائیل است @ALEF_KAF_NEVESHT
استاد و شاگردی... ☺️ @ALEF_KAF_NEVESHT
از کتاب‌هایی که در حال خواندنش هستمْ «ویرانی دروازه شرقی» است؛ خاطرات وفیق‌السامرایی؛ رئیسِ بخشِ ایرانِ استخبارات عراق، آن هم در جنگ‌های مهمی مثل جنگِ عراق با ایران و جنگ با کویت. به خاطرات خودِ وفیق بعداً می‌پردازم. حرف‌های خوبی دارد و نکات دقیقی که خواندنش برای ایرانی‌ها می‌تواند خیلی جالب باشد. وفیق البته اطلاعات خطا و نادرست هم کمْ نداشته، اما به هر حال خواندنِ در مورد جنگ، آن هم از زاویه‌ی دید یک مسئول نظامی از جبهه دشمن خالی از لطف نیست. اما در مقدمه‌ی کتاب به قلم «خسرو متعضد» نکات خوبی آمده که برای من خاص بود. مطالبی از خاطرات سیدباقرخان‌مهذب‌الدوله یا همان سیدباقرکاظمی وزیر امورخارجه‌ایران، درباره واگذاریِ الابختکیِ بخش‌های زیادی از اروند رود به عراق، قله‌ی آرارات کوچک به ترکیه و حتی دشت سیستان به افغانستانی‌ها؛ عامل اینها البته پهلوی‌های اول و دوم بوده‌اند. امروز که چوب خشکسالی در سیستان‌بلوچستان را می‌خوریم، یا قله‌ی آرارات کوچک و زمین‌های اطرافش، طلای ناب شده‌اند برای ترکیهْ مدام به فکر حماقت‌های بی‌نظیر شاهنشاه آریامهر و پدرِ قلدر اما احمقشْ رضاشاه می‌افتم. حتی جنگ هشت ساله عراق با ایران هم با بهانه‌ی رودِ اروند و قرار داد الجزایر شروع شده؛ بهانه‌ای که در زمان رضاشاه به دست عراقی‌ها داده شد! آن هم وقتی مسئول عراقی در مذاکراتش با مسئولین ایرانی کم می‌آورد و با اشک و گریهْ رضاشاه را ترغیب به واگذاری دوستانه بخش‌های مهم اروند به عراق می‌کند!!! به عنوان یک ایرانی وقتی گفته‌ها و نوشته‌های کاظمی وزیر امورخارجه حکومت پهلوی اول را بخوانید و از حماقت شاهِ قلدر در واگذاری این نقاط بسیار راهبردی مطلع شوید، چندش‌تان می‌شود! عمری باقی باشد، کتاب خاطرات سیدباقر کاظمی را پیدا می‌کنم و می‌خوانم، انگار از معدود مدارک و اسناد باقی مانده از دوران پهلوی اول باشد... فایل رایگان کتاب ویرانی دروازه شرقی؛ متاسفانه مقدمه خسرو معتضد در این چاپ از کتاب نیست @ALEF_KAF_NEVESHT