eitaa logo
❲ ؏‌ـلیهان . .🖤🇮🇷 ❳
384 دنبال‌کننده
2.4هزار عکس
1.8هزار ویدیو
13 فایل
وَڪَفیٰ‌بِرَبِّكَ‌هادیاًوَنَصیراً [برای‌هدایت‌ویاری‌تو،پروردگارت‌کافی‌ست💗. ] تولدمون : 1402/1/8 ^^ کپی؟!قبلش یه صلوات برای سلامتی بابامهدی بفرست :)✨ درخدمتم : @Axjrjgx
مشاهده در ایتا
دانلود
ماجراي شهادت سيد مسعود رشيدي نوجوان 18ساله اصفهاني را شايد خيلي‌ها از زبان راوي مناطق عملياتي جنوب حاج محمد احمديان که روزي فرمانده اين شهيد بوده شنيده باشند. او هميشه اين روايت دلنشين را اين‌گونه تعريف مي‌کند: مي‌خواهم با سند و مدرک خاطره‌اي از يک شهيد را برايتان بگويم؛ حتماً برسر مزار اين شهيد برويد، خيلي حال وهوايتان عوض مي‌شود. اواخرجنگ، درمنطقه فاو، پدافند داشتيم. آخرهاي جنگ به آن صورت نيرو به جبهه نمي‌آمد! اغلب سنگرهاي نگهباني را تک نفره گذاشته بوديم اما حساس‌ترين نقطه يک ‌جا داشتيم توي دل خورعبدالله. . . يک جاده مي‌رفت توي آب، و اين سنگر کمين بود؛ اين‌جا را هم تک نفره گذاشته بوديم چون خيلي خطرناک بود، مدام اصرار داشتيم حداقل يک نيرو براي ما بفرستند. تا اينکه خبر دادند خوشحال باشيد برايتان نيرو فرستاديم. نزديکي‌ ظهر بود. داشتم توي خط سرکشي مي‌کردم. ديدم يک نفر دارد مي‌آيد. اما دکمه‌هاي لباسش را نبسته، بندهاي پوتينش هم باز است، گِت نکرده، اورکتش را هم انداخته روي شانه‌هاش و اسلحه کلاشش را هم مثل يک بيل کشاورزي گذاشته روي کولش. تا به من رسيد گفت: آمُ الي کم. حقيقتش جا خوردم. گفتم خدايا، بچه‌هاي ما همه اهل نماز شب، دعاي عهد، زيارت عاشورا و. . . اين اصلاً سلام کردن هم بلد نيست. گفتم: سلام عليکم اخوي. با خودم گفتم خوب سلام کردن را يادش دادم. گفت: اخوي اين اتاق ما کجاست؟ گفتم: داداش اينجا خط اول فاو؛ ام القصره. اين طرف ايراني‌ها و آن طرف هم عراقي‌‌ها هستند. از اين خط بالاتر بروي تير مي‌خوري. در ضمن اينجا اتاق نداريم، سنگر داريم. گفت: داداش، يه جا نشان ما بده، کپه مرگمان را بذاريم. خسته‌ايم. با خودم گفتم اين بايد پيش خودم بياد تا آدمش کنم. آمد توي سنگر ما، جالب اين بود که براي نماز هم مُهر را از بالا به پايين مي‌انداخت و با پايش استُپ مي‌کرد! خيلي خودماني با خدا حرف مي‌زد. فکر مي‌کردم آدمش مي‌کنم. يک شب توي خط مي‌چرخيدم، ديدم آسمان را به رگبارگرفته! به سرعت رفتم سراغش و گفتم: بلند شو ببينم. پاشو مستقيم بزن. گفت:مگه ديوانم؟ بلند شم که تير مي‌خوره توي ملاجم. نه داداش! ما نشستيم کف اين سنگر و تير مي‌زنيم، تا عراقي‌ها بفهمند که اينجا آدم هست و جلو نيان. کُفرم در آمده بود. تک و تنها بردمش توي سنگر کمين. گفتم حالا بُِکش ! ازساعت 12تا 2 شب نگهبان بود. ساعت 2 تا 4 مهندس ميرزايي را بردم سمت سنگر کمين. نزديک سنگر که رسيديم بايد مسعود ايست مي‌داد. ديديم چيزي نمي‌گويد؛ گفتم يا ابالفضل! حتماً عراقي‌ها اسيرش کردند. صدا زدم: آقا مسعود! ديديم جواب نمي‌دهد. گفتم نکند از بس بهش سخت گرفتم رفته پناهنده شده! نزديک سنگرکه شديم، ديديم صداي خروپفش بالا رفته. با يک مکافاتي ازخواب بيدارش کرديم. تا بيدار