رفیق همکلاسیِ لاتی داشتم، دوره راهنمایی سابق؛ یعنی همین دوره متوسطه اولی که بچههایِ فاقدِ شمارهی شناسنامه و دارای کد ملی دارند تجربهاش میکنند! این رفیقِ لاتِ ما یک مرضی داشت که پشت سرِ معلم میزد به مسخرهبازیهایِ عملیاتی و سر و شکلک در آوردن، تا صدای خندهی بقیه بلند شود.
خدابیامرز آن معلمِ پیرمرد هم که اصولاً اعصابِ درست و درمانی نداشت و لابد آن دمدمهایِ بازنشستگی داشت به آیندهای نزدیک و لم دادنِ کنار بخاری و خوردنِ چایِ قندپهلو فکر میکرد، کمکم دستش آمده بود وقتی همهی کلاس میخندد و بی دلیل هم میخندد، خبط و خطایی از آن لاتِ کلاس سر زده. بر میگشت سمت جماعتِ کچلِ دهه شصتی که آن روزها مثل چی از معلمجماعت میترسید و میرفت سراغ آن لاتِ کلاس و دو سه تا سلطانی و سرداری روی سر و کلهی خشک و اسکلتش اجرا میکرد. و میرفت دوباره پای تختهسیاه و ادامه میداد به یاد دادنِ ریاضی...
جالبی ماجرا را میدانید چه بود؟! کوتاه نیامدنِ آن یاروی لات کلاس بود که یک حسِ غرورِ پیروزمندانه داشت از سر کار گذاشتن معلم؛ ولو هر بار یک کتک مفصل میخورد. اصلاً ورژنهایِ جدید تنبیه و توبیخ حتی روی او به اجرا در میآمد. و مثلاً ما میفهمیدیم بارهای بعدی که میرویم و بلد نیستیم تمرین حل کنیم، چطوری قرار است کتک بخوریم؛ یک آمادگیِ خوبی دست میداد که واقعاً برای بچههایِ همنسل من ارزشمند بود!
آن دوست ما البته وقتی خیلی از حد میگذراند و شورش را در میآورد، با اردنگی شوت میشد بیرون از کلاس. دوست هم داشت. اصلاً کتک خوردن و کوتاه نیامدن و شجاعانه کنف شدن را یک جوری دوست داشت که من فکر میکردم لابد عیب و علتی دارد مغزش که نمیفهمد و حالیش نمیشود!
این روزها که دارم خبرهای جنگ را توی مجازی پیمایش میکنم، چهره معلم ریاضیِ آن وقتهایم میافتد روی صوتِ سخنگویِ سپاه؛ سرداریسلطانیهایِ زهرآگینِ معلم هم روی حملاتِ سنگین نیروهای نظامی سایه میاندازد؛ لابد بقیهاش را هم خودتان فهم و عقل دارید و میدانید که منظورم چیست! آن کتکخورِ دربوداغان هم میشود اسرائیل و آمریکا. چپ و راست میشوند اما دست از حماقت خودشان بر نمیدارند. یک طورهایی این سرداری سلطانی خوردن را برای حفظ پرستیژ لاتیِ خودشان دارند با خفت و خاری تحمل میکنند، اما یک ذره هم نمیخواهند کوتاه بیایند و این کوتاه آمدن را نشان بدهند!
به هر حال معادلهی معلم بی اعصاب، همینطور دانشآموزِ لاتنمایِ بی عقل، دارد باز توی زندگی من تکرار میشود! هر چند حد و حدود و ثغورش خیلی فراتر از کلاس درس است...
@ALEF_KAF_NEVESHT
منزل جدید👇
https://splus.ir/ALEF_KAF_MEEM
هستم در گروههایی که از جاهای مختلف کشور در آن حضور دارند. این روزها که مدام یک جایی را دشمنِ شکستخوردهی در میدان، از شهرها میزند، احوال هم را با نگرانی میپرسند! و تا خبری نگیرند دلآرام نمیشوند...
این ماجرا من را یادِ «معصومه آباد» میاندازد در کتابش؛ «من زندهام»
وقتی وسط هیر و بیرِ جنگ، هر روز به خانهی خرابهشان در خرمشهر سر میزد و یادداشتِ «من زندهام» میگذاشت برای خانوادهاش. و برادرش با همین یادداشت میفهمید که خواهرش هنوز زنده است.
ایرانیِ مسلمان، ولو در مقابل کفار، شدت و غلظتِ قدرتمندانهای دارد، بین جماعتِ خودش اما دلرحمترین و مهربانترینِ آدمهاست...
