10.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#هم_دلی_ببینیم
آهنگی زیبا به زبان سوئدی که این روزها در فضای مجازی جهان جز ترندهاست و در بسیاری از راهپیماییهای حمایت از ملت فلسطین در کشورهای غربی توسط مردم همخوانی دستهجمعی میشود...
مدتی دنبالش بودم تا نماهنگ اصلی رو با زیرنویس فارسی پیدا کردم؛ گذاشتم شما هم ببینید...
@ALEF_KAF_NEVESHT
افسانه سیزیف را شاید نشنیده باشید!
در افسانهها و اساطیر یونانی میگویند سیزیف به گناهی محکوم میشود؛ و هر چه فکر کردند برایش چه مجازاتی تعیین کنند به نتیجه نمیرسند. آخرش به این نتیجه میرسند محکومش کنند به بالا بردن یک تخته سنگ از کوه؛ و دقیقاً وقتی به بالای کوه میرسید تخته سنگ میغلطید و میافتاد پایین؛ سیزیف دوباره باید این کار را تکرار میکرد، یعنی تا ابد محکوم شد همین کار را تکرار کند.
این یعنی محکوم شدن به تکراری بی نتیجه، به پوچیِ محضی که نمیتواند آن را تغییر دهد؛ و این منتهای بیچارگی آدم است انگار...
زندگی خیلیها شبیه سیزیف است؛ در دور تکرار و کلیشه زندگی کردن و به این زندگی خو گرفتن. صبح تا شب مثل یک دستگاه فتوکپی از ساعاتِ روزهایِ دیگر کپی گرفتن و همان کارها را تکرار کردن.
فکر میکنم اینجاها مغز هم عادت میکند به محدود بودن، به محافظهکاری و به ترسیدن از تغییر؛ همه ما هم تجربه کردهایم! وقتی مدرسهای عوض میکردیم، وقتی شغلمان با تغییراتی همراه بود، حتی وقتی با اتوبوسی راهی مسافرت میشدیم و میشویم که آدمهای غریبه همراهش هستند! آدم احساس میکند حال خوشی با این تازگیها ندارد...
از طرفی برخی هستند که فهمیدهاند این نقطه حساس را؛ خود را وادار به تغییر میکنند؛ اگر در شرایطی قرار بگیرند که مجبور به تحمل سالها زندگی کلیشهای شوند، با حرکات و افعال منطقی و عاقلانه این تکرار را به هم میزنند؛ همه ما یک سیزیف درون داریم که میخواهد همه سالهای عمرش را به تکرار سپری کند، به یکجا بودن، به یکجور بودن، به یکجور ماندن!
دانشآموزی که فقط درس میخواند، معلمی که فقط درس میدهد، کارگری که فقط میرود سرِ کار و بر میگردد سر خانه و زندگی، بازاری و کاسبی که همه ساعات هوشیاری زندگیش همین پشت دخل ایستادن باشد، حتی زنِ خانهداری که صبح تا شبِ همه زندگیش معمولی و تکراری باشد و همینطور همه آدمهای دیگری که هر جایی میتوانند پاره سنگی را به بالای کوه هُل دهند و باز وقتی غلطید و آمد پایین، همین کار را تکرار کنند...
من هیچ وقت سیزیف و کارش را دوست نداشتهام. مطالعه کردن هم شاید بخشی از همین تلاش برای سیزیف نشدن باشد. چرا دروغ بگویم، تجربهی کارهای مختلف برایم سخت بوده اما برای فرار از تکرار و در خود ماندگی، آن سختی را به جان خریدهام...
شما برای سیزیف نشدن چقدر تلاش میکنید؟!
#احمد_کریمی
@ALEF_KAF_NEVESHT
12.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بخوانیم بخشی از حدیث رأیت از حضرت رسول اکرم (صلوات الله علیه) را؛
لَأُعْطِيَنَّ الرَّايَةَ غَداً رَجُلًا يُحِبُّ اللهَ وَ رَسُولَهُ، (وَ يُحِبُّهُ اللهُ وَ رَسُولُهُ) یَفَتَحَ اللهُ عَلَى یدیه لیس بفَرَّار؛
«همانا فردا این رأیت را به مردی خواهم داد که خدا و رسول، را دوست دارد (و خدا و رسول هم، او را دوست دارند)، خدا خیبر را به دست او میگشاید. او هرگز نمیگریزد»
در این سرزمین نه انتخاباتی برگزار میشود و نه صلحی پایدار میماند و نه قطعنامهای به نتیجه میرسد؛ بدتر از حیواناتی در این سرزمین لانه کردهاند که باید از صفحهی روزگار محو شوند تا مقدمات آرامش در دنیا فراهم شود. روزی که دوباره درِ این لانهی نحس از جا کنده شود، نزدیک است ان شاءالله...