شد، زد زير گريه. ساعت 2 نصف شب !! گفتم: چِته؟! گفت: فردا صبح شهيد مي‌شوم. زديم زيرخنده و گفتيم: مايي که جنوب کردستان اين‌قدرجنگيديم تا حالا چنين ادعايي نداشتيم. اين تازه از راه رسيده مي‌گويد من فردا صبح شهيد مي‌شوم. گفتم: خب اگر فردا صبح شهيد شدي ما را هم دعا کن. البته با خودم فکر کردم براي اين‌که دل من را به دست بياورد اين را مي‌گويد، سنگر او با سنگر ما يکي بود. ديدم دارد گريه مي‌کند. گفتم آقا مسعود از سرشب تاحالا نخوابيدم؛ مي‌خواهم بخوابم. بالاغيرتاً يا برو بيرون گريه کن يا بگير بخواب. رفت توي دهنه سنگر نشست به گريه کردن. ساعت چهار و ربع صبح تک عراقي‌ها شروع شد. آن‌قدر آتش دشمن سنگين بود و دود و گرد و خاک به پا شده بود که چشم نيم متري خودش را نمي‌ديد. اين آتش باران دشمن تا ساعت سه و نيم بعدازظهر طول کشيد. بعد از خوابيدن آتش، رفتم آمار بگيرم که چند تا شهيد و زخمي داديم. فکر مي‌کردم حداقل70ـ 80 تا شهيد را بايد داده باشيم. اما گفتند فقط يک نفر شهيد شده که نمي‌شناسيمش. رفتم ديدم سيد مسعود است. تيرخورده پشت سرش را سوراخ کرده. بغلش کردم و بوسيدمش. گفتم بچه تو چه کار کردي؟! من را ببخش اگر بهت حرفي زدم...
❲ ؏‌ـلیهان . .🖤🇮🇷 ❳
ماجراي شهادت سيد مسعود رشيدي نوجوان 18ساله اصفهاني را شايد خيلي‌ها از زبان راوي مناطق عملياتي جنوب ح
مادري بي‌خبر...! ماجراي شهادت سيد نوجوان را حاج آقا احمديان براي تمام کساني که به جنوب و منطقه عملياتي والفجر8مي‌روند تعريف مي‌کند و توصيه مي‌کند حتماً برسر مزار اين شهيد در اصفهان برويد. ولي با همه اين احوال جالب اينجاست که مادر پير سيد مسعود روايت شهادت جگرگوشه‌اش را فقط از طريق تلويزيون شنيده و از سال 66 که مسعود به شهادت رسيده تا به حال موفق نشده با فرمانده او درباره نحوه شهادتش حرف بزند؛ در حالي ‌که قبر پسرش از تعريف‌هاي حاج احمديان هميشه ميزبان جوانان زيادي از سراسرکشور است که از جاهاي مختلف شوق زيارت اين شهيد نوجوان را دارند. يک ‌بار که براي زيارت قبور شهدا رفته بوديم به‌ طوراتفاقي مادر سيد مسعود را ديديم، انگارخود آقا مسعود دست ما را گرفته بود تا حرف‌هاي مادرش را بشنويم که حداقل از اين طريق فرمانده‌اش را خبردارکنيم. مادر مي‌گفت: مسعود در يک نانوايي کار مي‌کرد شنيده بود که نانواها را منطقه مي‌برند البته پشت جبهه، سري اول با آنها رفته بود. سري دوم؛ درنامه نوشت من لشکر امام حسين(ع)، گردان امام حسين و خط‌شکنم. سه روز بود که رفته بود ما هم برايش نامه نوشتيم ولي ديگرخبري از نامه و جواب آن نشد. چهار روز از رفتن او به جبهه گذشته بود که خواب ديدم دو شهيد آوردند، سه نفرهم نشسته بودند. نفهميدم اينها خانم هستند يا آقا. فقط به من گفتند يکي ازاين تابوت‌ها مال شماست. يکدفعه با گريه از خواب پريدم و خواب را براي پدرش تعريف کردم. گفتم نمي‌دانم مسعود شهيد شده يا نه ! تا اينکه يک روز عصر 15يا 16 تيرماه بود. برادرش گفت: مامان رفيق مسعود که با هم جبهه رفته بودند آمده. گفتم: از او درباره مسعود پرسيدي؟ گفت: نه از ماشين پياده شد و رفت. بدنم لرزيد. وقتي پدرش از مسجد آمد. گفتم: رفيق مسعود ازجبهه آمده برو احوال‌پرسي. گفت: تو چرا نرفتي؟ انگار مي‌ترسيدم بروم. باباش رفت و وقتي آمد دستش را گذاشت روي سينه‌اش و شروع کرد به گريه کردن. گفتم: چي شد؟ گفت: مسعود شهيد شده. ديگر نفهميدم چي شد. خودم رفتم در خانه آنها گفتم: از مسعود من چه خبر؟! ديدم سرش را انداخت پايين و رفت توي اتاق و جوابم را نداد. پدرش آمد قسمش دادم به حضرت ابوالفضل(ع) که راستش را بگو ما خاک پاي حضرت زينب(س) را مي‌بوسيم؛ يعني من لياقت ندارم مادر شهيد بشوم؟! گفت: حالا که قسم دادي آقامسعود شهيد شده. گفتم: اين را زودتر مي‌گفتي. ديگر نفهميدم چطور به خانه برگشتم نه گريه‌ام گرفت و نه ناله کردم، ولي بدنم مدام مي‌لرزيد. وقتي آمدم ديدم که همه مي‌دانستند مسعود من شهيد شده الا من. هرکس مي‌آمد مي‌گفت: اين پسر راست نگفته اگر مسعود شهيد شده بود از سپاه خودشان مي‌آمدند و خبر را مي‌آوردند يا حداقل فرمانده‌اش مي‌آمد ديدن شما. حتي از سپاه پيگير شديم بي‌اطلاع بودند تا اينکه رسما خبر شهادتش را برايمان آوردند. مادر سيد مسعود همچنين مي‌گفت: دفعه اول که رفته بود سه ماه شهرک دارخوئين در بخش تدارکات نانوايي مي‌کرد. وقتي برگشت تمام سروصورتش سوخته بود. دکتر گفت: اينها علايم شيميايي هستند. اما خودش مي‌گفت نه مال گرمي هواست! تازه برادر بزرگش زخمي شده بود و درگير عمل او بوديم که مسعود مي‌خواست براي بار دوم راهي بشود. به همين خاطر نگران بودم. شناسنامه‌اش را قايم کردم تا نرود. يک روز با پسر برادرم آمد پيشم. پسربرادرم ‌گفت: عمه مسعود دارد دوباره راهي مي‌شود برود جبهه. چون شناسنامه‌اش پيشم بود خيالم راحت بود و جدي نگرفتم. گفتم: خب برود! مسعود زد روي شانه‌ام و گفت: ببين مادرم چيزي نمي‌گويد. بنازم به اين مادر، آفرين! با خودم گفتم دارند شوخي مي‌کنند. کارت براي اعزام گرفته عزمش را براي رفتن جزم کرده بود تا ديدم خيلي دوست دارد برود جبهه، رفتم شناسنامه‌اش را دادم و گفتم: پشت کمد افتاده بود. نمي‌خواستم از خدا شرمنده بشوم. وقتي فردايش رفت؛ يک برگه به او داده بودند که بايد پدر و مادر و شوراي محل امضا کند. پدرش گفت: امضا نمي‌کنم. گفتم: امضا کن وگرنه مثل آن شهيدي مي‌شود که پدرومادرش راضي نبودند. بعد از شهادتش پشيمان شدند و گريه مي‌کردند. امضا کن بعد هم ببر بده شوراي محل تا امضا کنند. به دلم افتاده بود مسعودم اين بار برود ديگر برنمي‌گردد. همان هم شد، 10 تيرماه خودش رفت و 29 تيرماه جنازه‌اش را آوردند. اين مادر شهيد در خصوص روايت حاج آقا احمديان هم مي‌گفت: هميشه دوست داشتم تا از حاج آقا احمديان که مي‌گويند فرمانده‌اش بوده درباره نحوه شهادت پسرم بپرسم. ولي ازسال 66 که مسعودم شهيد شد تا حالا موفق نشدم. هيچي از شهادت پسرم نمي‌دانم. پدرش دراين بي‌خبري و چشم انتظاري از دنيا رفت و حالا من... آخر هر وقت کسي شهيد مي‌شد فرمانده‌اش مي‌آمد به ديدن خانواده شهيد و از شهادت او تعريف مي‌کرد. ولي کسي پيش من نيامد فقط از تلويزيون و ديگران که از هر شهر و دياري سرقبرش مي‌آيند حرف‌هايي نصفه و نيمه شنيدم.
