eitaa logo
اَلِفْـ ـکٰافْـ ـمیْم
754 دنبال‌کننده
1.4هزار عکس
653 ویدیو
5 فایل
احمد کریمی میبدی کمی نویسنده، کمی معلم، کمی طراح ... @ALEF_KAF_MEEM کتاب‌ها #تحــفه_تدمر با مشارکت نویسندگان محفل منادی: #من_ماله_کش_نیستم #محفل_محترم به روزتر هستم در: https://ble.ir/pashoftehjostar
مشاهده در ایتا
دانلود
استاد و شاگردی... ☺️ @ALEF_KAF_NEVESHT
از کتاب‌هایی که در حال خواندنش هستمْ «ویرانی دروازه شرقی» است؛ خاطرات وفیق‌السامرایی؛ رئیسِ بخشِ ایرانِ استخبارات عراق، آن هم در جنگ‌های مهمی مثل جنگِ عراق با ایران و جنگ با کویت. به خاطرات خودِ وفیق بعداً می‌پردازم. حرف‌های خوبی دارد و نکات دقیقی که خواندنش برای ایرانی‌ها می‌تواند خیلی جالب باشد. وفیق البته اطلاعات خطا و نادرست هم کمْ نداشته، اما به هر حال خواندنِ در مورد جنگ، آن هم از زاویه‌ی دید یک مسئول نظامی از جبهه دشمن خالی از لطف نیست. اما در مقدمه‌ی کتاب به قلم «خسرو متعضد» نکات خوبی آمده که برای من خاص بود. مطالبی از خاطرات سیدباقرخان‌مهذب‌الدوله یا همان سیدباقرکاظمی وزیر امورخارجه‌ایران، درباره واگذاریِ الابختکیِ بخش‌های زیادی از اروند رود به عراق، قله‌ی آرارات کوچک به ترکیه و حتی دشت سیستان به افغانستانی‌ها؛ عامل اینها البته پهلوی‌های اول و دوم بوده‌اند. امروز که چوب خشکسالی در سیستان‌بلوچستان را می‌خوریم، یا قله‌ی آرارات کوچک و زمین‌های اطرافش، طلای ناب شده‌اند برای ترکیهْ مدام به فکر حماقت‌های بی‌نظیر شاهنشاه آریامهر و پدرِ قلدر اما احمقشْ رضاشاه می‌افتم. حتی جنگ هشت ساله عراق با ایران هم با بهانه‌ی رودِ اروند و قرار داد الجزایر شروع شده؛ بهانه‌ای که در زمان رضاشاه به دست عراقی‌ها داده شد! آن هم وقتی مسئول عراقی در مذاکراتش با مسئولین ایرانی کم می‌آورد و با اشک و گریهْ رضاشاه را ترغیب به واگذاری دوستانه بخش‌های مهم اروند به عراق می‌کند!!! به عنوان یک ایرانی وقتی گفته‌ها و نوشته‌های کاظمی وزیر امورخارجه حکومت پهلوی اول را بخوانید و از حماقت شاهِ قلدر در واگذاری این نقاط بسیار راهبردی مطلع شوید، چندش‌تان می‌شود! عمری باقی باشد، کتاب خاطرات سیدباقر کاظمی را پیدا می‌کنم و می‌خوانم، انگار از معدود مدارک و اسناد باقی مانده از دوران پهلوی اول باشد... فایل رایگان کتاب ویرانی دروازه شرقی؛ متاسفانه مقدمه خسرو معتضد در این چاپ از کتاب نیست @ALEF_KAF_NEVESHT
شنیده اید کسی به خاطرِ آسیب‌نخوردنِ ساعات مطالعه‌ش، سی‌دیِ Call of Duty را بِشکند و بریزد دور؟! اصلاً برود سیستمِ تویِ خانه‌اش را بفروشد، تا خودش را گوشمالی دهد برای کم‌خواندن؟! و بعدش که باز سر به‌راه شد، سیستم جدیدی برای خودش دست‌و‌پا کند! این قلم جنس را مطمئنم نشنیده‌اید! یعنی شاید شنیده باشید معتادی به خاطر تأمین مواد، وسائل خانه‌اش را بفروشد، اما نشنیده‌اید کسی به خاطر اعتیاد به کتاب برود کامپیوترش