❲ ؏ـلیهان . .🖤🇮🇷 ❳
🌻🍂🌻🍂🌻🍂🌻🍂🌻🍂🌻🍂 #پارتبیستوچهارم #رمان_اقیانوسمشرق _کجا رفتی پدر . . ؟! پینه دوز در اندیشه ای گُن
🌻🍂🌻🍂🌻🍂🌻🍂🌻🍂🌻🍂
#پارت_بیست_پنجم
#رمان_اقیانوس_مشرق
_توکّل به خدا کن. در دل سلام و صلوات بفرست و از امام کمک بخواه.
یک دور دور خود می چرخد، دورتر، بیرون از جاده، تخته سنگی به نظرش می آید.
_آنجا سنگی است که می شود پشتش پنهان شد.
افسار شتر را می گیرد و می کشد:
_بیا حیوان...بیا...!
با قدم های بلند،سعی می کند خودش را به تخته سنگ برساند. شتر پیش نمی آید.پینه دوز به سختی افسارش را می کشد. جامه اش در باد ،سخت تکان می خورد.پینه دوز تقلا می کند شتر را پیش ببرد:
_بیا حیوان...بیا...!
راحله،ترسیده،با دو دست،محکم کوهان شتر را چسبیده است.شتر آرام و آهسته حرکت می کند.در باد، صدای زنگوله اش بیشتر و تند تر شنیده می شود .راحله فریاد می زند:《می ترسم پدر...!》
_نترس راحله جان...نترس!
راحله زیر لب ذکر می گوید. شدت باد بیشتر می شود.پینه دوز گام هایش را بلندتر میکند.راحله به وضوح می لرزد،به یک باره صدای شیهه اسبی از پشت سر شان شنیده می شود.پینه دوز سر می چرخاند طرف صدا:
_این دیگر چیست؟!
از پشتِ سر، در جاده، اسب سواری رو گرفته به تاخت به طرفشان می آید.پین دوز نیم نگاهی به تخته سنگ می اندازد. هنوز تا تخته سنگ چند گامی مانده است.افسار را رها می کند و به طرف خورجین می آید و دست در خورجین می کند و زیر لب می گوید:《خنجرم...خنجرم کو...؟》
خنجر را پیدا می کند.آن را بیرون می کشد و به دست می گیرد و پشت سرش پنهان می کند. راحله با ترس،نگاهش را دنبال می کند:
+چه شده پدر؟
بی آنکه منتظر پاسخی باشد،رو به سوی شیههٔ اسب سر می چرخاند و می گوید:《گویا سواری است که به تاخت می آید》
_هیچ نترس!
+یک سو اسب و یک سو تند باد. کدام ترس بیشتری دارد؟!
پینه دور خنجر را در مشت می فشارد.
_آن که حیای کمتری دارد.
+مسافر است یا حرامی؟
پینه دوز با دقت نگاه می کند.
_نمی دانم. از این فاصله پیدا نیست.سواری است روی گرفته که به سرعت به سوی ما می آید. شاید مسافری باشد که راهش را گم کرده است.
+اگر مُجرم نیست،از چه روی گرفته؟
پینه دوز نیم نگاهی به تودهٔ سیاه در آسمان می اندازد که نزدیک شده است.
_خودت را به دعایی مشغول ساز و ترس را از دلت بیرون کن راحله.
راحله زیر لب می گوید:《انگار همه چیز در عمل دشوار تر است...چرا هیچ دعایی به فکرم نمی رسد؟》
پینه دوز دست دراز کرد و دست راحله را به دست می گیرد:
_ایمان این است که بدانی خدای تو حرامی را به دوست بَدَل خواهد کرد و آن ممکن نیست مگر به دعای تو.
+حرامی چگونه به دوست بدل می گردد؟!آیا این ممکن است؟
_هیچ مگو... آرام باش!
اسب سوار پیش می آید و می ایستد. اسب شیهه ای می کشد.راحله،ترسیده،بر کوهان شتر خم می شود. باد جامه اش را در هوا تکان می دهد.پینه دوز به سختی قدمی پیش می رود و سوار را نگاه می کند.سوار از اسب پیاده می شود.پینه دوز با صدای که سعی می کند استوار باشد، می گوید:《همان جا بمان غریبه!》
اسب سوار می ماند. پینه دوز با صدایی بلند، در میان زوزهٔ باد ، می گوید:《کیستی؟》
سوار هیچ نمی گوید. پینه دوز دوباره صدا یش را بلند می کند:
ادامه دارد . . .!_
11.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔴 همه چیز حل شده و فقط حجاب مونده؟!
پاسخ این سوال را توسط سرکار خانم حنانه محمودی بشنوید.
#برنامه_چراغ #معضل_فرهنگی #حنانه_محمودی #مشکلات_کشور #مشکلات_فرهنگی
7.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
11.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📲💭
رهبر انقلاب:
گفته بودن کار ایران تمامه!
چهل ساله همش همینو میگن 😒
❲ ؏ـلیهان . .🖤🇮🇷 ❳
[جهت زیبا سازی کانال🌱✨]
حضرتآقا:
تابسیـجهستنظـاماسـلامیوجمهـوری اسـلامیازسویدشمـنانتهدیدنخواهدشد
اینیکرکـناسـاسیست👊🏻!'