❲ ؏‌ـلیهان . .🖤🇮🇷 ❳
ماجراي شهادت سيد مسعود رشيدي نوجوان 18ساله اصفهاني را شايد خيلي‌ها از زبان راوي مناطق عملياتي جنوب ح
دو سه ماه از شهادتش نگذشته بود که دانشجويي را ديدم سرقبرش مشغول گريه و دعاست. گفتم: با شهيد مناسبتي داري؟ گفت: نه تهراني‌ام و در دانشگاه اصفهان درس مي‌خوانم. بچه‌هاي خوابگاه خيلي از او تعريف مي‌کردند. آمدم سر قبرش دست به دعا بشوم. تا فهميد مادرمسعود هستم و بي‌خبر از نحوه شهادت پسرم، شماره حاج احمديان را به من داد ولي هيچ وقت حاجي با من حرف نزد. ما در همين‌طور که آرام اشک مي‌ريخت ادامه داد: به مسعود مي‌گفتم تو که از تاريکي مي‌ترسي چطور مي‌خواهي بروي جبهه با آن همه توپ و تانک؟ مي‌گفت: آنجا آدم‌ساز است و آدم خوب مي‌شود. آخه هر وقت به او مي‌گفتم برو فلان جا سريع مي‌گفت: شبه! تاريکه، مي‌ترسم. بهانه مي‌آورد؛ ولي همان پسر رفت جبهه. مسعود خيلي مهربان و دل‌نازک بود و البته خيلي هم حاضر جواب و شيطان بود. به همين خاطر دوست داشتم با فرمانده‌اش درمورد شهادتش حرف مي‌زدم که کمي دلم آرام بگيرد. در پايان مادر سيد مسعود در حالي‌ که بغضش را مي‌خورد، گفت: اصلا پشيمان نيستم که مسعودم شهيد شده. در واقع ما با دعاي آنها روي پا هستيم، ما خاک پاي امامان هستيم. خيالم راحت است براي انقلاب شهيد دادم. حالا شرمنده امام زمان(عج) نيستم. تنها آرزويم هم عاقبت بخيري همه جوانان و فرج آقا امام زمان(عج) است.