را بفروشد! جرأت نمی‌کنم بگویم از این کارهای عجیب‌غریب هم کرده‌ام! اما بگذارید اعتراف کنم انجام دادن این حرکات عجیبْ همین الان هم برایم قابل دفاع است و اگر باز هم عامل مزاحمی باشد که به مطالعه‌ی روزانه‌ام ضربه بزند، آن را جوری مدیریت می‌کنم که خیال مزاحمت هم از سرش بپرد! نمونه‌اش همین گوشی همراه است که از امروز قرار است همراه‌م نباشد! گوشی یازده دو صفرِ نابودی دارم که سال‌ها پیشْ در سفر عراق خریده‌ام؛ از امروز این کوچولوی دوست‌داشتی همراهم می‌شود و گوشی اندرویدْ توی خانه انگشتْ سُق می‌زد تا بروم سرِ کار و برگردم! آنجا به خاطر شرایط کارم وقت‌هایی دست می‌دهد که نباید پای این کَنه‌ی تکنولوژیک هدر رود...! بلکه می‌شود دو خط کتاب خواند و چیزهای جدیدی یاد گرفت... @ALEF_KAF_NEVESHT
امروز یکشنبه سوم دی هزار و چهارصد و دو است. شاید توی تاریخ از این روزها زیاد ببینیم؛ یکشنبه‌ها، سوم دی‌ها؛ اما امروزْ فقط امروز است و همین ثانیه‌هایی که من دارم در آن می‌نویسم؛ یعنی همین دقایقِ بعد از اذانِ صبح سوم دی، که دیگر تکرار شدنی نیستند. نه آنکه اتفاق خاصی افتاده در آن یا روز خاصی باشد که باید توی ذهن‌ها بماند؛ نه. امروز یک روز در خلقت خداست که خودش است و نمونه‌ای برای آن نیامده و نخواهد آمد! گرفتاران تکرار و روزمرگی اما امروز را مثل همه روزهای دیگر، همان جوری می‌بینند که روزها قبل را، همینطور روزهای بعد را! فرصت اما یک بار به آدم‌های زنده در روز سوم دی هزار و چهارصد و دو رو کرده. امروز می‌تواند روز بزرگی رقم بخورد در تاریخ، می‌تواند اتفاق خوبی برای آدم‌ها رقم بخورد که نمونه آن تکرار نشود. روزی مثل هفتم اکتبر دو هزار و بیست و سه! روزی مثل بیست و دو بهمن هزار و سیصد و پنجاه و هفت! می‌شود این روز را ساخت، مثل همه روزهای مهم تاریخ؛ این را خدا گذاشته بر عهده اهل زمین. حالا ما مثل همه روزها شروعش می‌کنیم و مثل همه روزها تمامش می‌کنیم و مثل همه آدم‌ها فراموشش می‌کنیم؛ امروز اماْ خودش است، در حافظه تاریخ، جایی بین همه روزهای دیگر با حساب و کتاب‌های خودش ثبت می‌شود... تلاش خودت را بکن، امروز مثل همه روزهای دیگر نیست که هزارانش تکرار شود؛ امروز فقط یک بار اتفاق می‌افتد و در همه خلقت، فقط یکْ سوم دی هزار و چهارصد و دو فرصت هست برای تغییر، برای حرکت‌های نو، برای هر کار خوبی که برای انسانیتِ انسان در تاریخ بماند، ولو اینکه خیلی کوچک باشد. این را گوشه ذهن داشته باشیم که امروز خیلی‌ها توی دنیا می‌میرند! و فرصت تمام کردن سوم دی هزار و چهارصد و دو را، یا بیست و چهارم دسامبر دو هزار و بیست و سه را پیدا نمی‌کنند...! و این تاریخ می‌شود شماره‌ای روی سنگ قبرشان... @ALEF_KAF_NEVESHT
