هدایت شده از پنـاه
این روزها
همہے بغضهاے جهان
در گلوے من است 💔.
#حضرتِقلب
هدایت شده از محمدحسین پویانفر
سلام سلام خدمت همگی
این عکس رو هرکسی دوست داشت ادیت بزنه و تا۲۰ شهریور برامون بفرسته🌸✨
بهترین ها در کانال ارسال میشه🌹
آیدی:@qwmahan
『@mh_poyanfarr』
mohammadhosein-pouyanfarmohammadhossein-pouyanfar.ghad-aghemto-salat(128).mp3
زمان:
حجم:
5M
اَشهَدُ أَنَّکَ قَد اَقَمتَ صَلـٰاه . .🖤
#محمدحسینپویانفر
ᗩᒪIᕼᗩᑎ_313
❲ ؏ـلیهان . .🖤🇮🇷 ❳
اَشهَدُ أَنَّکَ قَد اَقَمتَ صَلـٰاه . .🖤 #محمدحسینپویانفر ᗩᒪIᕼᗩᑎ_313
مُهرِ سجادمه ، تربتِ کربلات : )
❲ ؏ـلیهان . .🖤🇮🇷 ❳
کاپوچینو میقولی ؟🌝 ۱۷ صفر ۱۴۴۴ - هفت صبح ؛
قرار نبود که بین ما . . بیفته فاصله : )
زمان:
حجم:
2.7M
دعاۍ فرج میخوانیم به نیابت از تمامۍ شھدای والا مقام✨🖤 :
《 اِلَهِی عَظُمَ الْبَلاءُ وَ بَرِحَ الْخَفَاءُ وَ انْکَشَفَ الْغِطَاءُ وَ انْقَطَعَ الرَّجَاءُ وَ ضَاقَتِ الْأَرْضُ وَ مُنِعَتِ السَّمَاءُ وَ أَنْتَ الْمُسْتَعَانُ وَ إِلَیْکَ الْمُشْتَکَى وَ عَلَیْکَ الْمُعَوَّلُ فِی الشِّدَّةِ وَ الرَّخَاءِ اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ أُولِی الْأَمْرِ الَّذِینَ فَرَضْتَ عَلَیْنَا طَاعَتَهُمْ وَ عَرَّفْتَنَا بِذَلِکَ مَنْزِلَتَهُمْ فَفَرِّجْ عَنَّا بِحَقِّهِمْ فَرَجاً عَاجِلاً قَرِیباً کَلَمْحِ الْبَصَرِ أَوْ هُوَ أَقْرَبُ یَا مُحَمَّدُ یَا عَلِیُّ یَا عَلِیُّ یَا مُحَمَّدُ اکْفِیَانِی فَإِنَّکُمَا کَافِیَانِ وَ انْصُرَانِی فَإِنَّکُمَا نَاصِرَانِ یَا مَوْلانَا یَا صَاحِبَ الزَّمَانِ الْغَوْثَ الْغَوْثَ الْغَوْثَ أَدْرِکْنِی أَدْرِکْنِی أَدْرِکْنِی السَّاعَةَ السَّاعَةَ السَّاعَةَ الْعَجَلَ الْعَجَلَ الْعَجَلَ یَا أَرْحَمَ الرَّاحِمِینَ بِحَقِّ مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ الطَّاهِرِینَ 》🪐📿
ᗩᒪIᕼᗩᑎ_313
❲ ؏ـلیهان . .🖤🇮🇷 ❳
دعاۍ فرج میخوانیم به نیابت از تمامۍ شھدای والا مقام✨🖤 : 《 اِلَهِی عَظُمَ الْبَلاءُ وَ بَرِحَ الْخَ
امروز دوشنبه ، مُوَرخ 13 شهریور 1402 مطابق با 18 صفر 1445 قمری ؛🌱
امروز دوشنبه متعلق به امام حسن مجتبیٰ |ع| و اباعبدالله الحسین |ع| ؛🔮⛓
ᗩᒪIᕼᗩᑎ_313
❲ ؏ـلیهان . .🖤🇮🇷 ❳
🌻🍂🌻🍂🌻🍂🌻🍂🌻🍂🌻🍂 #پارت_پانزدهم #رمان_اقیانوس_مشرق _الهی به امید تو! پینه دوز گردن خم می کند و از در
🌻🍂🌻🍂🌻🍂🌻🍂🌻🍂🌻🍂
#پارتشانزدهم
#رمان_اقیانوسمشرق
گویا بنا به عادتی غریب ، یک دستش را به دیوار میکشد و پیش میآید . پیمه دوز میانِ رفتن ، دست در خورجینِ شتر میکند و بقچه ای بیرون میکشد و به طرفِ عمران دراز میکند :
_ بیا ، بگیرش .