نام : شهید سید مجتبی هاشمی تولد : 13 / آبان / 1319 محل تولد : تهران شهادت : 28 / اردیبهشت / 1364 محل شهادت : تهران _ ترور توسط گروهک ضد انقلاب سن : 45 مزار : تهران _ گلزار شهدای بهشت زهرا (س) _ قطعه 24 _ ردیف 76 _ شماره 27 خلاصه ای از زندگی : سلام سید مجتبی هاشمی متولد سال ۱۳۱۹ در محله ی شاپور تهران هستم . من فرزند سوم خانواده اي مذهبي و متوسط بودم كه عشق به اهل بيت در فضاي آن موج مي زد . پس از طي دوران تحصيلات متوسطه به ارتش پيوستم و به دليل اندام ورزيده و قدرت بدني قابل توجهي كه داشتم ، عضو نيروهاي ويژه كلاه سبزها شدم ، اما پس از مدتي با مشاهده جو حاكم بر ارتش و آگاهي بيشتر از ماهيت رژيم طاغوت از ارتش شاهنشاهي خارج و به كار آزاد مشغول شدم . در کنار کار، به ورزش‌های باستانی و کشتی نیز مشغول بودم . در 15 خرداد سال 42 من و چند تن از دوستانم هم به موج خروشان مردم پيوستیم و اقدام به آتش زدن يك خودروي ارتشي و مضروب کردن عوامل رژيم نمودیم ، به همين جهت پس از سركوب آن قيام ، من به مدت سه ماه متواري گشتم و از آن پس دائماً در حال تعقيب و كنترل ماموران پهلوي بودم و آنها با كوچك ترين بهانه اي به منزلم هجوم مي آوردند و اقدام به تجسس خانه ام می کردند ؛ اما من بدون توجه به تهديدات دائمي رژيم ، اقدام به تهيه و توزيع اعلاميه ها ، نوارهاي سخنراني و تصاوير حضرت امام(ره) مي كردم و در پوشش هاي گوناگوني ، فعاليت هاي خود را در تمامي شهرهاي استان تهران و حتي استان هاي همجوار گسترش دادم . قبل از پیروزی انقلاب اسلامی ازدواج کردم و در بهمن سال ۱۳۵۷ نيز به عضويت كميته استقبال امام(ره) درآمدم و در آن استقبال تاريخي شركت نمودم . طي 10 روز دهه فجر در محل كار خود كه يك مغازه لباس فروشي بود ، به فروش اقلامي كه در انقلاب ناياب شده بودند با قيمتي به مراتب پايين تر از بهاي حقيقي آن ، به مردم اقدام كردم ، ضمن اينكه خودم نيز با حضور در ميادين مبارزه رو در رو با بقاياي رژيم پهلوي ، تمام توان خود را صرف پيروزي نهضت اسلامي نمودم . پس از پيروزي انقلاب اسلامي ، به سرعت نيروهاي انقلابي منطقه 9 را سازماندهي كردم و كميته انقلاب اسلامي منطقه 9 را تشكيل دادم . با شروع غائله كردستان ، به همراه عده اي از افراد كميته 9 ، عازم غرب كشور شدیم و در آزادي و پاكسازي آن منطقه شركت كردیم . هنوز چند روز از تجاوز عراق به خاك كشورمان نگذشته بود كه به همراه عده اي از دوستان و همرزمانم به صورت داوطلبانه و مستقل عازم جنوب كشور شدیم و در مدرسه فدائيان اسلام ، واقع در شهر آبادان مستقر شدیم و بدين ترتيب اولين نيروي نظامي نامنظم براي مقابله با تهاجمات بعثيون در آبادان و خرمشهر به وجود آمد كه به گروه فدائيان اسلام معروف شد و تا سال ١٣٦١ و شکست حصر آبادان ، چند هزار نفر نیروی مردمی از سراسر کشور در قالب فداییان اسلام وارد جنگ شدند . در آن ايام من با كمترين امكانات و با بهره گيري از نيروهاي بي تجربه و آموزش نديده اي كه در اختيار داشتم ، به رغم كارشكني هاي دولت وقت و عدم پشتيباني مناسب ، در برابر متجاوزين مقاومت کردیم . پس از مدتي ستاد فدائيان اسلام را به هتل كاروانسراي آبادان منتقل كردم . در آن روزهايي كه حتي يك تفنگ هم حکم طلا را داشت ، با عده اي از مسئولين ، از جمله مقام معظم رهبري تماس گرفتم و از طريق آنان اقدام به تهيه اسلحه و مهمات برای نیروهایم کردم وغالبا با هزينه شخصي ، آذوقه و مايحتاج عمومي نیروها را تهيه مي كردم و به ميادين نبرد مي بردم . منافقان كوردل كه نمي توانستند شاهد تلاش شبانه روزي من در پشتيباني رزمندگان اسلام باشند ، با آزار و اذيت خانواده ام و تهديد آنها سعي در سست نمودن عزم من براي حضور و كمك رساني به جبهه ها را داشتند ، اما به هدف خود نرسيدند . بعد از مدتی از جبهه ها برگشتم و مغازه لباس ‌فروشی‌ ام را دوباره دایر کردم . در زمانی که در عملیات شکست حصر آبادان حضور داشتم مورد هدف چندین عملیات تروریستی ناکام از سوی مجاهدین خلق قرار گرفتم و سرانجام در سال ۱۳۶۴ ، منافقین در آستانه ماه مبارك رمضان من را در ساعت 9 شب در مغازه لباس فروشي ام از پشت سر آماج گلوله قرار دادند و به شهادت رساندند .