مادری... خوشایندیِ یک مادر است وقتی همسرش، بچه‌هاش و شاید نوه‌هاش کنارش باشند؛ و مادرها با هر زبانی توی هر کجای این دنیا که باشند، یک جور فکر می‌کنند، یک‌جور عاشق هستند و یک‌جور مهربان‌ند. و حس مادرانه‌گی حسی نیست شبیه همه حس‌های دنیا، شبیه همه احساسات دیگر؛ اینْ چیزی‌ست که خدا جورِ دیگری خلق‌ش کرده! جور دیگری آفریده‌تش! مادرانه‌گی چیزی‌ست حتیْ که فقط مال انسان‌ها نیست، مال همه‌ی موجوداتِ دیگری هم هست که دچار موضوعی به نامِ تولید نسل هستند... و چه کسی با مادرانه‌گی دشمن است؟! کدام انسان یا حیوانی، این حقِ بی حد و مرزِ را می‌تواند از مادری بستاند؟! و بچه‌ها اعم از دختر و پسرْ و نوه‌ها اعم از دختر و پسر را از حسِ نابِ فرزندی‌مادری جدا کند...! من فکر می‌کنم نمی‌شود! حتی پس از مرگ؛ آن وقتی که پرده‌ی اشکْ مواج می‌کند هیکل و هیبت بچه‌ها و نوه‌ها را؛ آن وقتی که همه‌گی لباسی یک‌دست سفید بر تن کرده‌اند! باور کنید حتی آن وقت هم که مادری نشسته و گریه می‌کند، روحِ بچه‌ها نشسته‌اند اطرافش به دلداری! توی عکس می‌بینی‌شان؟! هنوز هم شلوغ و پر سر و صدایند کنار مادرشان! @ALEF_KAF_NEVESHT
پاره‌ی تن من! زیبای دور افتاده از آغوشم! نازنینِ دوست‌داشتنی... تو تصمیم‌ت را گرفته‌ای؛ تو خواسته‌ای در خون خودت غرق کنی فرعون را... اما من چه کنم؟! من‌ی که دستانم بسته است برای حمایتت، من‌ی که خون دل می‌خورم اما کاری از دستم بر نمی‌آید... تو بگو من چه کنم ای غزه؟! @ALEF_KAF_NEVESHT
سلسبیل اسمش را سلسبیل گذاشتند! به خاطر اسم سخت‌خوان خودش بوده لابد، اما برای خودِ سلسبیل این اسم معنای خوبی داشته؛ به‌ش گفته بودند معنای این اسم «آب گوارا»ست. حرفی ندارد؛ خودش هم دوست داشته؛ از آن که یاد می‌کند لبخندی می‌نشیند روی لب‌هاش؛ دقیقاً برعکس آدم‌هایی که شرایط او را داشته‌اند، آن هم چند ده کیلومتر آن‌طرف‌تر! فقط از تغییر دادن اسم‌ش نمی‌گوید؛ او می‌گوید لحظه‌ای تنها نماندیم، نه من، نه بقیه‌ی خانواده‌ام. می‌گوید دخترم ورزش می‌کرده، کسی با او کاری نداشته، با او بازی می‌کردم، مثل زندگی در یک شرایط کاملاً عادی و حتی بازی‌های جدید یاد گرفته بوده پسرم! سلسبیل بین آن‌ها ملکه بوده! این احساس خودش است از برخوردهایی که باهاش داشتند، می‌گوید همه‌ی رفتارها محترمانه بوده و حتی به‌ش گفته بودند که ما پیش‌مرگ شماها می‌شویم وقتی خطری تهدیدتان کند! دلش را قرص کرده بودند که «خیال‌ت راحت باشد، اگر قرار است کسی آسیب ببیند، اول ما هستیم، نه شما!» سلسبیل حتی می‌گوید از اینکه برای نجات من و خانواده‌م بیایند می‌ترسیدم؛ هراس داشتم از رفقام، از دوستان‌مان! آنجا یک حس امنیتِ بی‌نظیر داشتم که دوستیِ دوستان‌مان خراب‌ش می‌کرد! سلسبیل حالا از اسم‌ش بیشتر به خاطره‌ای ماندگار یاد می‌کند؛ دوباره شده همان «الموگ گولدشتاینِ» گذشته؛ حالا دیگر برگشته به خانه‌اش که مال خودش نیست! به خانه‌ای که توی زمین غصبی بنا شده و زندگیِ معمولِ یک شهرک‌نشین! اما فطرت‌ش بیدار است و از پنج هفته‌ی اسارتِ در غزه و تحت حمایت مجاهدانِ حماس به خوشی یاد می‌کند... @ALEF_KAF_NEVESHT
