اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part44 سرم ُ پایین انداختم و چیزی نگفتم .. ماماندستم
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part45
داوود چشماش ُ بسته بود و گفت :
+فعلابگیرینبخوابینچونکارینمیتونین کنین
حرصم گرفت و گفتم :
-برای تو مشکلی نداره ، ولی برای ما ..
وسط حرفم پرید و گفت :
+خبچیکارکنممیخوایگریهکنم؟
ریزخندیدم و گفتم:
_بگیر بخواب!
شب بخیری گفتم و به زیر پتو رفتم
...
صداییبهگوشممیرسیدیکمتکونخوردم چشماموبازکردمبلندشدمورفتمسمتبالکن
صدایاذانبود..
داوودوزهرهروبیدارکردمتانمازبخونیمرفتم وضوگرفتمواومدمتواتاقسجادههامونو پهنکردیموکنارهموایسادیموشروعکردیم بهنمازخوندن...
سجادههاروجمعکردیمداوودوزهرهرفتن سمتتشکهابخوابن منمرفتمسمتگوشیتوگروهمونپیام دادمفرداامتحانداریموچندتااستیکرخنده کنارشگذاشتم
گوشیموگذاشتمرومیزورفتمسمتتشکتا بخوابم
...
صدایآلارمگوشیداوودبهصدادراومد
داوودسریعقطعشکرد ، همیشه توی بیدار شدن با آلارم داوود اولین نفر بود ..
از همون بچگی که میرفتیم مدرسه عادت
داشت زودتر از همه بیدار بشه !
به اجبار از تشکهامون جدا شدیم و جمعشون کردیم..
ادامهدارد...
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
__________🫀_________
اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part45 داوود چشماش ُ بسته بود و گفت : +فعلابگیرینبخو
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part46
مامانصدامونکردفهمیدمبیدارشدهبرامون صبحانهحاضرکرده
رفتیمدورمیزنشستیمومشغولصبحانه خوردنشدیم
صبحانهروکهخوردیمرفتیمسمتاتاقتا حاضربشیموبریم
داوود دستی به لباسش کشید و گفت:
+کلاستونکیتموممیشه؟
-نمیدونم..میخوایبیاییسراغمون؟
+آرههروقتتمومشدبهمزنگبزن
خندیدم و گفتم :
_حتما زنگ میزنم !
سوار ماشین شدیم و به سمت دانشگاه راه
افتادیم، توراهدانشگاهداوودهیسربهسرمون میذاشتوماهمهیمیخندیدیم
به دانشگاه که رسیدیم پیاده شدم و گفتم :
-خبداداشداوودممنون
+خواهشمیکنم..کلاستونتمومشدزنگ بزنبیامدنبالتون
-باشه..
وارددانشگاهشدم
زهرهونرگسوساراپیشهمبودنبهشون سلامکردموباهمرفتیم به داخل رفتیم
ادامهدارد...
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
__________🫀__________
اَمـانــہ .
؛
نامت آمد به میان، اشکِ همه شد جاری
خودمانیم عجب نام قشنگی داری..
-آقایاباعبداللــہ..🫀