#طنـز_جبهه
يه روز فرمانده گردان به بهانه دادن پتو و امكانات همه رو جمع كرد...
شروع كرد به داد زدن كه كی خسته؟كی ناراضيه؟كی سردشه؟
بچه ها هم كه جو گرفته بودتشون گفتن: دشمن!!
فرمانده گردان هم گفت: خوب!آفرين...حالا بريد...چون پتو به گردان ما نرسيده!!😂
https://eitaa.com/joinchat/3271098441C5304154b44
#حساب_کتاب
"تو درست بشو نیستی"
- گاهی حواسمان نیست و حتیٰ با نگاهمان این جمله را به عزیزان و اطرافیان خود منتقل میکنیم؛
همان کسانیکه بارها خطا کردهاند اما میخواهند تغییر کنند، اگر ما بگذاریم...
🔥 انتقال این باور، یعنی تزریق ناامیدی...
و آنها دیگــر ترجیح میدهند در اشتباه و خطای خود باقی بمانند، بجای اینکه تمام وقت و انرژی خود را برای تغییـر نگاه و باور ما هدر دهند.
※ خانم جان، آقا جان!
همانگونه که عینک خود را قبل از به چشم زدن، خوب پاک میکنیم تا بهتــر ببینیم، واجب است بر ما، هر روز صبح که بیدار میشویم نگاهمان را برق بیندازیم. ✨
💥مبادا پای تخته سیاه ذهنمان، بدها از خوبها جدا شوند، که این سرآغاز سقوط است؛
یعنی افتادن از چشم خـــدا...
https://eitaa.com/joinchat/3271098441C5304154b44
IMG_20210303_233413_013.jpg
حجم:
648.5K
📲 سایز استوری اینستاگرام/ استاتوس واتساپ
#دخٺࢪونھ😍
https://eitaa.com/joinchat/3271098441C5304154b44
367.4K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#استوری
#پنجشنبہهایامامحسینے
عــزیــزم حــســیــن...💚
https://eitaa.com/joinchat/3271098441C5304154b44
1.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#استوری
#پنجشنبہهایامامحسینے
مـهـــربــون اربـاب..:)💚
https://eitaa.com/joinchat/3271098441C5304154b44
🌸🍃رمــان #من_با_تو... 🌸🍃
قسمت #دهم
عصبے پاهام رو تڪون میدادم، چند دقیقہ بعد شهریار اومد و سوار ماشین شد، بے حرف ماشین رو،🚙 روشن ڪرد!
رسیدیم سر خیابون ڪہ ماشین پدر امین رو دیدم،چندتا ماشین هم پشت سرشون مے اومد! 🚗🚕🚙🚗
سریع سرم رو برگردوندم،شهریار سرعتش رو بیشتر ڪرد.💨🚙
نفس عمیقے ڪشیدم، مثلا براے رفع خستگے امتحان ها داشتم میرفتم باغ 🌳 عمہ تو ڪرج، داشتم فرار میڪردم! 😣
اولین بار ڪہ مادرم این پیشنهاد رو داد قبول نڪردم، تحمل شلوغے رو نداشتم حتے دوست نداشتم خونہ باشم! 😐
دلم میخواست یہ جاے تاریڪ تنها تنهاے باشم! 🙇♀
ڪار این روزهام شدہ بود یا آهنگ گوش🎼 دادن بہ قدرے ڪہ قلبم درد بگیرہ یا تو خونہ راہ رفتن تا پاهام خستہ بشن!
بے قرارے میڪردم، 😒عصبے میشدم، بهونہ میگرفتم اما باز آروم نمیشدم
از همہ بدتر این تب لعنتے بود ڪہ دست از سرم برنمیداشت! 😣
شیشہ ماشین رو دادم پایین و سرم رو بردم بیرون بلڪہ باد 🌬بهمن ماہ آتیشم رو سرد ڪنہ!
شهریار با مهربونے گفت:😊
_هانیہ سرتو ندہ بیرون خطرناڪہ!
چیزے نگفتم و شیشہ رو دادم بالا! با این همہ حال بد فقط خجالتم ڪم بود! 🙁
مادر و پدرم فهمیدہ بودن و از همہ مهمتر شهریار! وقتے دید ساڪتم بہ شوخے گفت:
_اہ جمع ڪن بساط لوسے بازے رو دخترہ ے لوس!😄
اما باز چیزے نگفتم!
برگشت سمتم و با ناراحتے نگاهم ڪرد، دستش رو گذاشت روے پیشونیم!
با نگرانے گفت:
_هانیہ چقدر داغے! 😧
آب دهنم رو قورت دادم و آروم گفتم:
_چیزیم نیست حتما سرما خوردم!
دروغ گفتم،من عشق خوردہ بودم!
با بے طاقتے گفتم:
_شهریار میشہ شیشہ رو بدم پایین؟ 😣
بہ نشونہ مثبت سرش رو تڪون داد.
دوبارہ شیشہ رو دادم پایین، نگاهے بہ چادرم انداختم و بہ زور درش آوردم.😒
شهریار با تعجب😳 نگاهم ڪرد اما چیزے نگفت!
چادرم رو از پنجرہ دادم بیرون و سپردم بہ دست باد! 😕امروز عقد امین بود!
من بندہ ے امین بودم نہ خدا! دیگہ امینے نبود ڪہ بخوام بندگے ڪنم! 😐
پس دلیل اون رفتارهاش چے بود؟!مطمئن بودم اشتباہ برداشت نڪردم اصلا همہ ش رو اشتباہ برداشت ڪردہ باشم هانیہ گفتن هاش چے؟!شب خواستگاریش ڪہ بهم زنگ زد چے؟! 😣
با فڪر رفتار ضد و نقیضش قلبم وحشیانہ مے طپید! 💓😢 دوبارہ اشڪ هام بہ سمت چشمم هجوم آوردن،چشم هام رو بستم تا سرازیر نشن،
این مردے ڪہ ڪنارم نشستہ بود، برادرم بود و اشڪ هاے من شاهرگش!
مهم نبود جسم و روحم خفہ میشہ!
🌸🍃ادامه دارد...
✍نویسنده:لیلے سلطانے
منبع👇
Instagram:leilysoltaniii
#ڪپے_بدون_ذڪر_منبع_یا_تغییر_در_متن_و_بدون_ذکر_نام_نویسنده_اخلاقے_نیست_و_حق_الناسہ
https://eitaa.com/joinchat/3271098441C5304154b44