پینوشت؛
فیلم مربوط به اظهارات کارشناس صهیونیست در شبکه 13 اسرائیل است
@ALEF_KAF_NEVESHT
از کتابهایی که در حال خواندنش هستمْ «ویرانی دروازه شرقی» است؛ خاطرات وفیقالسامرایی؛ رئیسِ بخشِ ایرانِ استخبارات عراق، آن هم در جنگهای مهمی مثل جنگِ عراق با ایران و جنگ با کویت.
به خاطرات خودِ وفیق بعداً میپردازم. حرفهای خوبی دارد و نکات دقیقی که خواندنش برای ایرانیها میتواند خیلی جالب باشد. وفیق البته اطلاعات خطا و نادرست هم کمْ نداشته، اما به هر حال خواندنِ در مورد جنگ، آن هم از زاویهی دید یک مسئول نظامی از جبهه دشمن خالی از لطف نیست.
اما در مقدمهی کتاب به قلم «خسرو متعضد» نکات خوبی آمده که برای من خاص بود. مطالبی از خاطرات سیدباقرخانمهذبالدوله یا همان سیدباقرکاظمی وزیر امورخارجهایران، درباره واگذاریِ الابختکیِ بخشهای زیادی از اروند رود به عراق، قلهی آرارات کوچک به ترکیه و حتی دشت سیستان به افغانستانیها؛ عامل اینها البته پهلویهای اول و دوم بودهاند.
امروز که چوب خشکسالی در سیستانبلوچستان را میخوریم، یا قلهی آرارات کوچک و زمینهای اطرافش، طلای ناب شدهاند برای ترکیهْ مدام به فکر حماقتهای بینظیر شاهنشاه آریامهر و پدرِ قلدر اما احمقشْ رضاشاه میافتم. حتی جنگ هشت ساله عراق با ایران هم با بهانهی رودِ اروند و قرار داد الجزایر شروع شده؛ بهانهای که در زمان رضاشاه به دست عراقیها داده شد! آن هم وقتی مسئول عراقی در مذاکراتش با مسئولین ایرانی کم میآورد و با اشک و گریهْ رضاشاه را ترغیب به واگذاری دوستانه بخشهای مهم اروند به عراق میکند!!!
به عنوان یک ایرانی وقتی گفتهها و نوشتههای کاظمی وزیر امورخارجه حکومت پهلوی اول را بخوانید و از حماقت شاهِ قلدر در واگذاری این نقاط بسیار راهبردی مطلع شوید، چندشتان میشود!
عمری باقی باشد، کتاب خاطرات سیدباقر کاظمی را پیدا میکنم و میخوانم، انگار از معدود مدارک و اسناد باقی مانده از دوران پهلوی اول باشد...
فایل رایگان کتاب ویرانی دروازه شرقی؛ متاسفانه مقدمه خسرو معتضد در این چاپ از کتاب نیست
#احمد_کریمی
@ALEF_KAF_NEVESHT
14.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 ما تکلیف داریم آقا!
@ALEF_KAF_NEVESHT
شنیده اید کسی به خاطرِ آسیبنخوردنِ ساعات مطالعهش، سیدیِ Call of Duty را بِشکند و بریزد دور؟! اصلاً برود سیستمِ تویِ خانهاش را بفروشد، تا خودش را گوشمالی دهد برای کمخواندن؟! و بعدش که باز سر بهراه شد، سیستم جدیدی برای خودش دستوپا کند!
این قلم جنس را مطمئنم نشنیدهاید! یعنی شاید شنیده باشید معتادی به خاطر تأمین مواد، وسائل خانهاش را بفروشد، اما نشنیدهاید کسی به خاطر اعتیاد به کتاب برود کامپیوترش را بفروشد!
جرأت نمیکنم بگویم از این کارهای عجیبغریب هم کردهام! اما بگذارید اعتراف کنم انجام دادن این حرکات عجیبْ همین الان هم برایم قابل دفاع است و اگر باز هم عامل مزاحمی باشد که به مطالعهی روزانهام ضربه بزند، آن را جوری مدیریت میکنم که خیال مزاحمت هم از سرش بپرد!
نمونهاش همین گوشی همراه است که از امروز قرار است همراهم نباشد! گوشی یازده دو صفرِ نابودی دارم که سالها پیشْ در سفر عراق خریدهام؛ از امروز این کوچولوی دوستداشتی همراهم میشود و گوشی اندرویدْ توی خانه انگشتْ سُق میزد تا بروم سرِ کار و برگردم! آنجا به خاطر شرایط کارم وقتهایی دست میدهد که نباید پای این کَنهی تکنولوژیک هدر رود...! بلکه میشود دو خط کتاب خواند و چیزهای جدیدی یاد گرفت...