@ALEF_KAF_NEVESHT
منزل جدید👇
https://splus.ir/ALEF_KAF_MEEM
هدایت شده از میگیری حرفمو؟
8.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ایران داره از سیاه چاله عبور میکنه...😳
و اگر
عبورکنه
دیگه راه برگشتی وجود نداره
اسرائیل نمیخواد ایران از این سیاه چاله عبور کنه 🤬🤬
@migiri_harfamo
اَلِفْـ ـکٰافْـ ـمیْم
ایران داره از سیاه چاله عبور میکنه...😳 و اگر عبورکنه دیگه راه برگشتی وجود نداره اسرائیل نمیخواد ا
آقا کمیل داداش ماست و عزیز ما
دوست داشتید دنبالش کنید
هدایت شده از محمدعلی جعفری
4.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خبر شهادت علیرضا دهقانی، پدر فداکار پنجقلوها، قلبها را به درد آورد. ۹ سال پیش، در چنین روزهایی، گزارشی از شبکه یزد، شور و عشق پدری را به تصویر کشید که امروز در راه دفاع از وطن، جان خود را فدا کرد.
این ویدئو، یادگاری از روزهایی است که او پدرانه، پنجقلوی خود را در آغوش میگرفت و حالا، او در آغوش وطن آرام گرفته است.
♾️ @m_ali_jafari
ان شاءالله که مسافرتی یکی دو روزه در پیش است؛ ان شاءالله به شرط توفیق و شاید که نوشتم👇
https://splus.ir/ALEF_KAF_MEEM
15M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
وقتی به حقیقت میرسند، از انقلابیها، انقلابیتر میشوند...
و نقصی دارند در ظاهر که به اذن الله، آن هم درست میشود
@ALEF_KAF_NEVESHT
اَلِفْـ ـکٰافْـ ـمیْم
شمارهی پرس شدهی پلاستیکیِ ۱۱۷۸ را میگذارم روی پیشخوان کفشداری. پیرمرد خوش روزی که ایستاده به خادمیِ نوکرها، نایلونِ دو جفت کفش را میگذارد بالا. کفش بزرگسال و یک جفت کودکانهی ورزشی.
میگویم «این مال من نیست حاجی! من یه جفت بیشتر ندادم!»
جا میخورد «مگه همین مال شما نیست؟!»
ناگهانی کنده میشوم میروم کربلای سال ۹۲ و وقتی به گم شدنِ دمپایی ناصر توی کفشداری حرم حسین علیهالسلام خندیدیم.
«حاجی این نیست؛ من یه جفت کفش داشتم!»
چنگمال میکند دو سه تا خانهی قفسههای سنگی را و پیدا نمیکند. متعجب است. من هم. سابقه نداشته یک خطای کفشکی دیده باشیم توی حرم. اما الان کفشم نیست.
دارد حرص میزند که «صد بار گفتیم حواسشان باشد و ...» و من سعی میکنم خونسرد بازی درآورم «غمی نیست؛ همین یه کفشو امام رضا از ما قبول کنه، برام بسه!» و نمیپذیرد «نه آقا... باید مواظب باشن و ...!»
«بیا داخل خودت پیداش کن...!» و این یکی همان چیزی بود که خیلی دوست داشتم! دریچه ورودی کفشداری را میدهم بالا و میروم توی دست و بال دو تا خادم خوشروزی و ادا بازی میکنم به بهانهی گم شدن کفشم.
دو سه تا ردیف قفسهای را تُک میزنم و این بار میروم سراغ همانجایی که خادم ازش کفش داده من و گفتم مال من نیست. دست میگذارم روی همان نایلون دو کفشهی بزرگسال و کودکانه. و خودش بود!!!
کفشم داخل همان نایلون بود به اضافهی یک جفت کودکانهی اشتباهی که آمده بود نشسته بود توی نایلون اختصاصی! به خادمها میگویم و خیالشان راحت میشود. کودکانه را تحویل خودشان میدهم و میزنم بیرون.
و چه پنج دقیقهی دوستداشتنیِ جذابی بود آن طرف ماجرای کفشداری...
پینوشت:
یکی از روایتهای مشهد رو گذاشتم اینجا بخونید/ دوست داشتید بقیه رو بخونید هم باید سری به کانالم الف کاف توی سروش بزنید و از پیوند زیر خرده روایت های این سفر رو بخونید؛ ممنونم
https://splus.ir/ALEF_KAF_MEEM/45
هدایت شده از محمدعلی جعفری
3.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
چشماتو ببند،
فقط گوش بده!
صداها واقعیه!
♾️ @m_ali_jafari
هدایت شده از Taliemedia.ir | رسانه طلیعه
46.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 | #مستند_کوتاه "بعثت مردم" |
🇮🇷 روایتی از همدلی کمنظیر مردم میبد
در ایام جنگ تحمیلی سوم
پخش از رسانه ملی
📌دریافت کیفیت بالاتر از:
https://www.aparat.com/v/kut9s22
@Taliemedia
اَلِفْـ ـکٰافْـ ـمیْم
🎥 | #مستند_کوتاه "بعثت مردم" | 🇮🇷 روایتی از همدلی کمنظیر مردم میبد در ایام جنگ تحمیلی سوم پخش از
یه کار خوب از آقا محمدرسول عزیز و گروهش که از موکب شهید دانش در این ایام ساخته شده
یه روایت خوب
ببینید و منتشر کنید