عمران به شتاب قدم برمیدارد تا حودش را به پینه دوز برساند . بقچه را از دست او میگیرد و نگاهش میکند . پینه دوز میگوید :
_ آذوقه ایست برای راه . شکم که گرسنه شد ، چشم بیراه میرود .دباید جان و تنت را قوت بخشی تا در راه نمانی .
پینه دوز از پسِ شتر نگاهش میکند :
_ برای من حکمِ مهمان و فرزند یکی است . فرزند ، عزیزِ خداست و مهمان حبیبِ خدا . تکریمِ هردو را سفارش کرده اند . آنکه دیشب در خانه ام خوابید ، عمران پسر داوود نبود ، پسرِ خودم بود . این بقچه آن چیزیست که در توانِ پینه دوز بود . بیشتر داشتم ، بیشتر میدادم . . .
عمران فقط سکوت کرده است و با نگاهی غرقِ تعجب ، بر پینه دوز چشم دارد و گاهی سر به زیر میاندازد و به بقچه نگاه میکند . پینه دوز دست میبرد و از جیب میانِ قبایش ، کیسه ای کوچک و سیاه بیرون میکشد :
_ بیا .
دستش را به سوی عمران دراز میکند . صدای بهم خوردنِ سکه هایی از درونِ کیسه شنیده میشود :
_ پنجاه سکه است . . . قدرِ توان .
عمران مات و مبهوت به کیسه نگاه میکند . پینه دوز ادامه میدهد :
_ خرج سفر است تا در راه نمانی و به مقصد برسی .
عمران مبهوت نگاهش میکند :
+ برای چه اینهمه محبت میکنی؟! بگو تا بدانم ؛
پینه دوز ، میام رفتن ، لبخندی میزند :
_ برای آنکه نجات یافته علی بن موسی الرضایی : )
افسار شتر را دنبال خود میکشد :
_ آن کس که امامِ ما نجاتش دهد ، نزدِ ما مقبول و مورد اعتناست . اگر امامِ ما ، جانِ تورا از مرگ خریده است ، چرا ما پنجاه سکه هدیه اش نکنیم ؟
عمران دهان برای سخنی باز میکند ؛ امان زبانش یارا سخن گفتن ندارد . به معبری عریضتر میرسند . چند عابر به پینه دوز سلام و با او احوالپرسی میکنند . دورتر ، چند نفری زیرِ سایه چند طاق ، مشغولِ مهیا کردن شتران و الاغ و اسب برای سفری دور هستند .
جایی ، بر سفره ای ، رطب و نان میفروشند . پینه دوز سرمیچرخاند و نگاهی به راحله میاندازد که تازه از خمِ کوچه گذشته است و هنوز دست بردیوار میکشد . از خورجین شتر ، مشکِ آبی بیرون میکشد و مشک را به دستِ عمران میدهد :
_ این هم مشکی که علی بن موسی الرضا به تو هدیه کرد .
ادامه دارد . . .!_
.🤍ᗩᒪIᕼᗩᑎ_313🤍.