eitaa logo
اَمـانــہ .
511 دنبال‌کننده
6.1هزار عکس
1.9هزار ویدیو
5 فایل
بسم رب خالق جهانیان - از تـبار لـرهـای غـیور🕶️ گر چھ آشوبم ، ولـی آرامش جـٰانی مرا ³¹³:) کپی‌از‌پست‌ها‌موردی‌نداره اما‌رگباری‌نباشه. حواست باشه که کپی‌از‌روزمرگی‌ها‌و‌رمان‌حرامه:) کپی از رمان پیگرد قانونی دارد 🤌🏻☕
مشاهده در ایتا
دانلود
1.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
شاه نجف...♥️ زندگیمه‌اسدالله‌نجف‌...🫀
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part44 سرم ُ پایین انداختم و چیزی نگفتم .. مامان‌دستم
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم داوود چشماش ُ بسته بود و گفت : +فعلا‌بگیرین‌بخوابین‌چون‌کاری‌نمیتونین‌ کنین حرصم گرفت و گفتم : -برای تو مشکلی نداره ، ولی برای ما .. وسط حرفم پرید و گفت : +خب‌چیکار‌‌کنم‌میخوای‌گریه‌کنم‌؟ ریز‌خندیدم‌ و‌ گفتم‌: _بگیر بخواب! شب بخیری گفتم و به زیر پتو رفتم ... صدایی‌به‌گوشم‌میرسید‌یکم‌تکون‌خوردم‌ چشمامو‌باز‌کردم‌‌‌بلند‌شدم‌و‌رفتم‌سمت‌بالکن‌ صدای‌اذان‌بود.. داوود‌و‌زهره‌رو‌بیدار‌کردم‌تا‌نماز‌بخونیم‌رفتم‌ وضو‌گرفتم‌و‌اومدم‌تو‌اتاق‌سجاده‌هامونو‌ پهن‌کردیم‌و‌کنار‌هم‌وایسادیم‌و‌شروع‌کردیم‌ به‌نماز‌خوندن... سجاده‌‌ها‌رو‌جمع‌کردیم‌داوود‌و‌زهره‌رفتن‌ سمت‌تشک‌ها‌بخوابن منم‌رفتم‌سمت‌گوشی‌تو‌گروهمون‌پیام‌ دادم‌فردا‌امتحان‌داریم‌و‌چند‌تا‌استیکر‌خنده‌ کنارش‌‌گذاشتم گوشیمو‌گذاشتم‌رو‌میز‌‌و‌رفتم‌سمت‌تشک‌تا‌ بخوابم ... صدای‌آلارم‌گوشی‌داوود‌به‌صدا‌دراومد داوود‌سریع‌قطعش‌کرد‌ ، همیشه توی بیدار شدن با آلارم داوود اولین نفر بود ‌.. از همون بچگی که می‌رفتیم مدرسه عادت داشت زودتر از همه بیدار بشه ! به اجبار از تشک‌هامون جدا شدیم و جمعشون کردیم.. ادامه‌دارد... کپی‌:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ __________🫀_________
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part45 داوود چشماش ُ بسته بود و گفت : +فعلا‌بگیرین‌بخو
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم مامان‌صدامون‌کرد‌فهمیدم‌بیدار‌شده‌برامون‌ صبحانه‌حاضر‌کرده رفتیم‌دور‌میز‌نشستیم‌و‌مشغول‌صبحانه‌ خوردن‌شدیم ‌صبحانه‌رو‌که‌خوردیم‌رفتیم‌سمت‌اتاق‌تا‌ حاضر‌بشیم‌و‌بریم داوود‌ دستی به لباسش کشید و گفت: +کلاستون‌کی‌تموم‌میشه‌؟‌ -نمیدونم‌..‌میخوای‌بیایی‌سراغمون؟ +آره‌هر‌وقت‌تموم‌شد‌‌بهم‌زنگ‌بزن‌ خندیدم و گفتم : _حتما زنگ میزنم ! سوار ماشین شدیم و به سمت دانشگاه راه افتادیم، تو‌راه‌دانشگاه‌داوود‌‌‌هی‌سر‌به‌سرمون‌ میذاشت‌و‌ما‌هم‌هی‌میخندیدیم به دانشگاه که رسیدیم پیاده شدم و گفتم : -‌خب‌داداش‌داوود‌ممنون‌ +خواهش‌میکنم‌..‌کلاستون‌تموم‌شد‌زنگ‌ بزن‌بیام‌‌دنبالتون‌ -باشه‌.. وارد‌دانشگاه‌شدم‌ زهره‌و‌نرگس‌و‌سارا‌پیش‌هم‌بودن‌بهشون‌ سلام‌کردم‌‌و‌با‌هم‌رفتیم‌ به داخل رفتیم ادامه‌دارد... کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ __________🫀__________
؛
اَمـانــہ .
؛
نامت آمد به میان، اشکِ همه شد جاری خودمانیم عجب نام قشنگی داری.. -آقای‌اباعبداللــہ..🫀
17:17
شهادت امام حسن(ع) و رحلت پیامبر اسلام تسلیت باد🖤🥀🥲
- اَلسّلامُ‌علیك‌یابقیة‌الله‌في‌اَرضه🫀 .
🤍🌿