#احمد_کریمی
@ALEF_KAF_NEVESHT
امروز یکشنبه سوم دی هزار و چهارصد و دو است. شاید توی تاریخ از این روزها زیاد ببینیم؛ یکشنبهها، سوم دیها؛ اما امروزْ فقط امروز است و همین ثانیههایی که من دارم در آن مینویسم؛ یعنی همین دقایقِ بعد از اذانِ صبح سوم دی، که دیگر تکرار شدنی نیستند.
نه آنکه اتفاق خاصی افتاده در آن یا روز خاصی باشد که باید توی ذهنها بماند؛ نه. امروز یک روز در خلقت خداست که خودش است و نمونهای برای آن نیامده و نخواهد آمد!
گرفتاران تکرار و روزمرگی اما امروز را مثل همه روزهای دیگر، همان جوری میبینند که روزها قبل را، همینطور روزهای بعد را! فرصت اما یک بار به آدمهای زنده در روز سوم دی هزار و چهارصد و دو رو کرده. امروز میتواند روز بزرگی رقم بخورد در تاریخ، میتواند اتفاق خوبی برای آدمها رقم بخورد که نمونه آن تکرار نشود. روزی مثل هفتم اکتبر دو هزار و بیست و سه! روزی مثل بیست و دو بهمن هزار و سیصد و پنجاه و هفت!
میشود این روز را ساخت، مثل همه روزهای مهم تاریخ؛ این را خدا گذاشته بر عهده اهل زمین. حالا ما مثل همه روزها شروعش میکنیم و مثل همه روزها تمامش میکنیم و مثل همه آدمها فراموشش میکنیم؛ امروز اماْ خودش است، در حافظه تاریخ، جایی بین همه روزهای دیگر با حساب و کتابهای خودش ثبت میشود...
تلاش خودت را بکن، امروز مثل همه روزهای دیگر نیست که هزارانش تکرار شود؛ امروز فقط یک بار اتفاق میافتد و در همه خلقت، فقط یکْ سوم دی هزار و چهارصد و دو فرصت هست برای تغییر، برای حرکتهای نو، برای هر کار خوبی که برای انسانیتِ انسان در تاریخ بماند، ولو اینکه خیلی کوچک باشد.
این را گوشه ذهن داشته باشیم که امروز خیلیها توی دنیا میمیرند! و فرصت تمام کردن سوم دی هزار و چهارصد و دو را، یا بیست و چهارم دسامبر دو هزار و بیست و سه را پیدا نمیکنند...! و این تاریخ میشود شمارهای روی سنگ قبرشان...
#احمد_کریمی
@ALEF_KAF_NEVESHT
مادری...
خوشایندیِ یک مادر است وقتی همسرش، بچههاش و شاید نوههاش کنارش باشند؛ و مادرها با هر زبانی توی هر کجای این دنیا که باشند، یک جور فکر میکنند، یکجور عاشق هستند و یکجور مهربانند.
و حس مادرانهگی حسی نیست شبیه همه حسهای دنیا، شبیه همه احساسات دیگر؛ اینْ چیزیست که خدا جورِ دیگری خلقش کرده! جور دیگری آفریدهتش!
مادرانهگی چیزیست حتیْ که فقط مال انسانها نیست، مال همهی موجوداتِ دیگری هم هست که دچار موضوعی به نامِ تولید نسل هستند...
و چه کسی با مادرانهگی دشمن است؟! کدام انسان یا حیوانی، این حقِ بی حد و مرزِ را میتواند از مادری بستاند؟! و بچهها اعم از دختر و پسرْ و نوهها اعم از دختر و پسر را از حسِ نابِ فرزندیمادری جدا کند...!
من فکر میکنم نمیشود!
حتی پس از مرگ؛ آن وقتی که پردهی اشکْ مواج میکند هیکل و هیبت بچهها و نوهها را؛ آن وقتی که همهگی لباسی یکدست سفید بر تن کردهاند! باور کنید حتی آن وقت هم که مادری نشسته و گریه میکند، روحِ بچهها نشستهاند اطرافش به دلداری! توی عکس میبینیشان؟! هنوز هم شلوغ و پر سر و صدایند کنار مادرشان!
#احمد_کریمی
@ALEF_KAF_NEVESHT
پارهی تن من!
زیبای دور افتاده از آغوشم!
نازنینِ دوستداشتنی...
تو تصمیمت را گرفتهای؛ تو خواستهای در خون خودت غرق کنی فرعون را...
اما من چه کنم؟!
منی که دستانم بسته است برای حمایتت، منی که خون دل میخورم اما کاری از دستم بر نمیآید...
تو بگو من چه کنم ای غزه؟!
@ALEF_KAF_NEVESHT
سلسبیل
اسمش را سلسبیل گذاشتند! به خاطر اسم سختخوان خودش بوده لابد، اما برای خودِ سلسبیل این اسم معنای خوبی داشته؛ بهش گفته بودند معنای این اسم «آب گوارا»ست.