بیست‌ سال پیشْ نزدیک‌هایِ ظهر همچین روزیْ دراز بودم کنارِ ضبط پنجاه‌سانتیِ دو بانده‌ای و ایرج بسطامی گوش می‌کردم. تازگیْ در محیط کارم با چند تا عشقِ موسیقیِ سنتی همکار شده بودم؛ و این‌ها مدام نوار کاست‌های شجریان و ناظری بده‌بستان می‌کردند و من توی این جوّ تازه افتاده بودم توی دور موسیقی سنتی. همکاران‌م یکی استاد نی بود و یکی سنتور می‌زد که خیلی هم مواظب مچ دست‌هاش بود! این وسط‌ها نوار کاست ایرج بسطامی از کدام‌شان رسید دستم را نمی‌دانم. پنجشنبه‌ای آن را گرفتم ازشان. صبح جمعه‌ی پنجم دی، نزدیک‌های ظهر بود شاید؛ دراز شده بودم و گل‌پونه‌ها می‌شنیدم. انصافاً تعریف چیزی را شنیده باشی، هوش و حواستْ پی تجربه‌ی آن باشد و توی یک موقعیت آرام هم آن را تجربه کنی، مزه‌اش چند برابر می‌شود. داشتم با فراز و فرودِ صدای بسطامی حال می‌کردم و انصافاً گل‌پونه‌ها چقدر جذابیت داشت برایم... تلویزیون اما روشن بود. همان روز بم را زلزله‌ای لرزانده بود؛ پنجم دیِ هشتاد و دو؛ همه می‌دانند جمعه‌ای بود که توی تاریخ کشور ما ماندگار شد! البته هنوز عمق فاجعه به آن صورتی که بعدش و بعدها توی ذهن‌ها ماند، مشخص نشده بود؛ هنوز ابتدایِ بعد از حادثه بود و چیزهای زیادی نمی‌دانستیم! گوش‌م به ایراج بسطامی بود که اسم‌ش را توی زیرنویسِ اخبار تلویزیون دیدم! یک لحظه تعجب کردم از این تقارنِ جالب اما وقتی آخرش نوشت «... در زلزله بم به رحمت خدا رفت!» دل‌م حالی شد! ضدِ حال به این ناجوری؟! هنوز هم بعد از بیست سال وقتی گل‌پونه‌ها گوش می‌کنم، دل‌م حالی به حالی می‌شود! زلزله بم برای من نه فقط صدای غم و درد که صدای ایرج هم می‌دهد. یادشان هست همه آنهایی که در آن تاریخ پیگیر اخبار زلزله بودند؛ چقدر گریه می‌کردیم پای صحنه‌های دردآورِ پیدا شدنِ درگذشتگان این حادثه تلخ... کاش حادثه‌ی صبحگاهانِ پنجم دیِ هشتاد و دو هیچ وقت تکرار نشود... @ALEF_KAF_NEVESHT
خبرنگارهای نامرئی! در یک جلسه رسمی با حضور وزیر بود انگار یا نماینده‌های مجلس؛ چند سالِ پیش؛ خبرنگاری در جلسه بود که روی اعصابِ حداقلْ من‌ش داشت ناجور راه می‌رفت! یک عالمه لنزهای دراز و کوتاه را کرده بود توی کاور و کیف‌های مخصوص و مثل کماندوها به ران‌های پا و دور کمرش بسته بود و وسط معرکه‌ی جلسه، نشسته و ایستاده عکاسی می‌کرد. یک‌آن فکر کردم اصلاً جلسه برای این تشکیل شده که این دوست‌مان آموزش حرکات حرفه‌ای عکاسی و خبرنگاری بدهد! شاید هم ضمیرِ ناخودآگاهِ خبرنگاری‌م داشت هوویی را می‌دید! شاید هم آن دوست‌مان از تهران آمده بود و لابد سندرمِ بچه‌تهرانی داشت که منِ به قول معروفْ شهرستانی نمی‌فهمیدمش! نمی‌دانم! اما به نظرم خبرنگار خوب، خبرگار نامرئی است! قبلاً می‌گفتم خبرنگار خوب خبرنگار مرده است؛ منظورم این چیزهایی نبود که در عالم خبری و به کنایه مرسوم است، منظورم «هنرِ ندیده‌شدن» بود وقتی