❲ ؏ـلیهان . .🖤🇮🇷 ❳
دل واموندم . . بیقراره از همون سالی ک جا موندم :) اگه دل خونم ؛ خسته ام بس که یه کنج از حرمو خوندم
از همه جا رانده و از همه جا مانده . .
❲ ؏ـلیهان . .🖤🇮🇷 ❳
از همه جا رانده و از همه جا مانده . .
گاه گاهی فقط حضرت معصومه به داد دل ما میرسد :)!
15.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
.
خستم از این روز های تکراری
از این خواب تو بیداری
.
#حاج_مهدی_رسولی
❲ ؏ـلیهان . .🖤🇮🇷 ❳
_
منازتوجزتونخواهم
کهدرطریقتعشق
بهغیرِدوست
تمنازِدوسترسواییست..!
❲ ؏ـلیهان . .🖤🇮🇷 ❳
🌻🍂🌻🍂🌻🍂🌻🍂🌻🍂🌻🍂 #پارت_بیست_پنجم #رمان_اقیانوس_مشرق _توکّل به خدا کن. در دل سلام و صلوات بفرست و از
🌻🍂🌻🍂🌻🍂🌻🍂🌻🍂🌻🍂
#پارت_بیست_ششم
#رمان_اقیانوس_مشرق
_پرسیدم کیستی؟!
راحله زیر لب زمزمه می کند:《حرامی چگونه به دوست بدل می گردد؟!آیا این ممکن است؟》
اسب سوار روبند از چهره بر میدارد و می خندد:
+عِمران پسر داوود.
پینه دور،مبهوت،نفس عمیقی می کشد.برمی گردد و به طوفان سیاهی که نزدیک شده است، نگاه می کند.
طوفان تمام شده است و نسیمی ملایم می وزد و غبار اندک اندک در حال دور شدن است.پینه دوز و عِمران در گودیِ پشت تخته سنگ نشسته اند و با هم گفت و گو می کنند. دور تر از آن ها،راحله میان هاله ای از غبار، رو به دشت نشسته است.
عِمران نگاهی به اسب می اندازد که گردنش از پس تخته سنگ پیداست و می گوید:《من از این طوفان ها زیاد دیده ام پینه دوز . کسی که مسافر برهوت باشد، میداند چطور با طوفان کنار بیاید.در برهوت که باشی،از چیزی نمی توانی فرار کنی. تنها راه حل آن است که با آن ها کنار بیایی.》
پینه دوز با لبخند، به نقشه ٔچرمی در دست عِمران است نگاه می کند:
_راستی چگونه فراموشم شد نقشه را به تو برگردانم؟!
عِمران نگاهی به نقشه می اندازد و آن را لوله می کند و در زیر جامه اش پنهان می کند.
+باید یادم می ماند، بدونه این نقشه نمی توانم راه چشمه حیات را پیدا کنم.
دستش طرف مشک آب می رود. دستی بر مشک می کشد و آن را بالا می برد و کنار گوش هایش تکان می دهد و با تعجب و لبخند به پینه دوز نگاه می کند:
+آب می نوشی؟
پینه دوز می خندد:
_نیکی و پرسش؟ چگونه از مشکی که اعجاز علی بن موسی الرضاست ننوشم؟
عِمران سری تکان می هد و مشک را به پینه دوز می دهد:
+چگونه باور کنم پینه دوز؟
پینه دوز مشک را می گیرد و به دهان می برد و می نوشد. با دست دور دهانش را خشک می کند و زیر لب می گوید:《سلام بر حسین تشنه لب!》
سر بلند می کند و به عِمران نگاه می کند:
_می خواهی برایت بگویم که چرا در بهت و حیرتی؟
عِمران ، کنجکاو نگاه می کند:
+بگو!
_خیال و تَصور تو همچون خیال و تصور آن طفلی است که بر قدرت و توان پدر خویش مردد مانده است. طفل خردسالی را تصور کن که نمی تواند باور کند پدرش تخته سنگی را با دو دست بلند کند و آن را به دور تر ها پرتاب می کند. این ناباوری طفل ناشی از عقل خُرد و حقیر کودکانه اوست.او قدرت پدرش را با قدرت خودش مقایسه می کند. دیگر آنکه شناخت حقیقی و درستی از توانایی پدرش ندارد. زمانی که طفل بتواند را و قدرت او را بشناسد، دیگر آن پرتاب تخته سنگ عادی و باور کردنی است و باعث بهت و حیرت او نمی شود و به قدرت پدرش شک نمی کند.
لبخندی از مهر می زند و به عِمران نگاه می کند:
_جوان!تو نیز به معرفت امام آگاه نیستی و علی بن موسی الرضا را آن گونه که باید نمی شناسی، تا قیامِ قیامت از این مَشک و آبی که درونش می جوشد، مبهوت خواهی ماند.
عِمران مشک را از پینه دوز می گیرد و به دهان می برد.جرعه ای می نوشد و می گوید:《این از حدود عقل خارج است، آخر چگونه آب مشکی تمام نمی شود؟!من صد ها بار آن را به دهان برده ام و نوشیده ام، تو و دخترت راحله و خیلی های دیگر از آن نوشیده اند. اما این مشک هنوز آب دارد و آب می دهد.》
ادامه دارد . . .!_