محمد بلباسی متولد اسفندماه ۱۳۵۷ می باشد، این شهید بزرگوار دارای چهار فرزند به نام‌های فاطمه،مهدی،حسن و زینب است که زینب ۶ماه بعد از شهادت پدر به دنیا آمدند. خصوصیات اخلاقی شهید محمد بلباسی ایشان بامفهوم صحیح آتش به اختیار بودن و روحیه جهادی در مقاطع مختلف از عمر کوتاه، اما پربرکتش آشنا شد و فهمید که اگر انسان از زمان خود به درستی استفاده کند و به هر اتفاقی در وقت و جایگاه خودش رسیدگی نماید، دیگر هیچ چیز در زندگی، قضا نمی‌شود. روایت مادر شهید محمد بلباسی همسر شهید درباره ی خصوصیات او اینگونه می گوید: «شهید بلباسی دانشگاه و دوران دانشجویی برایش بسیار ارزشمند بود و در این دوران نقش موثری در اردوی های جهادی و راهیان نور داشت که در انجامشان سر از پا نمی شناخت.» «این شهید یک سرباز واقعی برای نظام و رهبری بود و همیشه بیان می‌کرد ما هم باید مانند مقام معظم رهبری که در دوران ریاست جمهوریشان حاضر بودند به فرمان امام در هر مکانی که لازم باشد حضور پیدا کنند حضور پیدا کنیم و آماده خدمت به انقلاب و مردم شریف باشیم.» «شهید بلباسی عادت به انجام کارهای نو داشتند و در این زمینه علمدار بودند و از مسئولان خواست تا در دانشگاه‌ها فعالیت‌های فرهنگی قوی‌تری انجام شود و با انجام کارهای نو و بدیع و جذاب کردن فضا دانشجویان را به سمت فعالیت‌های فرهنگی هدایت کنند.» روایت برادر شهید محمد بلباسی برادر شهید بلباسی درباره این شهید می گوید:«محمد در انجام بسیاری از کارهای خیرخواهانه چه در مجموعه محیط کاریش( در سپاه ) و چه در محیط خارج از آن پیشقدم بود و با همین روحیه بود که نخستین تیم اردوی جهادی را با عنوان” علمدار ” با حضور دانشجویان تشکیل داد تا بتوانند در مناطق محروم به مردم خدمت کنند.» محمد برای انجام کارهای جهادی هیچگاه منتظر حکم سازمانی نبود ، چنان که وقتی در ورزقان زلزله آمد ، بدون این که منتظر رسیدن حکم سازمانی از مسیر پر پیچ و خم بروکراسی بماند ، تیم دانشجویی جهادی تحت امرش را برداشت و به منطقه رفت . غبطه خوردن سردار علی فضلی « کار جهادی محمد باعث شد تا سردار علی افضلی ، جانشین آن زمان سازمان بسیج غبطه اینگونه کار کردن را بخورد ، اما این بذل توجهات مسئولان ارشد سپاه در مسیر خدمت تاثیری در بردارم نداشت و او را مغرور نمی کرد چون همه کارها را بر اساس باورش انجام می داد.» نحوه ی شهادت شهید محمد بلباسی شهید محمد بلباسی از شهدای لشکر عملیاتی ۲۵ کربلای مازندران و یکی از ۱۳ نفری بود که در روز ۱۷ اردیبهشت ماه سال ۱۳۹۵ در نبرد خان طومان به دست تکفیری ها به شهادت رسید ..
ممنون از نگاهِ زیباتون ؛ .🤍🕊 . >>
امام صادق(ع) میفرماید: ازشامگاه پنجشنبه، فرشتگانی باقلم هایی از طلا ولوح هایی ازنقره، ازآسمان به روی زمین می آیند وتاغروب روز جمعه ثواب هیچ عملی را نمی نویسند به جز صلوات برمحمد وآل محمد "من لایحضره الفقیه جلد1" ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌⊰علیــ🫂ـهان|ᗩᒪIᕼᗩᑎ⊱