در حال تهیه خبر هستیم! خبرنگار باید طوری توی دست و پای افرادِ جلسات و اجتماعات و هر جایِ لازمی باشد که حضورش احساس نشود اما کارش را به خوبی پیش ببرد. فوت‌وفن‌هایی دارد که در این جستار امکان گفتن‌ش هم نیست، بماند برای جایی دیگر... نمونه‌ی خوب اما غم‌انگیزی داریم این روزها از همین هنرِ دیده‌نشدنِ خبرنگاران، آن‌هم همراه با کاری باکیفیت، فراگیر و پُر غوغا. شنیده‌اید حتماً؟ تا همین یکی دو روزِ قبل حدود صد و سه خبرنگار در غزه شهید شده‌اند. برای دشمنِ صهیونیستی، خبرنگارِ خوب، خبرنگارِ مُرده است، این را دارد توی عملکردش نشان می‌دهد؛ اما یک جای کارْ آن قدر پیچیده هست که این موجودات نفهمند! خبرنگارِ مرده ظاهراً خطری برای آنها ندارد و شاید اخبار جنایت‌شان را بر ملا نمی‌کند، اما خبرنگارِ مرده حتی دارد کار خودش را می‌کند، هر چند از آخرین خبرهاش، خودش باشد. این موفقیتِ خبری را امروزه در همه جای دنیا می‌بینیم؛ امروز که همه کشورهای دنیا از جمله آمریکا و کشورهای اروپاییْ صحنه‌ی اعتراضات گسترده‌ی مردمی علیه جنایات اسرائیل است، به خوبی می‌فهمیم که خبرنگارها دارند کارشان را به بهترین وجه ممکن انجام می‌دهند، چه آن زنده‌ها که هنرِ دیده‌نشدن و هنرِ به نمایش گذاشتنِ واقعیت را به خوبی به اجرا گذاشته‌اند، چه آنهایی که جان‌شان را سر این کار گذاشتند. سلام بر شهدای خبرنگار... @ALEF_KAF_NEVESHT https://karimimeybody.blog.ir
مامان فروغ انتظار می‌رود زنی مثل او این وقت شب توی خانه خودش خواب باشد؛ شاید اصلاً بین چند تا از بچه‌ها و نوه‌هایش در حال بگو بخند؛ خیلی اگر آدم به قول خودمان لارج و به روزی باشد، نشسته و فیلم جومونگ یک و دو و سه و نمی‌دانم چی و چی را ببیند! اما این خانم که سن و سالی ازش گذشته، سه چهار روزی از شهر خودش زده بیرون و مهمان شهر و استان دیگری شده؛ برای چه؟ برای سخنرانی! برای حرف‌زدن درباره آدم‌هایی که توی یک قاب عکس، همیشه همراه‌ش هستند! دیشب بعد از مراسمی دو سه ساعته، زنی را دیدم که با وجود سن بالا، هنوز سر حال و قبراق بود؛ سخنرانی‌اش را کرده بود، از آدم‌های توی قابِ عکسِ همراهش گفته بود، مراسم عزاداری بعدش را نشسته بود و حالا می‌رفت برای یکی دو روز آینده که مهمان شهر ماست، استراحت کند. قاب عکسِ همیشهْ همراهش، سه تا مرد جوان را نشان می‌دهد که پسرهایش هستند؛ هر سه زمان جنگ شهید شده‌اند و حالا «مامان فروغ» از گوشه دنجِ خانه امن و راحتِ توی تهران، راه افتاده به هر کجایی که دعوت‌ش کنند؛ می‌رود و از بچه‌هایش می‌گوید و از هر چیزی که یادِ امثال بچه‌هاش را در دل‌ها زنده کند! حالا مامان فروغ شده سفیر پسرهای شهیدش، برادران شهید خالقی‌پور؛ زنی که خودش یک شهید است و شهیدانه زندگی می‌کند... کتابِ «درگاهِ این خانه بوسیدنی‌ست» خاطرات خانم «فروغ منهی»‌ست که باید بخوانیدش... @ALEF_KAF_NEVESHT https://karimimeybody.blog.ir