حرفی ندارد؛ خودش هم دوست داشته؛ از آن که یاد میکند لبخندی مینشیند روی لبهاش؛ دقیقاً برعکس آدمهایی که شرایط او را داشتهاند، آن هم چند ده کیلومتر آنطرفتر!
فقط از تغییر دادن اسمش نمیگوید؛ او میگوید لحظهای تنها نماندیم، نه من، نه بقیهی خانوادهام. میگوید دخترم ورزش میکرده، کسی با او کاری نداشته، با او بازی میکردم، مثل زندگی در یک شرایط کاملاً عادی و حتی بازیهای جدید یاد گرفته بوده پسرم!
سلسبیل بین آنها ملکه بوده! این احساس خودش است از برخوردهایی که باهاش داشتند، میگوید همهی رفتارها محترمانه بوده و حتی بهش گفته بودند که ما پیشمرگ شماها میشویم وقتی خطری تهدیدتان کند! دلش را قرص کرده بودند که «خیالت راحت باشد، اگر قرار است کسی آسیب ببیند، اول ما هستیم، نه شما!» سلسبیل حتی میگوید از اینکه برای نجات من و خانوادهم بیایند میترسیدم؛ هراس داشتم از رفقام، از دوستانمان! آنجا یک حس امنیتِ بینظیر داشتم که دوستیِ دوستانمان خرابش میکرد!
سلسبیل حالا از اسمش بیشتر به خاطرهای ماندگار یاد میکند؛ دوباره شده همان «الموگ گولدشتاینِ» گذشته؛ حالا دیگر برگشته به خانهاش که مال خودش نیست! به خانهای که توی زمین غصبی بنا شده و زندگیِ معمولِ یک شهرکنشین!
اما فطرتش بیدار است و از پنج هفتهی اسارتِ در غزه و تحت حمایت مجاهدانِ حماس به خوشی یاد میکند...
#احمد_کریمی
@ALEF_KAF_NEVESHT
بیست سال پیشْ نزدیکهایِ ظهر همچین روزیْ دراز بودم کنارِ ضبط پنجاهسانتیِ دو باندهای و ایرج بسطامی گوش میکردم. تازگیْ در محیط کارم با چند تا عشقِ موسیقیِ سنتی همکار شده بودم؛ و اینها مدام نوار کاستهای شجریان و ناظری بدهبستان میکردند و من توی این جوّ تازه افتاده بودم توی دور موسیقی سنتی. همکارانم یکی استاد نی بود و یکی سنتور میزد که خیلی هم مواظب مچ دستهاش بود!
این وسطها نوار کاست ایرج بسطامی از کدامشان رسید دستم را نمیدانم. پنجشنبهای آن را گرفتم ازشان. صبح جمعهی پنجم دی، نزدیکهای ظهر بود شاید؛ دراز شده بودم و گلپونهها میشنیدم. انصافاً تعریف چیزی را شنیده باشی، هوش و حواستْ پی تجربهی آن باشد و توی یک موقعیت آرام هم آن را تجربه کنی، مزهاش چند برابر میشود. داشتم با فراز و فرودِ صدای بسطامی حال میکردم و انصافاً گلپونهها چقدر جذابیت داشت برایم...
تلویزیون اما روشن بود. همان روز بم را زلزلهای لرزانده بود؛ پنجم دیِ هشتاد و دو؛ همه میدانند جمعهای بود که توی تاریخ کشور ما ماندگار شد! البته هنوز عمق فاجعه به آن صورتی که بعدش و بعدها توی ذهنها ماند، مشخص نشده بود؛ هنوز ابتدایِ بعد از حادثه بود و چیزهای زیادی نمیدانستیم!
گوشم به ایراج بسطامی بود که اسمش را توی زیرنویسِ اخبار تلویزیون دیدم! یک لحظه تعجب کردم از این تقارنِ جالب اما وقتی آخرش نوشت «... در زلزله بم به رحمت خدا رفت!» دلم حالی شد! ضدِ حال به این ناجوری؟! هنوز هم بعد از بیست سال وقتی گلپونهها گوش میکنم، دلم حالی به حالی میشود! زلزله بم برای من نه فقط صدای غم و درد که صدای ایرج هم میدهد.
یادشان هست همه آنهایی که در آن تاریخ پیگیر اخبار زلزله بودند؛ چقدر گریه میکردیم پای صحنههای دردآورِ پیدا شدنِ درگذشتگان این حادثه تلخ...
کاش حادثهی صبحگاهانِ پنجم دیِ هشتاد و دو هیچ وقت تکرار نشود...
#احمد_کریمی
@ALEF_KAF_NEVESHT